اسلایدر

داستانهای باحال _ داستانسرا

داستانهای باحال _ داستانسرا

داستانهایی درباره خدا_ پیغمران_ امامان_دین_ امام علی_ قضاوت امام علی_ اصیل ایرانی _ پادشاهان _عاشقانه_ ملا_ شیوانا_ بهلول_ بزرگان_ غمگین_ طنز_ جالب_ معجزه_ پسرانه_ عبرت آموز هوسرانی_ صفا و صمیمیتها_ شنیدنی_ زندگی_ موفقیتها_ خوش یمن_ طمع_ آموزنده_ بی ادبانه _ احساسی_ ترسناک _بقیه و..

داستان شماره 255

داستان شماره 255

قصه نخودی

بسم الله الرحمن الرحیم
روزی, روزگاری در ده قشنگی زن و شوهری زندگی می کردند که بچه نداشتند و همیشه دعا می کردند که خدا بچه ای به آنها بدهد. 
روزی از روزها, زن داشت دیزی آبگوشت بار می گذاشت که یک دانه نخود از دیزی پرید توی تنور و به صورت دختر زیبا و ریزه میزه ای درآمد. 
در این موقع, یکی از همسایه ها که خیلی وقت ها سر به سر این و آن می گذاشت, از بالای دیوار سرک کشید و صدا زد «آهای خواهر! دخترهای ما می خواهند بروند صحرا خوشه بچینند. تو هم دخترت را بفرست با آنها برود به صحرا 
زن که بچه نداشت و می دانست زن همسایه دارد سر به سرش می گذارد خیلی غصه دار شد. از ته دل آه کشید و ناله کرد. نخودی صدای گریه زن را شنید. زبان باز کرد و از تو تنور صدا زد «مادرجان! من را بیار بیرون و با آن ها بفرست به صحرا.» 
زن فکر کرد دارد خواب می بیند؛ اما خوب که گوش داد, فهمید صدا از تو تنور می آید. تند پا شد رفت سر تنور و دید دختر کوچولو موچولویی قد یک دانه نخود تو تنور است. خیلی خوشحال شد. زود از تنور درش آورد. تر و تمیزش کرد. به تنش لباس پوشاند. به موهاش شانه زد و اسمش را گذاشت نخودی و با بچه های همسایه فرستادش به صحرا.
نخودی با دخترهای همسایه تا غروب آفتاب خوشه چید. خورشید داشت می رفت پشت کوه که بچه ها گفتند «دیگر باید برویم خانه.» 
نخودی گفت «حالا زود است. یک کم بیشتر بمانیم.» 
بچه ها به حرف نخودی گوش کردند. همگی ماندند تو صحرا و باز خوشه چیدند. هوا که تاریک شد, راه افتادند طرف خانه که دیوی از تو تاریکی آمد بیرون. جلوشان را گرفت و گفت «به! به! چه بچه های ماهی. شما کجا, اینجا کجا؟ کجا می روید از این راه؟» 
نخودی گفت «داریم می رویم خانه.» 
دیو گفت «توی این تاریکی ممکن است آقا گرگه جلوتان را بگیرد؛ لت و پارتان کند و شما را بخورد.» 
بچه ها پرسیدند «پس چه کار کنیم؟» 
دیو گفت «امشب برویم خانه من و فردا که هوا روشن شد بروید خانة خودتان.» 
نخودی گفت «باشد! قبول می کنیم.» 
و همه با هم رفتند خانه دیو. دیو براشان رختخواب انداخت و همین که همگی خوابیدند با خودش گفت «خوب گولشان زدم. چند روزی با غذاهای لذیذ و خوشمزه از آن ها پذیرایی می کنم. وقتی حسابی چاق و چله و تپل مپل شدند, همه شان را می خورم.» 
کمی که گذشت, دیو صداش را بلند کرد و گفت «کی خواب است, کی بیدار؟»
نخودی جواب داد «من بیدارم.»
دیو پرسید «چرا نمی خوابی این نصف شبی؟» 
نخودی گفت «این طوری خواب به چشمم نمی آید.» 
دیو گفت «چطوری خواب به چشم تو می آید؟» 
نخودی جواب داد «خانه خودمان که بودم هر شب قبل از خواب مادرم حلوا درست می کرد و با نیمرو می داد می خوردم.»
دیو رفت حلوا و نیمرو آورد گذاشت جلو نخودی. نخودی دختر ها را بیدار کرد و گفت «بلند شوید حلوا و نیمرو بخورید
دخترها پاشدند سیر دلشان خوردند و باز گرفتند خوابیدند. 
کمی بعد, دیو گفت «کی خواب است, کی بیدار؟» 
نخودی گفت «همه خوابند و من بیدار.» 
دیو پرسید «پس تو کی می خوابی؟» 
نخودی جواب داد «خانه خودمان که بودم مادرم همیشه بعد از شام می رفت به کوه بلور و با غربال از دریای نور برایم آب می آورد.» 
دیو پاشد. یک غربال دست گرفت و راه افتاد طرف کوه بلور و دریای نور. آن قدر رفت و رفت تا صبح شد. نخودی و دخترها بیدار شدند. هر کدام از خانه دیو چیزی ورداشتند و رفتند. به نیمه های راه که رسیدند نخودی یادش آمد یک قاشق طلا تو خانه دیو جا گذاشته و برگشت آن را بردارد. به خانه دیو که رسید, دید دیو آمده و بس که راه رفته زوارش در رفته و ولو شده رو زمین. نخودی آهسته رفت قاشق طلا را بردارد و پا به فرار بگذارد که دیو صدای تاق و توق شنید و او را دید و تند دست دراز کرد نخودی را گرفت. انداخت تو کیسه و در کیسه را محکم بست و بلند شد رفت از جنگل ترکه انار بیاورد و با آن نخودی را بزند. 
نخودی تر و فرز در کیسه را واکرد. آمد بیرون. بزغاله دیوه را گرفت کرد تو کیسه. درش را بست و رفت یک گوشه قایم شد. 
دیو با یک بغل ترکه برگشت و ترکه ها را یکی یکی کشید به جان بزغاله. بزغاله از زور درد به خودش می پیچید و بع  بع می کرد. دیو محکمتر می زد و می گفت «برای من ادای بزغاله درنیار. دیگر گول تو را نمی خورم.» 
همین که بزغاله از سر و صدا افتاد و دیگر جم نخورد, دیو کیسه را باز کرد و دید ای داد بی داد زده بزغاله نازنین خودش را کشته. خیلی عصبانی شد. دور و ورش بو کشید. همه سوراخ سمبه ها را گشت و نخودی را پیدا کرد و داد کشید «الآن زنده زنده و پوست نکنده قورتت می دهم تا دیگر به من کلک نزنی.» 
نخودی گفت «اگر من را زنده بخوری, می زنم شکمت را پاره می کنم و می آیم بیرون.» 
دیو ترسید نکند راست بگوید و بزند شکمش را سفره کند و از او پرسید «پس تو را چطوری بخورم؟» 
نخودی گفت «نان بپز. من را کباب کن بگذار لای نان تازه و بخور تا بفهمی کباب و نان تازه چقدر خوشمزه است.» 
با شنیدن این حرف, آب از لب و لوچة دیو راه افتاد و دلش برای نان تازه و کباب قیلی ویلی رفت. با عجله تنور را آتش کرد و تا خم شد خمیر نان را بزند به تنور, نخودی از بغل دیو پرید پایین. دیو را هل داد تو تنور و در تنور را گذاشت. قاشق طلا را ورداشت و به خانه شان رفت و با پدر و مادرش به خوشی زندگی کرد

 

[ دو شنبه 15 آذر 1389برچسب:داستانهای اصیل ایرانی ( 1, ] [ 17:20 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 254

داستان شماره 254

قصهً مادیان چـل کـُرّه

بسم الله الرحمن الرحیم
 
قصهً مادیان چـل کـُرّه (راوی: علی محمد دالوندی، متولد 1310 ش. ساکن بروجرد

یکی بود یکی نبود. در عهد قدیم پادشاهی بود که سه دختر و سه پسر داشت. وقت مرگ به پسرها وصیت کرد که هر کس با هر شکلی آمد خواستگاری خواهرهایتان، هر چه بود و هر که بود به او بدهیدش تا ببرد.
مدتی از مرگ پادشاه گذشت؛ قلندری وارد شهر شد و آمد خواستگاری دختر بزرگ شاه. برادران گفتند ما دختر به قلندر نمی دهیم. اما پسر کوچک گفت باید به وصیت پدرمان عمل کنیم. خلاصه دختر را دادند به قلندر و او عقدش کرد و رفت.
ماند تا مدّتی دیگر. دیدند این بار یک شیری آمد خواستگاری خواهر دوم. باز برادران بزرگتر گفتند ما دختر به شیر بدهیم؟ نه نمی دهیم. باز برادر کوچکتر گفت این وصیت پدرمان است. خلاصه دختر دوم را هم دادند به شیر. او هم عقد کرد و بلند کرد و رفت.
ماند تا مدتی دیگر. این بار نره دیوی آمد خواستگاری خواهر کوچک. باز برادران بزرگتر گفتند ما خواهرمان را به نره دیو نمی دهیم. و باز برادر کوچک گفت این وصیت پدرمان است. دختر سوم را هم دادن به نره دیو و او هم بلند کرد و رفت.
گذشت و گذشت تا اینکه برادران گفتند برویم و سری به خواهرهایمان بزنیم. ببینیم حال و روزشان چطور است؟ بارشان چیست؟ کارشان چیست؟ خلاصه، حرکت کردند و رفتند؛ در بین راه رسیدند به قلاچه ای(قلعه کوچک). رفتند داخل دیدند سه تا دختر نشسته اند مثل قرص ماه. گفتند ما سه برادر شاهزاده ایم و شما را خواستگاری میکنیم، آیا با ما عروسی می کنید؟ دخترها قبول کردند و زن شاهزاده ها شدند. چند روزی ماندند و بعد حرکت کردند و آمدند تا رسیدند به یک قبرستان. اما بشنو که یک کسی به آنها گفته بود در راه که می روید نه در آبادی منزل کنید و نه در خرابه و نه قبرستان. اما اینها یادشان رفته بود و در قبرستان منزل کردند. شب که شد کسی آمد و زن برادر کوچکتر را که از همه خوشکلتر بود بلند کرد و رفت. صبح که شد برادر کوچکتر به برادرانش گفت شما بروید. من باید بروم پی زنم یا بمیرم یا پیدایش کنم. برادران به راهی رفتند و برادر کوچک هم به راهی دیگر. آمد تا رسید به قلاچه ای. نشست سر چشمه تا خستگی در کند، دختری او را دید و رفت به خانم قلعه خبر داد. خانم قلعه پی پسر فرستاد. او را بردند به قلعه. خانم دید این پسر برادر کوچکش است. دست در گردن هم کردند و برادر حکایت خود را برای خواهرش تعریف کرد. ساعتی بعد از آن، شوهر خواهر که همان قلندر بود آمد و او هم حکایت را شنید. قلندر گفت آن که زن ترا برده او را می شناسم؛ او یک آدم یک پا است که هیچکس حریفش نمی شود و اسب سه پایی هم دارد که باد به گردش نمی رسد. من و برادرم دنیا را مثل انگشتر در انگشت کرده ایم، اما آن شخص یک پا از بس حرامزاده و همه فن حریف است ما را روی انگشت کوچکش می گرداند. این را بدان که تیغ تو به او نمی برد. بهتر است که از خیر زنت بگذری چون دیگر دستت به او نمی رسد.
اما برادر کوچک زیر بار نرفت و گفت من یا باید بمیرم و یا زنم را بگیرم و بیاورم. بعد از یک هفته برادر کوچک از خواهر بزرگش خداحافظی کرد و آمد به قلعه خواهر دومش که زن شیر شده بود. آنجا هم حکایت خود را تعریف کرد و شیر هم همان حرفهای قلندر را زد و او را بیم داد و گفت بهتر است از خیر زنت بگذری و جانت را سالم برداری و ببری. اما پسر باز زیر بار نرفت و همان جواب قبلی را داد. یک هفته ماند و آمد پیش خواهر سوّمش که زن نره دیو بود. نره دیو هم حکایت را شنید و نصیحت کرد امّا پسر قبول نکرد که نکرد. بالاخره نره دیو وقتی که دید پسر نصیحت پذیر نیست او را برداشت و برد وسط صحرا و از دور قلاچه ای نشانش داد و گفت آن قلاچه مال همان شخص یک پاست.
برادر کوچک رفت تا رسید به قلاچه. آهسته وارد شد و دید بله سر یک آدم یک پایی روی زانوی زنش است و زن دارد نوازشش می کند تا بخوابد. صبر کرد تا یک پا خوابید. بعد یواشکی رفت پیش دختر و او را به ترک اسب نشاند و فرار کرد. اسب سه پا از توی طویله شیهه کشید. یک پا بیدار شد و دنبالشان کرد. در یک آن به آنها رسید. دختر را گرفت و پسر را هم گردن زد. دختر به التماس افتاد که حالا که او را کشتی بگذارش پشت اسبش تا به قلعه خواهرش ببرد و آنجا کفن و دفنش کنند. یک پا قبول کرد و جنازه پسر به خانه خواهر کوچکش رسید. خواهر با نره دیو رفت و سر و بدن برادر را شست و آورد نشست به دعا و الحاح و التماس به درگاه خدا تا او را زنده کند. از شب تا صبح و از صبح تا شب هی گریه کرد و هی گریه کرد و زاری کرد تا خدا رحمش آمد و پسر را زنده کرد.
برادر کوچک تا زنده شد سراغ زنش را گرفت. قصه کشته شدنش را که شنید گفت من باید دوباره بروم سراغ زنم. نره دیو گفت بابا جان از خیر این کار بگذر، تو حریف او نمی شوی. مگر ندیدی که چه جور ترا کشت؟ برو دعا کن به جان خواهرت که آنقدر دعا و زاری کرد تا زنده شدی. بیا و از خیر این کار بگذر و بر جوانی خودت رحم کن. جوان گفت اگر هزار بار هم کشته شوم باز دست برنمی دارم؛ یا باید بمیرم یا زنم را پس بگیرم. نره دیو که اصرار پسر را دید گفت باشد حالا که می خواهی بروی برو اما حرفی می گویم که گوش کن. گفت بگو. گفت آن اسب سه پا ننه ای دارد به نام مادیان چل کره؛ در فلان قلاچه است. می روی کمی علف می ریزی توی آب و جلویش می گذاری. می خورد تا مست می شود؛ وقتی مست شد سوارش می شوی و می روی زنت را بلند می کنی و در می روی. آن اسب سه پا کره این مادیان است شاید دنبالش نکند؛ تنها راه و چاره تو اگر بشود این است.
پسر خداحافظی کرد و آمد و به قلاچه مادیان چل کره. علف را کند و ریخت توی آب و گذاشت جلوی مادیان. خورد تا مست شد. جوان رفت او را زین کرد و سوار شد. آمد به قلعه و مرد یک پا و دختر را بلند کرد و در رفت. اسب سه پا باز شروع کرد به شیهه کشیدن. مرد یک پا بیدار شد و روی اسب پرید و با یک پرش به مادیان چل کره رسید. مادیان چل کره برگشت و به اسب سه پا گفت اگر دنبال من بیایی شیرم را حلالت نمی کنم. اسب سه پا این را که شنید یکدفعه میخکوب شد. مرد یک پا شلاق محکمی زد به کفل اسب. او هم از زور عصبانیت جفتک زد و یک پا را به زمین زد و کشت. برادر کوچک هم با زنش آمد و به مراد دلش رسید

 

[ دو شنبه 14 آذر 1389برچسب:داستانهای اصیل ایرانی ( 1, ] [ 17:19 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 253

داستان شماره 253

قصه ملک جمشید و چهـل گیسو بانو


بسم الله الرحمن الرحیم

یکی بود یکی نبود. در زمانهای قدیم یک پادشاهی بود که یک پسری داشت. پسر را گذاشت مکتب تا به سن هفده یا هجده سالگی رسید. بعد پسر گفت من درسی را که می خواستم یاد بگیرم گرفتم. پادشاه چند نفری را با او رد کرد رفتند به شکار. در حین شکار آهویی به نظرشان آمد. جمع شدند گفتند آهو از سر هر کس پرید باید شکارش کند. از قضا آهو دو پا را جفت کرد و خیز برداشت و از سر پسر پادشاه پرید و به تاخت دور شد. پسر پادشاه همراهانش را باز گرداند و خودش دنبال آهو رو در پهـن دشت بیابان شروع کرد به اسب تاختن. 
  رفت تا دم غروب رسید به جایی دید سیاه چادری زده و آهو رفت زیر سیاه چادر. شاهزاده از اسب پیاده شد و رفت زیر سیاه چادر. دید بله یک دادا (عجوزه - پیر زال) نکره ای زیر چادر نشسته و قلیان می کشد. شاهزاده سلام کرد. دادا گفت: "بفرما!" شاهزاده گفت: "من دنبال آن آهـو هستم که آمد زیر چادر؛ یک روز تمام اسب به دنبال او تاخته ام". دادا گفت: "حالا بنشین خستگی درکن و چای بنوش، قلیان بکش، بعد شکارت را به تو می دهم".           پسر هم نشست و خستگی در کرد و داشت قلیان می کشید که دید یک دختر از پشت چادر آمد که از خوشگلی مثل حوری پری! پسر هوش از سرش رفت و یک دل نه صد دل گرفتار و عاشق دختر شد.  دادا گفت: " این هـم آهویی که دنبالش می گشتی".         
پسر یک مدتی آنجا ماند و گفت: "من پسر فلان پادشاهـم و اسمم ملک جمشید است و این دختر را می خواهـم. دادا هم یک خرجی به او برید و گفت: "برو این را بیاور، این دختر مال تو". پسر پادشاه برگشت به قصر و حکایت خودش را به پادشاه گفت.  اما پادشاه زیر بار نرفت و گفت: "تو کجا و دختر بیابانگرد چادر نشین کجا؟ نه چنین چیزی نمی شود". ملک جمشید هم قهر کرد و چهار پنج روزی لوری (روی یک شانه دراز به دراز افتادن) افتاد توی جل و جا. شاه رفت، ملکه رفت، وزیر رفت، حکیم باشی رفت، هر که رفت ملک جمشید بلند نشد که نشد. آخرش شاه قبول کرد و تهیه سفر دیدند و رفتند طرف سیاه چادر. وقتی رفتند دیدند جا تر است و بچه نیست، و رفته اند. 
پسر قدری اینور و آنور گشت و دید نامه ای نوشته و بین دوتا سنگ نهاده که ای پسر! این مادر من ریحانهً جادوست؛ اگر می خواهی دنبالم بیا تا شهر چین و ماچین! پسر نامه را که دید به همراهانش گفت: "شما برگردید که من میخواهم بروم چین و ماچین". آنهان هر چه کردند که از سفر چین و ماچین منصرفش کنند، نشد که نشد. عاقبت همراهان برگشتند و ملک جمشید سوار بر اسب شد و تاخت و تاخت تا پس از یک شبانه روز رسید به یک قلاچه. نگاهی کرد و دید وسط قلاچه سیاه چادری زده اند و جوانی زیر آن نشسته است. رفت و سلام کرد و گفت: "مهمانم!". جوان گفت: "بفرما قدم روی چشم"؛ نشستـند و آن جوان آنطور که باید و شاید مهمانداری کرد و خوابیدند. صبح که شد جوان رو کرد به ملک جمشید و گفت: " ای پسر آیا من شرط مهماندار را تمام و کمال به آوردم یا نه؟" ملک جمشید گفت: "بله، دستت درد نکند، خدا خیرت بدهد". جوان گفت خب حالا من یک شرطی دارم. ملک جمشید گفت شرطت چیست؟ گفت باید با هم گشتی بگیریم. 
شاهزاده قبول کرد و پاشدند از صبح تا تنگ غروب با هم گلاویز بودند، تا عاقبت شاهزاده غلبه کرد و حریف را بلند کرد و زد بر زمین. دید که کلاه از سر حریف به زمین افتاد و یک بافه گیس مثل خرمن از زیر کلاه بیرون ریخت. پسر دست بر دست زد و گفت پدرم از گور درآید، مرا بگو می خواهم به شهر چین و ماچین بروم زن بیاورم و از صبح تا به حال تازه یک دختر را زمین زده ام. 
خلاصه دردسرتان ندهم، ملک جمشید با دختر نشستند و دختر گفت بختت بیدار بود و الاّ کشته شده بودی. این را گفت و ملک جمشید را برد بالای چاهی که در وسط قلاچه بود. ملک جمشید دید دست کم پانصد جوان را این دختر به زمین زده و کشته و جنازه شان را انداخته توی چاه. دختر گفت ای ملک جمشید بختت بیدار بود که مرا به زمین زدی امّا بدان که نام من نسمان عرب است و با خود عهد کرده بودم که با هیچ کس عروسی نکنم الا با آن کس که پشت مرا به خاک برساند. حالا از این به بعد من کنیز توام و تو هم شوهر و آقای من. ملک جمشید گفت باشد امّا بدان که من یک نامزدی هم دارم که دختر ریحانهً جادوست و باید بروم دنبالش تا شهر چین و ماچین. نسمان عرب گفت مانعی ندارد من هم می آیم. 
خلاصه فردای آن روز بلند شدند بارو بندیلشان را بستـند و رفتـند تا رسید به یک قلاچه. چون اسبها خسته بودند، سرشان را بستند توی چراگاه و خودشان هم سر بر زمین نهادند تا چرتی بزنـند. یک کمی که گذشت نسمان عرب سر بلند کرد دید چند نفر از قلعه درآمدند و مجمعه ای ( سینی بزرگی که مجموعه ای از غذاها را در آن می چینند) پر از طعام و کلوچه آوردند و گفتـند: "خانوم این قلعه چل گیس بانوست و هفت برادر نره دیو دارد. چل گیس بانو این غذاها را داد گفت بخورید و تا برادرانم برنگشته اند بروید و الا شما را می کشند. نسمان عرب این را که شنید دست زد زیر مجمعه و غذاها را ریخت و خود مجمعه را هم جلوی چشم فراش ها مثل برگ کاغذ پاره کرد و به کناری انداخت! بعد هم گفت این را ببرید پیش چل گیسو بانو و بگوئید نسمان عرب گفت هر وقت برادرانت آمدند بگو بیایند پیش من تا مثل این مجمعه له و لورده شان کنم.  هنوز حرفش تمام نشده بود که نره دیوها به قلاچه برگشتند و از سر کوه نظر انداختند دیدند دو نفر کنار قلاچه هستند. به برادر کوچیکه گفتند برو و آن دو نفر را با اسب هایشان سر ببر و بکن مزه شراب و بیاور.  تا نره دیو کوچیکه آمد نسمان عرب بلندش کرد سر دست و چنان زمینش زد که نقه اش در آمد. بعد در یک چشم بر هم زدن سفت و سخت دست و پایش را بست و به کناری انداخت.  خلاصه هر هفت نره دیو را یکی پس از دیگری به طناب بست. در تمام این مدّت ملک جمشید در خواب بود. وقتی بیدار شد دید یک تپهً زردی کنارش سبز شده. چشم باز کرد و درست نگاه کرد دید هفت تا نره دیو را با طناب به هم گره داده اند.
نره دیوها به التماس افتادند و گفتند ای ملک جمشید ما را از بند آزاد کن، در مقابل شرط می کنیم که خواهرمان چل گیس بانو را پیش کش تو کنیم.  ملک جمشید و نسمان عرب دست و پای دیوها را باز کردند و به اتفاق وارد قلعه شدند. نره دیوها چهار پنج روزی از آنها پذیرایی کردند. بعد ملک جمشید گفت خواهرتان اینجا باشد من می خواهم بروم به شهر چین و ماچین و نامزدم را بیاورم. از آنجا که برگشتم خواهر شما را هم با خود می برم.
 این را گفت و از نره دیوها و چل گیسو بانو خداحافظی کرد و با نسمان عرب راه افتاد. رفتند تا رسیدند کنار دریا. یک کشتی بود، خواست حرکت کند. نسمان عرب دست زد لنگر کشتی را گرفت و به ناخدا گفت ما دو نفر را هم باید سوار کنی! ناخدا آنها را سوار کرد. چند روزی هم روی دریا رفتند تا رسیدند به خشکی. از ناخدا و اهل کشتی خداحافظی کردند و پرسان و جویان رفتند تا رسیدند به شهر چین و ماچین. دم دروازه شهر دادائی را دیدند. نسمان عرب رفت جلو و سلام کرد. گفت دادا ما غریبیم و جا می خواهیم. دادا گفت من برای خودتان جا دارم اما برای اسبانتان نه.
نسمان عرب دست زد و یک مشت زر ریخت توی دامن دادا و گفت جائی هم برای اسبان ما فراهم کن. دادا طلاها را که دید چشمش باز شد. ملک جمشد گفت دادا ما آمده ایم سراغ دختر ریحانه جادو. از او خبر داری؟ دادا گفت ای آقا کجای کاری؟ امروز و فردا دختر ریحانه جادو را برای پسر پادشاه چین و ماچین نکاح می کنند. خود من هم پابئی او هستم. ملک جمشید گفت ای دادا اگر کمک کنی که دختر را بدزدیم از مال دنیا بی نیازت می کنم. این را گفت و مشت دیگری زر در دامن او ریخت. دادا گفت باشد، فردا که او را به حمام می برند، شما اگر می توانید او را بدزدید. من هم خبر به دختر ریحانه جادو می برم تا آماده باشد و حواسش را جمع کند. 
خلاصه فردا صبح وقتی خواستند عروس را به حمام ببرند رفتند و دختر را از چنگ همراهانش در آوردند. نسمان عرب به ملک جمشید گفت تو دختر را بدر ببر، جنگ شهر با من. ملک جمشید دختر را پشت اسب گذاشت و به تاخت از شهر دور شد. نسمان عرب هم توی شهر افتاد و لشگر چین و ماچین را مثل علف درو کرد و به زمین ریخت و به پشت اسب پرید و به ملک جمشید رسید. تاخت کنان آمدند تا رسیدند لب دریا. در کشتی نشستند و آمدند تا رسید به قلاچه چل گیس بانو. چند روزی هم آنجا مهمان بودند و بعد چل گیس بانو را هم برداشتند و آمدند تا رسید به حوالی شهر خودشان. نسمان عرب گفت ای ملک جمشید الآن چهار پنج سال است که از این شهر در آمدی و معلوم نست پس از تو در اینجا چه گذشته است. آیا پدرت شاه است یا نه؟ مملکت تحت امر او هست یا نه؟ مرده است یا زنده؟ پس شرط احتیاط این است که ما اینجا بمانیم و تو خودت تک و تنها بروی و اگر اوضاع آرام بود خودت سراغ ما بیا. امّا اگر خودت نیامدی و کس دیگری آمد ما می فهمیم که برای تو اتفاقی افتاده است. هر کس غیر از خودت آمد او را می کشیم.
ملک جمشید هم قبول کرد و به تنهایی رفت و وارد شهر شد.  به پادشاه خبر دادند که پسرت برگشته. پادشاه دستور داد به پیشواز او رفتند و او را با ساز و دهل وارد کاخ کردند. شاه پسرش را در آغوش کشید و سرگذشت او را در سفر چین و ماچین پرسید. شاهزاده هم هر چه را بر سرش آمده بود همه را از اول تا آخر تعریف کرد. پادشاه از شنیدن سرگذشت پسر و اسم چل گیسو بانو آه از نهادش برآمد، چرا که او از اول عاشق چل گیسو بانو بود اما از ترس برادران نره دیوش نتوانسته بود به او برسد. حالا که دید چل گیسو بانو با پای خودش به شهر او آمده هوس بر عقلش چیره شد و تصمیم گرفت که هر جور شده او را از چنگ پسرش بدر آورد. به همین خاطر وزیرش را صدا زد و گفت ای وزیر بیان و کاری بکن که شر این پسر را یک جوری کم کنیم، بلکه من به وصال چل گیس بانو برسم. وزیر گفت تنها راهش این است که ملک جمشید را بکشیم. پادشاه گفت به چه طریق؟ وزیر گفت با یک کلکی دستهایش را می بندیم و بعد سربه نیستش می کنیم.
ساعتی بعد وزیر پیش ملک جمشید آمد و گفت ای شاهزاده تو زور و قدرتت خیلی زیاد است و در سفر چین و ماچین کارهای زیادی انجام داده ای، امّا برای اینکه کسی در زور و قدرت تو شکّ نکند ما دستهای تو را می بندیم و تو جلوی چشم مردم بندها را پاره کن تا همه زور ترا به چشم ببینند و حکایت سفر چین و ماچین ترا باور کنند. خلاصه ملک جمشید را گول زدند و دستهایش را با چلهً (طناب) شیراز از پشت بستند. امّا او هر کاری کرد نتوانست بندها را پاره کند. از بس سفت بسته بودند. 
به دستور شاه ملک جمشید را بردند به بیابان و در آنجا خود شاه چنگ انداخت و جفت چشمهای او را درآورد. ملک جمشید با چشمهای کنده شده همانجا زیر درختی از هوش رفت و شاه و وزیر هم به شهر برگشتند و چند تا از فراشان را فرستادند سراغ چل گیسو بانو. اما هر کس که رفت نسمان عرب او را کشت. 
اما بشنوید از ملک جمشید که با چشمهای کنده شده چند ساعتی خونین و مالین همانجا کنار چشمه افتاد تا اینکه کم کم به هوش آمد. از آنجا که بختش بیدار و عمرش به دنیا بود، سیمرغی بالای آن درخت لانه داشت. غروب که شد سیمرغ از آسمان ظاهر شد و آمد و نشست بالای درخت و ملک جمشید را با حال نزار دید. رو کرد به او و گفت ای آدمیزاد چه داری؟ اینجا چه می خواهی؟ چه به سرت آمده؟ ملک جمشید هم تمام سرگذشت خود را برای سیمرغ تعریف کرد. 
سیمرغ دلش به حال او سوخت و گفت اگر چشمهایت را داشته باشی من آنها را سر جایش می گذارم و ترا مداوا می کنم. ملک جمشید هم چشمهای کنده شده اش را از زمین برداشت و داد به سیمرغ. سیمرغ آنها را گذاشت زیر زبانش و خیس کرد و بسم الله گفت و آنها را گذاشت توی کاسه چشم ملک جمشید. به حکم خدا ملک جمشید دوباره بینا شد. 
چشم باز کرد و دید شب شده است. با خود گفت تا شب است به شهر بروم تا کسی مرا نبیند. این را گفت و از سیمرغ خداحافظی کرد و آمد به شهر. رسید به خانه ای دید چند نفری نشسته اند و گریه و زاری می کنند. وارد شد و سلام کرد و علت گریه شان را پرسید. آنها گفتند قضیه از این قرار است که پادشاه شهر ما پسری داشته که رفته سفر چین و ماچین و سه تا دختر با خودش آورده، پادشاه عاشق یکی از آنها شده و به عشق او پسر خودش را کشته. حالا هر کس می رود دخترها را بیاورد آنها او را می کشند. تا حالا پهلوانان زیادی به جنگ آنها رفته اند اما هیچکدام سالم برنگشته اند. حالا قرعه به نام جوان ما که قاسم خان است افتاده، این است که ما گریه می کنیم و می ترسیم که قاسم خان ما هم کشته شود. 
ملک جمشید گفت ای جماعت من می شوم فدائی قاسم خان، فقط لباسهای او را به من بدهید تا به جای او به میدان بروم. اگر کشتند مرا می کشند و اگر هم فتح کردم به اسم قاسم خان فتح می کنم. گفتند خیلی خوب. لباسهای قاسم خان را آوردند دادند به ملک جمشید. صبح که شد ملک جمشید به اسم قاسم خان رفت به میدان. نسمان عرب آمد رفت به گیج او. دید ملک جمشید است. از حال او پرسید؛ گفت پدرم مرا کور کرد اما خدا نجاتم داد. نسمان عرب گفت حالا بگو به پادشاه خبر بدهند که الآن است که قاسم خان نسمان عرب را به زمین بزند. تا پادشاه آمد کلکش را می کنیم.  
خلاصه خبر به پادشاه بردند و او آمد و سر تخت نشست به تماشا. نسمان عرب هم شمشیر کشید و سر پادشاه را پراند. مردم از جا کنده شدند. نسمان عرب داد کشید ای جماعت هیچ نترسید و داد و بیداد نکنید. این پسر را که می بینید، پسر پادشاه شما ملک جمشید است. خودتان هم قصه اش را شنیده اید و می دانید که پدرش به عشق چل گیس بانو چه نامردی در حق او کرد. حالا خدا به او کمک کرده و تقاص او را گرفته است. حالا هم پادشاه شما اوست. مردم که حرفهای نسمان عرب را شنیدند آرام گرفتند. ملک جمشید با سه تا دختر به شهر آمد و به پادشاهی رسید

[ دو شنبه 13 آذر 1389برچسب:داستانهای اصیل ایرانی ( 1, ] [ 17:7 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 252

داستان شماره 252

داستان زیبای کچل مم سیاه

بسم الله الرحمن الرحیم

اسلام به خوانندگان محترم داستان
هدف این داستان ها مروری بر داستان های قدیمی
وترویج فرهنگ وادبیات کهن می باشد
پس نیازی نیست تا به بنده وداستان توهین شود

روزی بود و روزگاری بود. کچلی بود به نام مم سیاه که از دار و ندار دنیا فقط یک ننه پیر داشت.  
کچل مم سیاه روزی از ننه اش پرسید «ننه! پدر خدا بیامرزم از مال و منال دنیا چیزی برام به ارث نگذاشت؟» 
پیرزن گفت «چرا! همین تفنگی که به دیوار آویخته شده از پدرت مانده.»
کچل مم سیاه تفنگ را برداشت؛ اندخت گل شانه اش و در سیاهی شب به قصد شکار رفت بیرون. هنوز چندان راهی نرفته بود که یک دفعه چشمش به جانوری افتاد که از یک طرفش نور می تابید و از طرف دیگرش صدای ساز و آواز به گوش می رسید. کچل مم سیاه جانور را نشانه گرفت و تفنگش را به صدا درآورد. وقتی رفت جلو دید گلوله جانور را زخمی کرده. با خودش گفت «فعلاً همین شکار از سر ما زیاد است؛ می بریمش خانه از نورش استفاده می کنیم و به ساز و آوازش گوش می دهیم و عیش دنیا را می کنیم.»  و جانور را کول کرد و راه افتاد طرف خانه. 
به خانه که رسید در زد. ننه اش آمد دم در. پرسید «کی هستی این وقت شب؟ آدمی؟ جنی؟ چی هستی؟»
کچل مم سیاه جواب داد «نه جن هستم و نه پری. مم سیاهم!»
پیرزن داد زد «جلدی برگشتی چرا؟ تا نان به دست نیاری در به رویت وا نمی کنم.» 
کچل مم سیاه گفت «دست خالی نیامده ام. جانوری شکار کرده ام که تا دنیا دنیاست هیچ پادشاهی مثل و مانندش را شکار نکرده. در را باز کن که دیگر از دست پیه سوز و چراغ موشی خلاص شدیم.» 
پیرزن در را باز کرد. دید پسرش جانوری شکار کرده که از یک طرفش نور می دهد و از طرف دیگرش صدای ساز و آواز به گوش می رسد. 
کچل مم سیاه شکار را کشان کشان برد تو؛ گذاشت بالای اتاق و لم داد کنار دیوار. یک پایش را انداخت رو پای دیگرش و خواست به قول معروف خودش را به بی خیالی بزند و فارغ از حساب و کتاب دنیا و به دور از غم و غصه ها خوش باشد که یک دفعه در زدند. 
نگو پیرزنی کچل مم سیاه و شکارش را دیده بود و خبر برده بود برای پادشاه که «ای پادشاه! چه نشسته ای که کچل مم سیاه در همان شکار اولش جانوری شکار کرده که از یک طرفش نور می پاشد و از طرف دیگرش صدای ساز و آواز بلند است. حیف است چنین جانوری که لایق چون تو پادشاهی است بیفتد دست چنان کچلی.»
پادشاه فرستاد کچل مم سیاه را آوردند. از او پرسید «این صحت دارد که تو در همان شکار اولت جانوری شکار کرده ای که فقط پادشاهان لیاقت شکارش را دارند؟» 
کچل مم سیاه جواب داد «قبله عالم به سلامت, درست خبر چینی کرده اند!» 
پادشاه گفت «زود برو بیار تقدیمش کن به ما. چنان شکار بی مانندی مناسب آلونک سیاه و کاهگلی تو نیست.» 
کچل مم سیاه دست گذاشت رو چشمش و گفت «پادشاه درست می فرمایند. همین الان می روم می آورم.» و تند رفت خانه و جانور را آورد برای پادشاه.
پادشاه هر قدر فکر کرد که چه انعامی به کچل بدهد عقلش به جایی نرسید. آخر سر چشمش افتاد به وزیر و بلند گفت «آ . . . هان! پیدا کردم.» 
وزیر گفت «قبله عالم به سلامت! بفرمایید چه چیزی را پیدا کردید که من مراقب آن باشم دوباره گم نشود؟» 
پادشاه گفت «وزیر! زود وزیری ات را بده به کچل. ما انعام دیگری نداریم به او بدهیم.» 
وزیر گفت «قبله عالم به سلامت! امروز نه. فردا بیاید تحویل بگیرد.» 
تو نگو وزیر یک باباکلاه داشت که هر وقت کارش گره می خورد و تو هچل می افتاد با باباکلاهش حرف می زد و از او می خواست گره از کارش واکند. 
وزیر سر شب رفت باباکلاهش را آورد گذاشت جلوش و گفت «ای باباکلاه! دورت بگردم؛ خودت می بینی که در چه هچلی افتاده ام. نمی دانم این کچل مم سیاه لعنتی یک دفعه از کجا مثل اجل معلق پیدا شد و می خواهد جای من را بگیرد. آخر خودت بگو من چه جوری می توانم از وزیری ام دل بکنم و جایم را بدهم به یک کچل از همه جا بی خبر که هیچ چیزش به آدمی زاد نرفته.» 
باباکلاه به صدا درآمد که «ای وزیر اعظم ککت هم نگزد که چاره این کار از آب خوردن هم آسان تر است! فردا برو پیش پادشاه و بگو کچل مم سیاه را بفرستد برایش شیر چهل مادیان بیاورد. خودت خوب می دانی هر که برود دنبال شیر چهل مادیان, رفت دارد و برگشت ندارد.» 
وزیر باباکلاه را دو دستی از زمین ورداشت گذاشت وسط دو ابرویش و نفس راحتی کشید و صبح زود, پیش از بوق حمام, رفت سراغ پادشاه. 
پادشاه پرسید «چه کار داری وزیر؟» 
وزیر جواب داد «پادشاها! دیشب خوابی دیدم, آمدم برایت بگویم.» 
«چه خوابی دیدی؟
«قربان! خواب دیدم کچل مم سیاه رفته شیر چهل مادیان را برایت آورده. بفرستش برود؛ بلکه خوابم تعبیر بشود.»
پادشاه خندید و گفت «خواب دیده ای خیر باشد وزیر! خودت می دانی برای آوردن شیر چهل مادیان نصف بیشتر قشون ما از بین رفت و چیزی عایدمان نشد. حالا یک کچل تک و تنها چطور می تواند این کار را بکند؟» 
وزیر گفت «قربان! این کار برای کسی که در شکار اولش بتواند چنان جانوری شکار کند که از یک طرفش نور بدهد و از طرف دیگرش صدای ساز و آواز به گوش برسد, کار مشکلی نیست.» 
پادشاه دید وزیر چندان بی ربط نمی گوید و امر کرد رفتند کچل را آوردند. 
کچل مم سیاه گفت «قبله عالم به سلامت! خودم می آمدم خدمتتان. برای انعام دادن چقدر عجله می فرمایید.» 
پادشاه گفت «انعامت سر جایش هست؛ خیالت تخت باشد. اما پیش از گرفتن آن باید بروی شیر چهل مادیان را بیاری.» 
کچل مم سیاه در دلش گفت «نه شیر شتر و نه دیدار عرب! هیچ می دانی چهل مادیان یعنی چه و من را دنبال چه چیز می فرستی؟» 
اما به روی خودش نیاورد و گفت «الساعه حرکت می کنم.» 
و برگشت خانه به پیرزن گفت «ننه! پاشو نانی تو دستمال ببند که رفتنی شدم.» 
پیرزن پرسید «می خواهی بروی کجا؟» 
کچل جواب داد «پادشاه امر کرده بروم شیر چهل مادیان را برایش بیارم.» 
پیرزن گفت «کجای کاری پسر جان! خیال دارند تو را به کشتن بدهند. تا حالا خیلی از پهلوان ها هوس این کار را کرده اند و خودشان را به کشتن داده اند. آن وقت تو چطور جرئت می کنی بگویی می خواهم بروم شیر چهل مادیان را بیارم.» 
کچل مم سیاه گفت «چاره ای ندارم. اگر سرم را هم در این راه بدهم مجبورم بروم.» 
پیرزن گفت «حالا که می گویی مجبورم بروم و مرغ یک پا دارد, برو به پادشاه بگو چهل مشک شراب به تو بدهد با چهل بار آهک و چهل بار پنبه. بعد برگرد پیش من تا راهش را نشانت بدهم.» 
کچل مم سیاه رفت پیش پادشاه و چیزهایی را که ننه اش گفته بود گرفت و برگشت. 
پیرزن گفت «پسرجان! شراب و آهک و پنبه را بردار و آن قدر برو تا برسی به دریا. در کنار دریا با آهک و پنبه حوض بزرگی درست کن و شراب را بریز توی آن. بعد همان دور و بر گودالی بکن و در آن قایم شو. زیاد طول نمی کشد که می بینی آسمان سیاه می شود و نعره می زند؛ دریا به جنب و جوش در می آید؛ آب دو شقه می شود و مادیانی چون کوه از میان آب می جهد بیرون و به دنبالش سی و نه کره کوه پیکر از دریا می زند بیرون و همه می روند در مرغزار نزدیک دریا مشغول چرا می شوند و تشنه شان که شد برمی گردند آب بخورند. مواظب باش تو را نبینند والا روزگارت سیاه می شود. چهل مادیان سر حوض شراب می رسند, آن را بو می کنند و برمی گردند. باز تشنه شان که شد می آیند سر حوض. این دفعه هم شراب را بو می کنند و برمی گردند به چرا. اما دفعه سوم که تشنگی امانشان را بریده و طاقتشان را طاق کرده لب می گذارند به شراب و آن قدر می خورند که سیر می شوند. در این موقع باید مثل مرغ هوا خیز ورداری و بنشینی بر پشت مادیان بزرگ. مشت را گره کنی و محکم بزنی به وسط پیشانیش. بعد از این خیالت راحت باشد؛ چون خودش مانند باد به حرکت در می آید و کره هاش چهار نعل به دنبالش می آیند.» 
کچل مم سیاه دستمال نانش را به کمرش بست؛ پاشنه ها را ورکشید و پا گذاشت به راه. مثل باد از دره ها گذشت و مثل سیل از تپه ها سرازیر شد. نه چشمش خواب دید و نه سرش بالین. رفت و رفت. باز هم رفت تا امان راه را برید و آخر سر رسید کنار دریا. با پنبه و آهک حوض بزرگی درست کرد؛ مشک های شراب را ریخت تو آن و گودالی کند, در آن پنهان شد و به انتظار آمدن چهل مادیان نشست. 
چیزی نگذشت که یک دفعه دید آسمان تیره و تار شد و نعره زد؛ دریا به جوش و خروش آمد؛ آب دو شقه شد و از میان آن مادیانی مانند کوه جست بیرون و با سی و نه کره اش که چون باد صرصر به دنبالش روان بودند رو به مرغزار گذاشت.  
در مرغزار آن قدر چریدند که تشنه شان شد و آمدند سر حوض, شراب را بو کردند و برگشتند. بار دوم هم آمدند و برگشتند؛ اما دفعه سوم تشنگی به قدری امانشان را بریده بود که لب گذاشتند به شراب و تا سیر نشدند لب از آن برنداشتند و سر بالا نگرفتند. 
کچل مم سیاه دید فرصت مناسب است و جست زد نشست بر پشت مادیان. مشتش را گره کرد و محکم بر پیشانی او زد. مادیان که مست شده بود شیهه بلندی کشید و مثل مرغ به هوا جست و سی و نه کره اش چون باد به دنبالش راه افتادند و چهار نعل پیش تاختند تا به شهر رسیدند. 
کچل مم سیاه چهل مادیان را به خانه اش کشاند. شیرشان را دوشید و فرستاد برای پادشاه. 
باز بشنوید از آن پیرزن خبرچین!
پیرزن خبرچین کچل مم سیاه را با چهل مادیان دید و تند رفت پیش پادشاه و گفت «ای پادشاه! چه نشسته ای که کچل مم سیاه فقط شیر چهل مادیان را نیاورده, بلکه چهل مادیان را هم آورده و ول کرده تو خانه کاهگلی و سیاهش.» 
پادشاه امر کرد رفتند کچل مم سیاه را آوردند. از او پرسید «این درست است که چهل مادیان را آورده ای؟» 
کچل مم سیاه جواب داد «ای پادشاه! باز هم درست خبر چینی کرده اند.»
پادشاه گفت «زود برو آن ها را بیار برای ما. چهل مادیان فقط لایق طویله پادشاهان است.» 
کچل مم سیاه رفت چهل مادیان را آورد ول کرد تو طویله پادشاه. 
پادشاه به وزیر گفت «وزیر! دیگر باید جایت را بدهی به او.» 
وزیر گفت «قربان! امروز نه. فردا بیاید تحویل بگیرد.» 
همین که شب شد وزیر باز رفت باباکلاهش را آورد گذاشت جلوش. گفت «ای باباکلاه! خودت خوب می دانی که من نمی توانم از وزیری ام چشم بپوشم و جایم را مفت بدهم به یک کچل از همه جا بی خبر که هیچ چیزش به آدمی زاد نرفته و معلوم نیست از کجا پیداش شده و می خواهد جایم را بگیرد. به من بگو چه کار کنم و جانم را خلاص کن.» 
باباکلاه به صدا درآمد که «ای وزیر اعظم ککت هم نگزد که چاره این کار از آب خوردن آسان تر است! فردا به پادشاه بگو کچل را بفرستد برای کشتن اژدهایی که خیلی وقت است روز روشن را بر او تیره و تار کرده و نصف بیشتر قشونش را بلعیده. خودت می دانی که هیچ پهلونی نمی تواند از دست اژدها جان سالم به در ببرد.» 
وزیر خوشحال شد. باباکلاهش را دودستی برداشت گذاشت وسط دو ابرویش و نفس راحتی کشید و صبح زود پیش از بوق حمام رفت به قصر پادشاه. 
پادشاه گفت «وزیر! باز چه خبر؟» 
وزیر گفت «قربان! دیشب خوابی دیدم.» 
«بگو! خیر باشد.»
«قربان! خواب دیدم کچل مم سیاه رفته اژدها را کشته و صحیح و سالم برگشته.
پادشاه خندید و گفت «این چه حرفی است که می زنی؟ نصف بیشتر قشون ما کشته شد و مویی از سر اژدها کم نشد؛ آن وقت تو می گویی یک کچل تک و تنها را بفرستم به جنگ اژدها.»
وزیر گفت «قبله عالم به سلامت! کسی که در شکار اولش چنان جانوری شکار کند که از یک طرفش نور بیاید و از طرف دیگرش صدای ساز و آواز به گوش برسد و بعد برود چهل مادیان را بیاورد, این یک کار کوچک را هم می تواند انجام دهد.» 
پادشاه دید وزیر چندان بی ربط نمی گوید و امر کرد و رفتند کچل مم سیاه را آوردند و به او گفت «تو را وزیر خودم می کنم به شرطی که بروی شر اژدها را از سرمان کم کنی و زنده یا مرده اش را بیاری.» 
کچل در دلش گفت «تا ما را به کشتن ندهد دست از سر کچل مان برنمی دارد.» 
و برگشت خانه و به ننه اش گفت «پاشو نان بگذار تو دستمالم که رفتنی شدم.» 
پیرزن پرسید «باز چه خیالی در سر داری؟» 
کچل جواب داد «پادشاه می خواهد بروم زنده یا مرده اژدها را براش بیارم.» 
پیرزن گفت «پسرجان! بیا از خر شیطان پیاده شو. این کار آخر و عاقبت خوشی ندارد. اژدها آن همه قشون پادشاه را بلعیده و یک نفر صحیح و سالم از کامش بیرون نیامده. کشتن او کار هر کسی نیست. وزیر می خواهد تو را به کشتن بدهد.» 
کچل مم سیاه گفت «ننه! الا و بلا باید بروم؛ حتی اگر سرم را از دست بدهم. به جای این حرف ها اگر راهش را بلدی نشانم بده.» 
پیرزن گفت «حالا که این همه اصرار داری و این قدر حاضر به یراقی گوش کن تا راهش را به تو بگویم. اژدها شصت گز درازا دارد و ته دره گودی خوابیده. در راه رسیدن به آن دره می رسی به کوه بلندی و از آن می روی بالا. به قله که رسیدی می بینی هیچ چیز قرار و آرام ندارد. از پرنده و چرنده و خزنده و درنده گرفته تا خس و خاشاک و بوته و درخت و قلوه سنگ, تند تند هجوم می برند ته دره. پسرجان! مبادا پا بگذاری تو دره که تو هم کشیده می شوی پایین و یکراست می روی به کام اژدها و تا روز قیامت نمی آیی بیرون. همان جا پناه بگیر و آن قدر صبر کن که اژدها بخوابد و همه چیز آرام و قرار بگیرد. وقتی دیدی پرنده می تواند پرواز کند و سنگ می تواند سر جاش قرار بگیرد, آن وقت تند راه بیفت؛ برو به دره و به ته آن که رسیدی می بینی اژدها خوابیده و خرناسش به هوا بلند است. اما باز هم به تو می گویم مبادا وقتی اژدها بیدار است قدم بگذاری به دره که اگر هزار جان داشته باشی یک جان به در نمی بری.» 
کچل مم سیاه به نشانه اطاعت دست رو چشمش گذاشت؛ دستمال نان را بست به کمر؛ پاشنه ها را ورکشید و راه افتاد. از دره ها چون باد گذشت؛ از تپه ها چون سیل سرازیر شد؛ نه سرش بالین دید و نه چشمش خواب تا امان راه را برید و رسید به پای کوه بلندی. بی آنکه یک لحظه بایستد چهار دست و پا از کوه رفت بالا. به بالای کوه که رسید دید همه چیز, از خزنده و پرنده و چرنده و درنده گرفته تا خس و خاشاک و قلوه سنگ و بوته و درخت یکراست هجوم می برند ته دره. 
کچل مم سیاه از اوضاع و احوال دور و برش فهمید اژدها بیدار است و نفسش را داده به کوه و دشت و هر چیزی را می کشد طرف خودش و می بلعد. گوشه ای پناه گرفت و منتظر ماند و وقتی همه چیز آرام و قرار گرفت, از کوه سرازیر شد. به ته دره که رسید چشمش به اژدهایی افتاد که زبان از شرحش عاجز است. اژدها به یک پهلو افتاده بود. طول و عرض دره را پر کرده بود و خرناسش به هوا بلند بود. 
مم سیاه معطلش نکرد. وسط پیشانیش را نشانه گرفت و زد. اژدها پیچ و تابی خورد و پیش از جان دادن چنان نعره ای کشید که کوه به لرزه درآمد. 
این را دیگر هیچ کس نمی داند که کچل مم سیاه لاشه به آن بزرگی را چطور به شهر آورد؛ اما همه دیدند و شنیدند که مم سیاه اژدها را انداخت جلو خانه پادشاه و گفت «برش دار! دشمنت به چنین روزی بیفتد.» 
پادشاه نگاهی انداخت به اژدها و به وزیر گفت «وزیر! این دفعه جای هیچ بهانه ای نیست. نمی توانیم کچل را دست خالی برگردانیم؛ زود جایت را به او بده.» 
وزیر که دید این بار هم حقه اش نگرفته به هول و ولا افتاد و گفت «قبله عالم به سلامت! امروز نه. فردا بیاید و بی چون و چرا وزیری من را تحویل بگیرد.» 
همین که شب شد, باز وزیر رفت باباکلاهش را آورد گذاشت جلوش و گفت «ای باباکلاه, قربانت بگردم! این کچل حقه باز ما را انداخته تو هچل و پیش این و آن سنگ رو یخمان کرده. تا حالا هر راهی که پیش پایم گذاشته ای فایده ای نداشته. این دفعه سنگ تمام بگذار و نگذار این کچل بی سر و پا وزیری ام را بگیرد. آخر این کچل دله دزد کجا و وزیری پادشاه کجا؟ زود بگو چه کار باید بکنم که دارم از غصه دق می کنم.» 
باباکلاه گفت «ای وزیر اعظم ککت هم نگزد که چاره این کار از آب خوردن آسان تر است! فردا به پادشاه بگو مم سیاه را بفرستد دختر پادشاه فرنگ را براش بیاورد و بدان که این کار, کار هر کچلی نیست و اگر به جای یک کچل هزار کچل برود دنبال دختر پادشاه فرنگ, یکی شان زنده بر نمی گردد.» 
وزیر خوشحال شد. باباکلاهش را بوسید و گذاشت وسط دو ابرویش و نفس راحتی کشید و صبح زود پیش از بانگ خروس رفت به قصر پادشاه و به پادشاه گفت «قربان! دیشب خوابی دیدم.» 
پادشاه گفت «دیگر چه خوابی دیده ای؟»
ر«خواب دیدم کچل مم سیاه رفته دختر پادشاه فرنگ را آورده برای شما. قربان بفرستش برود؛ بلکه خوابم تعبیر شود. بعید است فرصتی از این بهتر پیش بیاید.» 
پادشاه خندید و گفت «وزیر! این چه حرفی است که می زنی؟ مگر عقل از سرت پریده؟ خودت می دانی که تمام قشون ما از عهده پادشاه فرنگ بر نیامد؛ حالا چطور می گویی یک کچل تک و تنها را بفرستم به جنگ پادشاه فرنگ؟»
وزیر گفت «پادشاها! کچل مم سیاه را دست کم گرفته اید. کسی که در شکار اولش چنان جانوری شکار کند که از یک طرفش نور بپاشد و از طرف دیگرش صدای ساز و آواز بلند باشد و به جای شیر چهل مادیان برود خود چهل مادیان را بیاورد و ول کند تو طویله شما و بتواند اژدها را بکشد و لاشه اش را بیاورد؛ از عهده قشون پادشاه فرنگ هم بر می آید. فرصت را از دست نده که آوردن دختر پادشاه فرنگ برای کچل مم سیاه از آب خوردن آسان تر است.» 
پادشاه گفت «جدی می گویی وزیر؟» 
وزیر گفت «فدایت گردم! هرگز مطلبی جدی تر از این به عرضتان نرسانده ام.» 
کچل مم سیاه تازه بیدار شده بود و دست و روش را شسته بود که در زدند. 
پیرزن گفت «پسر! پاشو برو ببین این دفعه چه آشی برات پخته اند.» 
مم سیاه گفت «معلوم است. باز پادشاه احضارم کرده.» 
و راه افتاد رفت پیش پادشاه و برگشت به ننه اش گفت «ننه! نان و دستمالم را حاضر کن که باز رفتنی شدم. این بار پادشاه امر کرده بروم دختر پادشاه فرنگ را براش بیارم.» 
پیرزن گفت «پسرجان! بیا از خر شیطان پیاده شو. وزیر می خواهد تو را به کشتن بدهد. خیلی از پهلوان ها و جوان های زرنگ تر از تو نتوانسته اند دختر پادشاه فرنگ را بیارند؛ آن وقت توی یک لا قبا چطور می خواهی تک و تنها بروی به جنگ پادشاه فرنگ و دخترش را بگیری و بیاری؟» 
کچل مم سیاه گفت «کار ما از این حرف ها گذشته. اگر سرم را هم در این راه از دست بدهم باید بروم. به جای این حرف ها اگر راهش را بلدی نشانم بده.» 
پیرزن گفت «پسرجان! من از فرنگستان و پادشاه فرنگ چیزی نمی دانم؛ خودت راه بیفت و برو ببین چه کار باید بکنی.» 
کچل مم سیاه دستمال نان را بست به کمر. پاشنه ها را ورکشید و از خانه زد بیرون. چون باد از دره ها گذشت و چون سیل از تپه ها سرازیر شد. نه چشمش رنگ خواب دید و نه سرش نرمی بالین. یک بند رفت تا عاقبت امان راه را برید و رسید به کنار دریا. دید یکی که هیچ چیزش به آدمی زاد نرفته سرش را کرده تو دریا و دارد آب می خورد. آن هم نه از این آب خوردن ها! آب خوردنی که با هر قلپش دریا یک وجب و نیم می رود پایین. 
کچل مم سیاه مات و متحیر ماند و گفت «ذلیل شده این چه جور آب خوردن است؟» 
آب دریا خشک کن گفت «ذلیل شده خودتی که چشم دیدن آب خوردن من را نداری؛ اما چشم دیدن این را داری که کچل مم سیاه در شکار اولش چنان جانوری شکار کرده که از یک طرفش نور می پاشد و از طرف دیگرش صدای ساز و آواز به گوش می رسد. حیف که نمی دانم این کچل مم سیاه کجاست و گرنه می رفتم و تا آخر عمر غلام حلقه به گوشش می شدم.» 
مم سیاه خندید و گفت «کچل مم سیاه خود من هستم.» 
آب دریا خشک کن گفت «راست می گویی؟» 
کچل مم سیاه گفت «دروغم کجا بود!» 
آب دریا خشک کن غلام کچل مم سیاه شد و به دنبالش راه افتاد. رفتند و رفتند تا دیدند یکی که هیچ چیزش به آدمی زاد نرفته چند تا سنگ آسیاب به چه بزرگی انداخته گل گردنش و آن ها را لک و لک می چرخاند و هر چه را که جلوش می آید خرد و خاکشیر می کند. 
کچل مم سیاه گفت «احمق را باش, زده به سرش!» 
سنگ آسیاب چرخان گفت «احمق خودتی که چشم دیدن سنگ های من را نداری؛ اما چشم دیدن این را داری که کچل مم سیاه در شکار اولش چنان حیوانی را شکار کرده که از یک طرفش نور می پاشد و از طرف دیگرش صدای ساز و آواز بلند است. اگر ببینمش غلام حلقه به گوشش می شوم.» 
آب دریا خشک کن گفت «کجای کاری! همین که می بینی خود کچل مم سیاه است.» 
سنگ آسیاب چرخان گفت «راست می گویی؟» 
آب دریا خشک کن گفت «دروغم کجا بود! خود خودش است.» 
او هم غلام کچل مم سیاه شد و راه افتاد. رفتند و رفتند تا رسیدند به یک قلاب سنگ انداز که با قلاب سنگش تخته سنگ های بزرگ و کوچک را از جایی به جای دیگر می اندخت. 
کچل مم سیاه داد کشید «آهای دیوانه! دست نگهدار ببینم چه کاره مملکتی تو و این چه جور قلاب سنگ انداختن است؟» 
قلاب سنگ انداز دست نگهداشت و گفت «دیوانه خودتی که چشم دیدن قلاب سنگ من را نداری؛ اما چشم دیدن این را داری که کچل مم سیاه در شکار اولش چنان حیوانی شکار کرده که از یک طرفش نور می پاشد و از طرف دیگرش صدای ساز و آواز به گوش می رسد. اگر می دانستم کجاست همین الان می رفتم پیشش و تا آخر عمر غلام حلقه به گوشش می شدم.» 
آب دریا خشک کن و سنگ آسیاب چرخان با هم گفتند «اینکه می بینی خودش کچل مم سیاه است.» 
قلاب سنگ انداز گفت «تو را به خدا راست می گویید؟» 
گفتند «بله! خود خودش است؛ حی وحاضر.» 
قلاب سنگ انداز هم غلام کچل مم سیاه شد و با آن ها را افتاد. رفتند و رفتند تا رسیدند به یکی که هیچ چیزش به آدمی زاد نمی رفت و یک گوشش را زیر انداز کرده بود و گوش دیگرش را روانداز و گرفته بود تخت خوابیده بود. 
کچل مم سیاه گفت «آهای! این دیگر چه جور گوش هایی است که انداخته ای زیر و رویت و گرفته ای تخت خوابیده ای؟» 
لحاف گوش گفت «تو که چشم نداری ببینی گوش های من هم به جای رختخوابم هستند و هم می توانند هر صدایی را از چهل فرسخی بشنوند؛ اما چشم دیدن این را داری که کچل مم سیاه در شکار اولش چنان جانوری شکار کرده که از یک طرفش نور می پاشد و از طرف دیگرش صدای ساز و آواز بلند است. اگر ببینمش غلام حلقه به گوشش می شوم.» 
آب دریا خشک کن و سنگ آسیاب چرخان و قلاب سنگ انداز گفتند «ای بابا! این خودش کچل مم سیاه است دیگر.»
لحاف گوش گفت «شما را به خدا؟»
گفتند «به خدا!»
لحاف گوش هم غلام کچل مم سیاه شد و همرا آن ها راه افتاد. آن قدر رفتند و رفتند تا رسیدند به مملکت پادشاه فرنگ. دیدند دروازه ها بسته است و قراول های زیادی این طرف و آن طرف دروازه کشیک می دهند و کسی را راه نمی دهند.
قلاب سنگ انداز پرسید «این ها کی باشند؟»
کچل مم سیاه جواب داد «قراول های پادشاه فرنگ اند. تا کسی را نشناسند راه نمی دهند.» 
قلاب سنگ انداز گفت «چه غلط های زیادی! مگر می توانند راه ندهند؟» 
و دست برد همه قراول ها را گرفت تپاند تو قلاب سنگش. قلاب سنگ را دور سرش چرخ داد و چرخ داد و ول کرد.
پادشاه فرنگ در قصرش نشسته بود و داشت با اعیان واشراف صحبت می کرد که ناگهان دید قراول ها در هوا معلق زنان می آیند به طرفش. پادشاه فرنگ آنچه را که دیده بود هنوز خوب باور نکرده بود که خبر رسید «ای پادشاه! چه نشسته ای که پنج نفر زبان نفهم که هیچ چیزشان به آدمی زاد نرفته دم دروازه ایستاده اند و می گویند آمده ایم دختر شاه فرنگ را ببریم.»
پادشاه گفت «بروید بیاوریدشان ببینم به چه جرئتی چنین حرفی می زنند.»
سنگ آسیاب چرخان افتاد جلو. شروع کرد به خرد و خراب کردن در و دیوار و بقیه به دنبالش پیش رفتند تا رسیدند به قصر پادشاه.
پادشاه همین که چشمش به آن ها افتاد نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورد. گفت «امروز بروید استراحت کنید و فردا بیایید تا دخترم را به شما بدهم.» 
بعد وزیرش را احضار کرد و گفت «وزیر! ما نمی توانیم از پس این جانورهای عجیب و غریب و زبان نفهم بر بیاییم. زودباش تا دخترم از دست نرفته فکری کن.» 
وزیر گفت «قبله عالم به سلامت! با این ها نمی شود درافتاد باید حیله ای به کار بزنیم.» 
پادشاه گفت «چه حیله ای؟»
وزیر گفت «امر کن جار چی ها فردا راه بیفتند تو کوجه و بازار و مردم را از کوچک و بزرگ و پیر و جوان به مهمانی پادشاه دعوت کنند. آن وقت به آشپزباشی می گوییم چهل دیگ بزرگ پلو بار بگذارد و چهلمی را زهرآلود کند و این پنج نفر را هم دعوت می کنیم و پلو زهرآلود را به خوردشان می دهیم.»
حالا بشنوید از کچل مم سیاه و غلام های حلقه به گوشش که دور هم نشسته بودند و گرم صحبت بودند که یک دفعه لحاف گوش قاه قاه زد زیر خنده.
گفتند «چه خبر است؟ مگر جنی شده ای که بی خودی می خندی؟» 
گفت «نه! پادشاه و وزیر دارند برایمان آش خوبی می پزند.» 
پرسیدند «چه آشی؟» 
گفت «می خواهند همه ما را زهرکش کنند.» 
آب دریا خشک کن گفت «بگذار به همین خیال باشند.» 
روز بعد, تمام مردم شهر از کوچک و بزرگ و پیر و جوان در قصر پادشاه جمع شدند. کچل مم سیاه و غلام هایش هم آمدند و در گوشه ای نشستند. کمی که گذشت کچل مم سیاه به پادشاه گفت «اجازه می دهی آشپزباشی من سری به آشپزخانه شما بزند.» 
پادشاه گفت «عیبی ندارد.» 
کچل مم سیاه به آب دریا خشک کن گفت «آشپزباشی! پاشو برو سر و گوشی آب بده ببین غذا کی حاضر می شود.» 
آب دریا خشک کن رفت به آشپزخانه و دید آشپزباشی پادشاه چهل تا دیگ پلو بار گذاشته و دست به کمر و دستمال به شانه دم در ایستاده و منتظر است که دیگ ها خوب دم بکشد و برای خوردن آماده شود. آب دریا خشک کن گفت «آشپزباشی! من آشپزباشی کچل مم سیاه هستم. اجازه می دهی سری به دیگ های پلو بزنم؟»
بعد رفت در دیگ اولی را ورداشت. پشت به آشپزباشی ایستاد و دست برد جلو, در یک چشم برهم زدن دیگ پلو را لمباند و رفت سراغ دومی و سومی و بی آنکه آشپزباشی بو ببرد هر چهل دیگ را به ترتیب خالی کرد. 
آشپزباشی پرسید «دم کشیده اند؟» 
آب دریا خشک کن جواب داد «دستت درد نکند دارند دم می کشند.»  
و رفت نشست سر جاش. 
پادشاه امر کرد نهار بیاورند. آشپزباشی رفت در دیگ ها را ورداشت و دید محض دوا و درمان هم یک دانه برنج ته دیگ ها پیدا نمی شود و مات و متحیر ماند که چه خاکی به سرش بریزد و چه جوابی به پادشاه بدهد.
خبر به پادشاه که رسید فهمید این کار کار کسی جز کچل مم سیاه نیست و از زور خشم شروع کرد به جویدن لب و لوچه اش و آخر سر که دید این کارها دردی دوا نمی کند گفت به مهمان ها بگویند مهمانی پادشاه افتاده به فردا و آن ها را با زبان خوش برگردانید به خانه هاشان. 
کچل مم سیاه هم غلام هایش را ورداشت و رفت.
پادشاه به وزیرش گفت «وزیر! از دست این زبان نفهم ها عاجز شدیم. چه کار باید کرد؟» 
وزیر گفت «امر کن حمام فولاد را گرم کنند تا کچل مم سیاه و دار و دسته اجق وجقش را دعوت کنیم به آنجا و همین که رفتند تو در را ببندیم روشان و از دریچه بالایی آن قدر آب توی حمام بریزیم که خفه شوند.»
پادشاه گفت «بد فکری نیست.» 
کچل مم سیاه و غلام های حلقه به گوشش دور هم نشسته بودند و گرم صحبت بودند که لحاف گوش یک دفعه قاه قاه زد زیر خنده. 
گفتند «چی شده؟ مگر زده به سرت که بی خودی می خندی؟» 
گفت «نه! پادشاه و وزیر دارند باز برایمان آش خوبی می پزند.» 
پرسیدند «چه آشی؟» 
گفت «می خواهند حمام فولاد را گرم کنند و ما را بندازند آنجا و خفه مان کنند.» 
سنگ آسیاب چرخان و آب دریا خشک کن گفتند «بگذار به همین خیال باشند.»
روز بعد, پادشاه کسی را فرستاد و کچل مم سیاه و غلام هایش را دعوت کرد به حمام فولاد. 
وقتی هر پنج تاشان رفتند به حمام, در بسته شد و آب مثل سیل از دریچه بالایی ریخت تو. آب دریا خشک کن دهنش را گرفت دم دریچه و شروع کرد به خوردن آب و نگذاشت حتی یک قطره به کف حمام برسد, همین طور آب خورد و خورد تا حوصله اش سر رفت و به سنگ آسیاب چرخان گفت «تا کی می خواهی بر بر نگاهم کنی؟ مگر نمی بینی حوصله ام سر رفته؟» 
سنگ آسیاب چرخان تا این حرف را شنید, سنگ های آسیابش را به چرخش درآورد و دیوارهای حمام فولاد را داغان کرد. 
آب دریا خشک کن از حمام که آمد بیرون دهنش را وا کرد و پوف کرد و چنان سیلی راه انداخت که نصف بیشتر مملکت فرنگ را آب گرفت. 
خبر رسید به پادشاه که «چه نشسته ای که بیشتر مملکت را سیل گرفته. چرا باید مردم به خاطر دخترت بروند زیر آب و بمیرند؟ دخترت را بده ببرند و جان مردم را خلاص کن.» 
پادشاه فرنگ دید چاره دیگری ندارد و دخترش را سپرد به کچل مم سیاه و راهشان انداخت بروند. 
کچل مم سیاه دختر را نشاند تو کجاوه و خودش و چهار غلامش پیاده راه افتادند. منزل به منزل رفتند تا رسیدند به نزدیک شهر خودشان. 
مم سیاه پیغام فرستاد که «ای پادشاه! من صحیح و سالم برگشته ام و دختر پادشاه فرنگ را آورده ام؛ بگو بیایند پیشواز من.» 
پادشاه به قشونش امر کرد پیاده و سواره بروند پیشواز کچل مم سیاه و او را بیاورند به شهر. 
کچل مم سیاه با کبکبه و دبدبه آمد به شهر و یکراست رفت به خانه خودش. 
خبر به پادشاه رسید که «کچل مم سیاه با دختر پادشاه فرنگ که از قشنگی در تمام دنیا مثل و مانندش پیدا نمی شود و با چهار نفر دیگر که هیچ چیزشان به آدمی زاد نرفته یکراست رفت به خانه خودش و به تو اعتنا نکرد.»
پادشاه برای کچل مم سیاه پیغام فرستاد «هر چه زودتر آن چهار نفر و دختر را بفرست پیش من, که دختر پادشاه فرنگ لایق قصر من است نه لایق دخمه سیاه و کاهگلی تو.» 
کچل مم سیاه هم پیغام فرستاد که «تا حالا هر چه گفتی گوش کردیم و هر دستوری دادی انجام دادیم؛ حالا تو بیا و یکی از این دو کار را بکن. یا شکار اول و چهل مادیان را بده و جانت را وردار و به سلامت از شهر برو و همه چیز را به دست من بسپار؛ یا برای جنگ آماده شو. اما یادت باشد که قشون تو هر چه باشد از قشون پادشاه فرنگ بیشتر نیست که به دست من تار و مار و ذلیل شد.» 
پادشاه و وزیر نشستند به گفت و گو که چه کنند و چه نکنند و آخر سر نتیجه گرفتند اگر بتوانند از دست کچل مم سیاه جان سالم به در برند کار بزرگی کرده اند. 
پس از رفتن پادشاه و وزیر, کچل مم سیاه غلام هایش را ورداشت آورد به قصر و نشست به تخت و ننه اش را هم وزیر خودش کرد و دستور داد شهر را آیین بستند؛ در خانه ها شمع روشن کردند و هفت شبانه روز جشن راه انداختند. بعد, با دختر پادشاه فرنگ عروسی کرد و به مراد دل رسید

نویسنده داستان(زنده یاد صمد بهرنگی

 

[ دو شنبه 12 آذر 1389برچسب:داستانهای اصیل ایرانی ( 1, ] [ 17:6 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 251

داستان شماره 251

داستان افسانه ی دختر نارنج پادشاه

بسم الله الرحمن الرحیم

روزي ،روزگاري پادشاهي به همراه همسرش به خوبي و خوشي زندگي مي كرد.آن ها فقط يك غصه داشتند و آن اين بود كه بچه دار نمي¬شدند و فرزندي نداشتند.
يكي از روزها پيرزن گدا به در قصر پادشاه آمد همسر پادشاه غذاي فراوان به او داد واو شروع به دعا كرد و گفت : « انشاء ا... خدا بچه¬هايت را حفظ كند.»
 زن از ته دل آه سردي كشيد و گفت : « اي مادر! ما بچه اي نداريم و تنها مشكل ما حسرت داشتن يك فرزند است.» پيرزن دست در جيب خود كرد و يك سيب سرخ به زن داد وگفت : « اي بانوي بزرگوار وقتي شب شد اين سيب را خود و همسرت آن را بو كرده سپس از وسط دو نيم كرده نصف آن را خودت بخور و نصف ديگر آن را به همسرت بده، مطمئن باش كه همين فردا باردار مي¬شوي
برق شادي در چشمان بانو پديدار شد و گفت : « اگر اينگونه باشد من يك حوض عسل، يك حوض شير و يك حوض روغن نذر مي كنم تا بين فقرا تقسيم كنم
 پيرزن از او تشكرکرد و خداحافظي گفت ورفت.
زن پادشاه گفته های پيرزن را انجام داد و بعد از نه ماه پسري بسيار زيبا به دنيا آورد.
 يكي از روزها كه پسرك داشت "نو دسته چليك بازي مي كرد چوبش به كوزه پيرزن گدا خورد و كوزه را شكست. پيرزن گدا گفت : « حيف كه يكي يكدانه هستي.برو به مادرت بگو كه نذرش را ادا كند
..... پسر به خانه رفت

و ماجرا را براي مادرش تعريف كرد. بلافاصله همسر پادشاه به نوكران دستور داد تا از عسل و شير و روغن از هر كدام يك حوض خيرات كنند و نذرش را ادا كرد. پيرزن گدا خيلي دير رسيد و به زور توانست كوزه خود را از عسل باقيمانده در ته حوض پركند
ساليان درازي گذشت و پسر پادشاه جوان برومندي شده بود. یک روز كه داشت با اسبش چوگان بازي مي كرد ناگهان چوبش به كوزه  پيرزن گدا خورد و كوزه شكست
پيرزن گفت: « ‌حيف كه يكي يكدونه هستي ، نمي¬تونم نفرينت كنم . انشاءا... كه دختر نارنج پادشاه قسمتت شود!
پسر پادشاه به قصر رفت و از پدر و مادرش از دختر نارنج پادشاه پرسيد، پادشاه و همسرش گفتند : « در سرزميني دور از اينجا باغ بسيار بزرگي است كه ديوها نگهبان آن هستند و در آن درختان نارنج بسياري است در يكي از ميوه هاي درختان آن باغ ، دختري به زيبايي پنجه آفتاب در آن طلسم شده است و كسي باید به باغ رفته و دختر نارنج پادشاه آزاد کند.
    پسر پادشاه از آن روز به بعد تمام فكرش دختر نارنج پادشاه بود و به پدر و مادرش گفت:« تصميم خود را گرفته ام تا دختر نارنج پادشاه را نجات دهم.
 پادشاه و همسرش از شنيدن اين موضوع بسيار ناراحت شدند و به پسر گفتند : « تو تنها  فرزند ما هستي و بعد از ساليان دراز خداوند تو را به ما داده.آن سرزمين طلسم شده و ديوها نگهبان باغ هستند و تاكنون كسي نتوانسته از دست ديوها نجات پيدا كند. آنها تو را مي¬خورند. به ما رحم كن! هر دختري را كه بخواهي برايت عقد مي¬كنيم فقط كافي است كه او را فراموش كني.
 اما پسر گفت : « فقط مي¬خواهم با او ازدواج كنم.
او از پدر و مادرش خداحافظي كرد. مادرش گفت : «حالا كه مي¬روي گردنبد مرا با خودت ببر و به عروست هديه كن!
پسر به راه افتاد پرسان پرسان سرزمين نارنج پادشاه را پيدا كرد. ابتداي شهر دروازه بسيار بزرگي بود كه قفلهاي گنده اي به آن زده بودند. پسر در حاليكه به دروازه نگاه مي¬كرد ناگهان صدايي آمد و گفت : « اي جوان چه مي¬خواهي مگر از جانت سير شده اي ، اينجا چه مي¬خواهي؟
پسر پادشاه گفت : « من به دنبال دختر نارنج پادشاه به اين سرزمين آمده ام.
مرد گفت :« اي ديوانه! مي¬داني چندين ديو از اين باغ حفاظت مي¬كنند، بي شك تو را هم مثل بقيه خواهند خورد.
پسر پادشاه گفت : « من تصميم خود را گرفته ام.
مرد گفت : « حالا كه تصميم ات را گرفته اي ، پس به حرفهاي من خوب گوش كن! ديوها سه روز مي خوابند و سه روز بيدارند.  اميدوارم اكنون خواب باشند . اگر خواب بودند اين باغ سه در پشت سر هم دارد و كنار هر در يك ديو خوابيده است، كه كليد هر باغ را به گردنشان آويخته اند، مي-تواني كليدها را در آوري و در باغها را به ترتيب باز كني .اما اگر بيدار بودند حتماً تو را خواهند خورد.اما اگر موفق شدي بعد از در سوم به باغ اصلي مي¬رسي . به ترتيب يكي يكي نارنجها را پوست مي¬كني و در يكي از آنها دختري همچون پري كه همان دختر نارنج پادشاه است را مي يابي. اگر او را پيدا كني طلسم باطل شده و ديوها دود شده و از بين مي¬روند.
پسر پادشاه از مرد تشكر كرد و از روي ديوار به داخل باغ پرید
دیو بسيار بزرگي كنار در خوابيده بود . پسر پادشاه باترس آرام، آرام كليد را از گردن او در آورد و به ترتيب براي درهاي دوم و سوم هم اين كار را انجام داد. بعد كه به باغ اصلي رسيد نارنج اول را شكافت فقط نارنج بود. دومي را شكافت باز هم نارنج بود. نارنج سوم را كه باز كرد دختري به زيبايي پنجه آفتاب از آن بيرون آمد . آنقدر زيبا و دوست داشتني بود كه پسر پادشاه باورش نمي¬شد . انگار كه خواب مي¬ديد
 دختر نارنج پادشاه به پسر پادشاه سلام كرد و گفت : « خيلي خيلي متشكرم كه مرا نجات دادي.
 پسر پادشاه يك دل نه صد دل عاشق او شد. يكباره دود غليظي همه جا را فرا گرفت و بعد همه جا زيباتر از اول شد . ديوها دود شده و از بين رفتند اما پسر پادشاه در حاليكه از خجالت سرخ شده بودگفت : «‌من عاشق تو هستم و دوست دارم با تو ازدواج كنم.
   دختر نارنج پادشاه هم خيلي خوشحال شد. پسر پادشاه گفت : « بر روي همين درخت منتظر بمان تا من هم برايت لباس بياورم و هم اينكه پدر و مادرم را هم با خود به همراه بياورم تا از اين جا با ساز و پايكوبي و همراه مردم تو را به سرزمين خود ببرم. زيرا من تنها فرزند پدر و مادرم هستم و آنها آرزوهاي زيادي براي من دارند و تو را آنگونه كه شايسته است به خانه بخت ببرم.
   بعد گردنبند مادرش را به گردن دختر نارنج پادشاه آويخت و به ناچار از دختر نارنج پادشاه خداحافظي كرد
 از زير همان درخت چشمه اي عبور مي¬كرد و فرداي آن روز پيرزن كلفت  براي بردن آب از چشمه كوزه بدست آمد اما در آب، تصوير دختر نارنج پادشاه افتاده بود. پيرزن زشت به محض ديدن آن تصوّر كرد كه آن تصوير خود اوست . ابتدا خوشحال شد. اما پس از لحظه اي بسيار خشمگين شد و با فرياد گفت:« بي بي باشم!خانم باشم! كلفت آب كشي باشم!
   كوزه را محكم به زمين زد و آن را شكست. بعد كه پيرزن كلفت به خانه رفت خانم ارباب گفت:«‌ چرا آب نياوردي؟
 پيرزن زشت روي به دروغ گريه كرد و گفت : « خانم ببخشيد! كنار چشمه پايم سر خورد و كوزه شكست.
خانم خانه كوزه ديگري به او داد تا آب بياورد
 پيرزن دوباره به سرچشمه رفت و باز هم تصوير زيباي دختر نارنج پادشاه را در آب ديد و اين بار بيشتر عصباني شد و گفت : « بي بي باشم ، خانم باشم ،  كلفت آب كشي باشم!
    اين بار محكم تر كوزه را به زمين زد و شكست. همه اين چيزها را دختر نارنج پادشاه مي ديد و صدايش در نمي آمد. باز كلفت زشت روي به خانه ارباب آمدو به خانم ارباب گفت : « خانم تو را به خدا مرا ببخشيد ديگر تكرار نمي شود. نمي دانم چرا سرخوردم و كوزه شكست.
 خانم ارباب خيلي ناراحت شد و اين بار به او يك مشك داد و گفت:« برو آب بياور!
باز هم پيرزن به سرچشمه رفت و دوباره تصوير دختر نارنج پادشاه را در آب ديد و گفت:« بي بي باشم ، خانم باشم ، كلفت آب كشي باشم!
اين بار با حرص بيشتري با دندانهايش مشك را پاره پاره كرد. اما اين دفعه دختر نارنج پادشاه كه از بالاي درخت شاهد ماجرا بود خنده اش گرفت و پيرزن دختر نارنج پادشاه را ديد. تازه فهميد تصويري را كه در آب افتاده عكس او نيست و اشتباه كرده است. پيرزن كه بسيار به زيبايي دختر نارنج پادشاه حسادتش گرفته بود به دختر نارنج پادشاه سلام كرد و گفت:« بالاي درخت چه مي كني؟
 دختر نارنج پادشاه كه بسيار مهربان بود گفت : «موهايم را به پايين مي¬اندازم و همچون طنابي مي¬تواني آن را بگيري و توهم به بالاي درخت بيايي.
 دختر نارنج پادشاه تمام جريان را از سير تا پياز براي پيرزن تعريف كرد و گفت كه منتظر پسر پادشاه است تا بيايد
پيرزن حسود از طريق مكر وحيله وارد شد و خود را مهربان نشان ¬داد به دختر نارنج پادشاه گفت : « دخترم تو خسته شده اي بهتر است كه سرت را روي پاهاي من بگذاري و بخوابي.
 دختر سرش را روي پاي پيرزن گذاشت و به خواب رفت . وقتي مدتي از خوابيدن دختر گذشت پيرزن گردنبند را از گردن دختر در آورد و به گردن خود كرد و او را از درخت به پايين انداخت
 از خوني كه از سر دختر نارنج روي زمين ريخته بود نهال بسيار زيبايي سبز شد و در عرض مدت كمي به درخت زيبايي تبديل شد
بعد از چند روز پسر پادشاه با ساز و دهل به همراه سربازان و پدر و مادرش ولباسهاي زيبا و هداياي فراوان به باغ رسيدند. پسر پادشاه وقتي بالاي درخت رفت و پيرزن را ديد اصلاً باورش نشد
پسر پادشاه گفت : « چرا اينقدر سياه شده اي؟
پيرزن گفت :« آنقدر كه در انتظار تو در آفتاب سوزان در بالاي درخت منتظر تو بودم.
پسر پادشاه گفت :« چرا اينقدر پير شده اي؟
پيرزن گفت :« آن قدر كه دوري تو براي من سخت بود و من در انتظار تو پير شدم.
پسر پادشاه گفت :« چرا صورتت اينقدر دون ،دون شده ؟
پيرزن گفت :«‌ به خاطر اينكه در انتظار تو كلاغها به صورتم نوك زدند.
 پسر پادشاه دروغهاي پيرزن را باور كرد و به او گفت كه لباس بپوشد ،تا به قصر بروند. موقع رفتن پسر پادشاه چشمش به درخت افتاد. يك دل نه ص دل عاشق درخت شد وبه همراهانش دستور داد درخت را از ريشه در آورده و به قصر بياورند . پيرزن كه مي¬دانست درخت از خون دختر سبز شده است مي گفت : « اين درخت خيلي زشت است و آوردن آن ما را به زحمت مي اندازد.
 پسر پادشاه درخت را با خود به همراه آورد و آن را در قصر كاشت
 پسر پادشاه عروسي مفصلي گرفت و از آن پس به جاي پدر ، پادشاه آن سرزمين شد
 بعد از آن پيرزن كه همسر پادشاه شده بود باردار شد و بعد از نه ماه و نه روز پسر بسيار زشتي به دنيا آورد
 در همين فاصله درخت بزرگ و بزرگتر شده بود و شاخه اي از آن به داخل خانه پيرزن همسايه سرازير شده بود
 پيرزن كه همسايه قصر پادشاه بود فرزندي نداشت و به تنهايي زندگي مي كرد و بافتني مي¬بافت و آنها را به بازار مي¬برد و مي¬فروخت اما چند روز بود كه وقتي از خواب بيدار مي¬شد مي¬ديد كه همه سفارشات و بافتنيهاي او آماده است. و وقتي از بازار به خانه بر مي¬گشت مي¬ديد كه تمام خانه از تميزي برق مي زند و غذاي او بر سر اجاق آماده و گرم است
 يك روز پيرزن به دروغ آماده شده تا به بازار برود اما پشت در ايستاده بود تا ببيند چه كسي اين كارها را انجام مي¬دهد. از داخل شاخه درخت دختري همچون پنجه آفتاب به بيرون آمد به محض بيرون آمدن دختر ، پيرزن در را باز  كرد و دخترك را در آغوش گرفت و او را بوسيد و گفت:« تو چه قدر زيبايي حتماً فرشته هستي؟
 دختر نارنج پادشاه تمام داستان خود را براي پيرزن مهربان تعريف كرد. پيرزن خيلي خوشحال شد و به او گفت كه او تنهاست و بهتر است كه با هم زندگي كنيم. دختر نارنج پادشاه قبول كرد و از آن روز دختر خوانده پيرزن مهربان شد
پيرزن بدجنس كه مي¬ديد پادشاه به آن درخت علاقه بسياري دارد و مي¬دانست كه اين درخت در عرض يك ساعت بزرگ شده و جادويي است مي-ترسيد و به پادشاه گفت : « اگر من و پسرم را دوست داري دستور بده اين درخت را قطع كنند و از آن
گهواره اي براي فرزندمان بسازند.
 پادشاه جوان دستور داد و درخت را قطع كردند و از آن گهواره اي ساختند.
چند ماه بعد كودك زشت پادشاه ، گلوبند مادرش را كه پادشاه به او يادگاري داده بود پاره كرد. پادشاه بسيار ناراحت شد و كسي نتوانست آن را درست كند . پادشاه دستور داد تا همه مردم شهر را دعوت كنند و هر كس در ضمن اينكه قصه زندگي خودش را تعريف مي¬كند سعي خود را بكند شايد بتواند اين گردنبند را درست كند.
پسر پادشاه به درخانه پيرزن همسايه رفت و از او دعوت كرد اما پيرزن گفت : « من كه خيلي پير هستم اما دخترم را مي¬فرستم.»        
     همه مردم آمده بودند تا قصه هاي خود را تعريف كنند. بالاخره نوبت به دختر نارنج پادشاه رسيد. دختر نارنج پادشاه صورت خود را پوشانده بود تا شناخته نشود.او كمي که حرف زد پيرزن بدجنس فهميد كه او همان دختر نارنج پادشاه است.
 پس شروع به سر و صدا كرد و گفت : « اين دختر را به بيرون بياندازيد. من سرم درد مي كند من احتياجي به گردنبند ندارم!»
اما پادشاه به فريادهاي او توجهي نكرد و گفت كه داستان را تا آخر تعريف كند.
دختر نارنج پادشاه داستان را تا آخر گفت. پادشاه روبند را از روي صورت دختر نارنج پادشاه برداشت و ديد كه او همان دختر نارنج پادشاه است .
پادشاه كه ديگر دختر نارنج پادشاه حقيقي را پيدا كرده بود، دستور داد تا پيرزن بدجنس و پسر زشتش را به پشت خرسياهي ببندند و در تمامي سرزمين بگردانند تا مايه عبرت همه شوند.   
هفت روز و هفت شب عروسي آنها را جشن گرفتند و همه شهر را آيينه بندان كردند و پيرزن مهربان همسايه را نيز به عنوان مادر دختر نارنج پادشاه را به قصر آوردند و تا آخر عمر به خوبي و خوشي زندگي  کردند

[ دو شنبه 11 آذر 1389برچسب:داستانهای اصیل ایرانی ( 1, ] [ 20:4 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 250

داستان شماره 250

داستان افسانه ای گربه

 

بسم الله الرحمن الرحیم

داستان گربه ، یکی از داستانهائی است که آن ماری فون فرانتس در یکی از سمینارهایش در زوریخ بازگو کرده است.


********************
یکی نبود ...پادشاهی بود که هیچ فرزندی نداشت ولی ثروت زیادی داشت که نمیدانست با آن چه کند. اما با این حال او و همسرش برای نداشتن فرزند خیلی ناخشنود بودند. یک روز ملکه به او گفت که شوهر عزیز، من میخواهم یک کالسکه بردارم و برای گردش به بیرون بروم. پادشاه گفت خب به جای آن ، من برایت یک کشتی درست میکنم که زیباترین کشتی دنیا باشد. وقتی کشتی ساخته شد او به ملکه گفت که فردا تو باید یک سفر دریایی بروی اما اگر "باردار" برنگردی ، پس دیگر هرگز بر نگرد.

ملکه با چندی از همراهانش به این سفر رفتند. مدتها گذشت تا اینکه یک شب یک مه غلیظی در دریا دیدند و در نزدیکی های صبح وقتی مه فرو نشست ، ملکه دید که یک قصری در دریا برافراشته شده است. چون آذوغه شان تمام شده بود ، او دو نفر از همراهانش را برای پیدا کردن غذا به آن قصر فرستاد. همراهان بازگشتند و گفتند که این قصر متعلق به زن جادوگر ( سایه مادر خدا) است و وقتی که این را فهمیدند دیگر جرئت نکردند که به آنجا بروند.
این بار ملکه دوباره اصرار کرد و همراه با آنان رفت و در حیاط قصر دیدند که یک درخت سیب با سیب های طلائی به آن آویزان در وسط حیاط قرار دارد. ملکه گفت من باید یکی از این سیبها را بچینم و بخورم. اما خدمتکاران نمیتوانستند به آن درخت نزدیک بشوند بالاخره بعد از تقلای زیاد یک سیب را چیدند و ملکه بعد از خوردن آن احساس کرد که شش ماهه باردار است. بعد گفت پس حالا که من باردار هستم به خانه برگردیم.
اما زن جادوگر از خواب بیدار شده بود و متوجه شد که یکی از سیبها روی درخت نیست. گفت این را کی برداشته؟ کسی جواب نداد. بعد گفت اگر از این سیب یک دختر متولد بشود به زیبایی خورشید خواهد بود اما در اولین روز هفدهمین سال تولد خود تبدیل به یک گربه خواهد شد و فقط پسر پادشاه میتواند او را به حالت اول برگرداند.

وقتی ملکه بازگشت پادشاه از خبر بارداری او خیلی خوشحال شد و آنها دختری زیبا پیدا کردند . سالها گذشت .. وقتی دختر شانزده سالش تمام شد او ناگهان تبدیل به یک گربه شد و با همراهانش یکباره ناپدید شد...

*************

از آنطرف هم در یک سرزمینی دیگر پادشاهی بود که سه پسر داشت. همسرش از دنیا رفته بود و پادشاه در غم از دست دادن ملکه اش خیلی شرابخواری میکرد. یک روز پادشاه پسرانش را خواند و گفت من باید از میان شما یکی را برای جانشینی خودم انتخاب کنم . شما باید لطیف ترین و نازک ترین نخی را برای من پیدا کنید که آنقدر لطیف و نازک باشد که با فوت کردن خودش به سوراخ سوزن وارد بشود. هرکس چنین تار نخی برای من بیاورد او جانشین من میشود. پسران قبول کردند و از قصر خارج شده و به سوی جنگل روانه شدند. سه روز و سه شب با همدیگر بودند و بعد از همدیگر جدا شدند و قرار شد سال بعد همانجا همدیگر را ببینند.
پسر بزرگتر راهی را انتخاب کرد که در این راه خودش خیلی گرسنه ماند ولی اسبش هنوز غذا برای خوردن داشت. تنها چیزی که این پسر در سر راه خود دید یک سگ کوچک بود.
پسر دومی راهی را انتخاب کرد که در این راه خودش غذا برای خوردن داشت اما اسبش همیشه گرسنه بود. او یک نخ کلفت و زمختی پیدا کرد که با زور و زحمت داخل سوزن میشد..
پسر سومی راهی را انتخاب کرد که به سوی یک جنگل تاریک میرفت و یک مرتبه دید که باران خیلی شدیدی میبارد و او نمی تواند چیزی را ببیند. خیلی نا امید شده بود. همینطور سه شبانه روز در باران بود تا اینکه روز چهارم وقتی باران تمام شد از دور یک قصری را دید. به قصر نزدیک شد و درها همه بسته بود. او گفت من خیلی گرسنه هستم کسی هست که به من غذا بدهد؟ بعد دید که یک تکه گوشت از در آویزان است اما آن گوشت در واقع قطعات جواهر بودند . پسر پادشاه از دیوار بالا رفت و تا دستش به این جواهرات خورد دیگر نمی توانست دستش را از ان جدا کند.
بعد صدای زنگی شنید و در باز شد ولی او هیچکس را جز یک" دست" که در را باز کرده بود ندید. او به داخل رفت و گفت هر چه باداباد. بالاخره وارد یک اتاقی شد و در آنجا در یک اتاق یک میز و یک شمعی بر روی ان ویک تختخواب را دید و با خود گفت حالا که من خیلی خسته هستم میروم و روی این تخت میخوابم. همینکه آمد روی تختخواب دراز بکشد همان دست آمد و او را کتک مفصلی زد آنقدر که همه لباس هایش از تنش درآمد و او کاملا عریان شد. و بلافاصله غذاهای بسیار متنوعی را روی میز دید و بعد لباسهای بسیار زیبایی که روی صندلی گذاشته بودند. پسر پادشاه لباسها را پوشید و غذاها را خورد و به اتاق دیگر رفت. اما در این اتاق هم همان دست ، او را کتک مفصلی زد و لباسهایش را در آورد و بعد به او شربت گوارایی نوشانید.سه شبانه روز گذشت... روز چهارم "گربه" که ملکه آن قصر بود به همراهانش دستور داد تا پسر پادشاه را به اتاق طلایی ببرند وقتی پسر وارد اتاق شد دید که صدها گربه نشسته اند و ساز میزنند و آواز میخوانند. بعد گربه ها او را روی تخت نشاندند و تاج بر سرش گذاشتند . پسر پادشاه همینکه داشت فکر میکرد که چه کسی فرمانروای این قصر است ، ناگهان گربه خیلی زیبایی را دید که در یک سبد گرد طلائی نشسته بود. بعد از سه روز که او در آن اتاق ماند ، ناگهان آن گربه از سبد بیرون آمد و به گربه های دیگر گفت که از حالا به بعد این پسر پادشاه ما است و من دیگر فرمانروا نیستم. همه گربه ها فرمانبرداری کردند و به پسر پادشاه خوشامد گفتند. بعد گربه از او پرسید که داستان او چیست و پسر پادشاه هم ماجرای سفر خود برای پیدا کردن نخ جادوئی را به گربه گفت

*********************************

دو برادر دیگر حالا به خانه بازگشته و هدایای خود را داده بودند اما از پسر کوچکتر خبری نبود.

یک روز گربه از پسر پادشاه پرسید حالا که یکسال گذشته، تو دلت نمیخواهد به خانه بروی ؟ پسر گفت نه من اینجا خیلی راضی و خوشحالم اما گربه گفت تو باید بروی و چیزی را که پدرت خواسته به او بدهی . پسر گفت اما من نمیدانم آن نخ کجاست ؟ بعد پسر از گربه پرسید این راست است که هر سه روزِ این قصر مثل یک سال است؟ گربه گفت بله و حتی بیشتر. حالا 9 سال است که تو از خانه دور هستی. پسر پرسید پس 9 سال طول میکشد که من برگردم . گربه گفت نه. برو آن شلاق که روی دیوار است را برای من بیار. بعد با آن شلاق که آتشین بود سه بار نواخت و یک کالسکه آتشین ظاهر شد و بعد پسر در کالسکه آتشین نشست و او شلاق دیگری زد و گفت حالا به خانه میروی اما این "جوز" را با خودت ببر و وقتی پدرت از نخ جادوئی پرسید این جوز را جلوی پدرت بشکن
وقتی که کالسکه آتشین به قصر فرود آمد پادشاه و دو پسر دیگر در ایوان ایستاده بودند . پدر از شاهزاده پرسید نخ را آوردی و پسر گفت بله پدر و بعد جوزی که گربه به او داده بود را شکست و در میان جوز یک دانه ذرت دید و او دانه ذرت را بیرون آودر و به دو نیم کرد و در میان آن یک دانه گندم بود و بعد دانه گندم را شکست... بعد پسر خیلی خشمگین شد و گفت که این گربه لعنتی من را گول زده همان موقع دید که گربه نامرئی به دستهای او پنجه کشید و از دستهایش خون می آید. او بالاخره دانه گندم را هم باز کرد و یک دانه شوید از آن بیرون آمد و بعد دانه شوید را که باز کرد یک نخ خیلی لطیف و نامرئی از ان بیرون آمد که او به پدر داد. پادشاه گفت : پسرم تو با پیدا کردن چنین نخ جادوئی ، حالا جانشین من و صاحب تاج هستی. اما پسر گفت که نه پدر. من ثروتمند هستم و خودم یک پادشاهی دارم که میخواهم به آن بازگردم. اما پدر گفت نه نمیتوانی برگردی و باید هر سه نفر شما همسری بگیرید.
اما پسر کوچکتر به داخل کالسکه آتشین رفت و به پیش گربه بازگشت و ماجرا را برای گربه گفت. مدتی گذشت . گربه از او پرسید نمیخواهی به خانه ات برگردی؟ و پسر پادشاه که به گربه خیلی علاقمند شده بود و هرگز نمیخواست از او جدا بشود گفت که نه . همین جا خیلی خوب است و اینجا را دوست دارم و میخواهم که بمانم. بالاخره یک روز گربه گفت پس بیا با همدیگر به پیش پدرت برویم. آن شلاق من را از روی دیوار بردار و به من بده و بعد شلاق اش را به دست گرفت و با چند ضربه کالسکه زرین ای درست شد و بعد آن دو در آن نشستند و کالسکه به هوا برخاست و آنان به قصر پدر رفتند.
وقتی پدر او را دید از او پرسید : آیا همسرت را پیدا کردی؟ و پسر پادشاه گربه را نشان داد و گفت این همسر من است و گربه رفت توی سبد طلا را نشان داد.. پادشاه گفت این گربه؟ تو حتی حرف هم نمیتوانی با او بزنی ... گربه خشمگین شد و از سبدش پرید بیرون و قهر کرد و به اتاق دیگری رفت. وقتی که برگشت او دیگر تبدیل به دختر زیبائی شده بود. پسر پادشاه او را در آغوش گرفت و دیگران همگی حیرت زده به او نگاه میکردند. پادشاه گفت که این زیباترین همسری است که میتوانی برای خودت پیدا کنی. حالا باید با او ازدواج کنی و تخت و تاج من را صاحب بشوی. اما چون آن« دختر زیبا نمی توانست برای مدت طولانی در آن شکل بماند، فورا تبدیل به گربه شد. پسر دوباره گفت که تاج و تخت را نمی خواهد چون خودش امپراطوری خودش را دارد. پادشاه تاج ر ا به پسر بزرگتر داد. اما خیلی از اینکه گربه نمی توانست تبدیل به دختر زیبا بشود ناراحت بود. تا اینکه گربه به او گفت اگر میخواهی که من همیشه به شکل حقیقی خودم در بیایم باید سر من را قطع کنی. پسر پادشاه گفت من هرگز این کار را نمی کنم تو نباید بمیری. اما وقتی که گربه اصرار کرد او بالاخره دست گربه را قطع کرد ودست دختر زیبا بیرون آمد .تا بالاخره با اصرار فراوان گربه او سر گربه را قطع کرد و از آن دختر زیبا بیرون آمد. آنها به نزد پادشاه رفتند و خوشحال و خندان هفت شبانه روز عروسی گرفتند

 

[ دو شنبه 10 آذر 1389برچسب:داستانهای اصیل ایرانی ( 1, ] [ 20:46 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 249

داستان شماره 249

روباه و بزغاله

 

بسم الله الرحمن الرحیم

یک روز روباهی از صحرا می گذشت و دید یک گله گوسفند دارد آنجا می چرد . روباه خیلی گرسنه بود و فکر کرد :« کاش می توانستم یک گوسفند بگیرم ، اما من حریف آنها نمی شوم ، این کارها کار گرگ و شیر و پلنگ است .» روباه در این فکر بود که صدای یک مرغ وحشی به گوشش رسید . دنبال صدا رفت و رسید به حاشیه جنگل . در جستجوی مرغ از زیر شاخ و برگ درختها پیش رفت و یک وقت دید از پشت درختها صدای خش خش می آید . رفت از لابلای درختها نگاه کرد دید یک فیل است ، فیل از راه باریکی که در میان درختها بود می گذشت و از طرف مقابل هم یک شیر می آمد .

وقتی شیر و فیل به هم رسیدند هر دو ایستادند . شیر گفت :« برو کنار بگذارمن بروم
فیل گفت :« تو برو کنار تا من رد شوم ، اصلاً بیا اززیر دست و پای من برو .
شیر گفت :« به تو دستور می دهم ، امر می کنم بروی کنار، من شیرم و از زیردست و پای کسی نمی روم .
فیل گفت :« بیخود دستور می دهی ، شیر هستی برای خودت هستی ، من هم فیلم و بزرگترم و احترامم واجب است
شیر گفت :« بزرگی به هیکل نیست ، احترام هم مال کسی است که خودش احترام خودش را نگاه دارد . تو اگر بزرگ و محترم بودی نمی گذاشتی تخت روی پشتت ببندند و بر آن سوار شوند ، احترام مال من است که اگر اسیر هم بشوم باز هم شیرم و همه ازم می ترسند .
فیل گفت :« هرچه هست ما از آنها نیستیم که بترسیم
شیر گفت :« یک پنجه به خرطومت بزنم حسابت پاک است
فیل گفت :« یک مشت توی سرت بزنم جایت زیر خاک است

شیراوقاتش تلخ شد و پرید به طرف فیل که او را بزند . فیل هم خرطومش را انداخت زیر شکم شیر وشیر را بلند کرد و پرت کرد میان درختها و راهش را کشید و رفت
شیر افتاد توی درختها و سرش خورد به کنده درخت و گفت :« آخ سرم » و از حال رفت
روباه اینها را تماشا کرده بود و جرات حرف زدن نداشت . وقتی شیر بیهوش شد روباه با خود گفت :« آنها هردوشان خودپسند بودند ولی حالا وقت آن است که من بروم به شیر تعارف کنم و خودم را عزیزکنم
چند لحظه بعد شیر به هوش آمد و خودش را از لای درختها بیرون کشید و آمد زیر آفتاب دراز کشید و از شکستی که خورده بود خیلی ناراحت بود
روباه رفت جلو و گفت :« سلام عرض می کنم ، من از دور شما را دیدم و تصور کردم خدای نکرده کسالتی دارید ، انشاءالله بلا دور است
شیر ترسید که روباه شکست خوردن او را دیده باشد . پرسید :« تو از کجا می دانی که من کسالت دارم
روباه گفت :« من قدری از علم طب خوانده ام و ناراحتی اشخاص را از قیافه شان می خوانم ولی امیدوارم اشتباه کرده باشم و حال شما مثل همیشه خوب باشد
شیر پرسید :« تو اینجاها یک فیل ندیدی
روباه گفت :« نه، تا شما اینجا هستید فیل هرگز جرات نمی کند اینجاها پیدا شود
شیر وقتی دید آبرویش نرفته گفت
« آفرین ، خیلی جوان فهمیده ای هستی ، این را هم خوب فهمیدی ، من مدتی است که حالم خوب نیست و نمی توانم شکارکنم این است که خیلی ناتوان شده ام ، ولی تو اهل کجایی و از کدام خانواده ای
روباه گفت :« من در همین جنگل زندگی می کنم ، نام پدرم « ثعلب » است که به خانواده شما خیلی ارادت داشت ، ما همیشه از بقیه شکار شیرها غذا می خوریم
شیر گفت :« بله ، ثعلب را می شناختم ، دوست من بود و خیلی خوب خدمت می کرد . تو هم خوب وقتی آمدی ، حالا که این طور است می توانی یک کاری بکنی
روباه گفت :« در خدمتگزاری حاضرم ، سر وجانم فدای شیر
شیر گفت :« سر وجانت سلامت باشد . ببین ، من در این حال نمیتوانم دوندگی کنم ، اما اگر شکاری ، چیزی این نزدیکیها باشد می توانم بگیرم اگرچه فیل باشد
روباه گفت :« البته ، شما می توانید ولی گوشت فیل خوراکی نیست
شیر گفت :« بله ، به هرحال می گویند روباه خیلی باهوش است ، اگر بتوانی با زبان خوش حیوان ساده ای را به اینجا بیاوری من زحمت تو را خیلی خوب تلافی می کنم ، پدربزرگوارت هم همیشه همین طورزندگی می کرد
روباه گفت :« البته ، من هم وظیفه خودم را خوب می دانم . برای شما گوشت بزغاله خیلی خاصیت دارد ، من الآن می روم هرچه حیله دارم بکار می برم تا بزغاله ای چیزی به اینجا بیاورم . ولی شما باید سعی کنید اگر من همراه کسی برگشتم آرام وبی حرکت باشید و خودتان را به موش مردگی بزنید تا من خبربدهم .
شیر گفت :« می دانم ، ولی سعی کن یک گاو هم پیدا کنی و زود هم بیایی .
روباه گفت :« تا ببینم چه کسی گول می خورد ، عجالتاً خدانگهدار .» روباه راست آمد تا نزدیک گله گوسفندها و از ترس جمعیت و سگ و چوپان پشت درختها پنهان شد و صبر کرد تا یک بزغاله از گله دور شد و به طرف او پیش آمد . روباه چند تا شاخه به دهن گرفت و شروع کرد به بالا جستن و پایین جستن و دور خود چرخیدن
بزغاله از دور او را نگاه کرد و از بازی روباه خوشش آمد . نزدیکتر آمد و خنده کنان به روباه گفت :« خیلی خوشحالی
روباه گفت :« چرا خوشحال نباشم ، چه غمی دارم که بخورم ؟ دنیای خدا به این بزرگی است و آب و علف به این فراوانی . می خورم و برای خودم بازی می کنم . اصلاً من از کسانی که زیاد فکر می کنند و یکجا می نشینند غصه می خورند بدم می آید ، دوست می دارم که همه اش بازی کنم و بخندم و خوش باشم .
بزغاله گفت :« درست است ، بازی و خوشحالی ، ولی آخر در صحرا گرگ هست ، پلنگ هست ، دشمن هست ، فکر زندگی هم باید کرد و بی خیالی هم خوب نیست
روباه گفت :« ولش کن این حرفها را ، این حرفها مال پیرها و قدیمی ها و بی عرضه هاست ، این چهار روز زندگی را باید خوش بود ، گرگ و پلنگ کدام جانوری است ، تو تا حالا هیچ گرگ و پلنگ دیده ای
بزغاله گفت :« نه ندیدم ، ولی هست
روباه گفت :« نخیر نیست ، اصلاً این حرفها دروغ است ، این حرفها را چوپان به مردم یاد می دهد که خودش بزغاله ها را جمع کند
بزغاله گفت :« یعنی می خواهی بگویی هیچ کس هیچ کس را اذیت نمی کند
روباه گفت :« چرا، ولی ترس زیادی هم خوب نیست ، همان طور که تو شاید از روباه می ترسیدی ولی حالا دیدی که من هم مثل تو علف می خورم و کاری هم به کسی ندارم
بزغاله گفت :« راست می گویی ، و خیلی هم خوش اخلاق هستی .
روباه گفت :« من همیشه راست می گویم ولی بعضی چیزها هست که کسی باور نمی کند .
بزغاله گفت :« مثلاً چی
روباه گفت :« من این حرفها را با همه کس نمی زنم ولی چون تو خیلی بزغاله خوبی هستی می گویم ، مثلاً اینکه من امروز بایک شیر ...بازی کردم ، گوشش را گاز گرفتم ، دمش را کشیدم
بزغاله پرسید :« شیر؟ شیر درنده ؟ آخ خدایا ...
روباه گفت :« البته شیر درنده ، ولی شیر بیمار بود و رمق نداشت که حرکت کند ، من هم دق دلم را از او گرفتم و خوب مسخره اش کردم . او هم قدری غرغر کرد ولی نمی توانست از جایش تکان بخورد ، حالا هم آنجا افتاده است ، می خواهی او را ببینی ؟
بزغاله گفت :« نه ، من می ترسم .
روباه گفت :« از چه می ترسی ؟ می گویم شیر نا ندارد که نفس بکشد ، من که غرضی ندارم ، نمی خواهی نیا ، همین جا بازی می کنیم ، ولی مقصودم این است که اگر بیایی و تو هم گوشش را بگیری آن وقت می توانی میان همه گوسفندها و بزغاله ها افتخار کنی که تنها کسی هستی که با شیر بازی کرده ای . اگر هیچکس هم باور نکند خودت می دانی که چه کار بزرگی کرده ای و پیش خودت خوشحالی .
بزغاله هوس کرد که برود و شیر را از نزدیک ببیند و میان همه گوسفندها سرافراز باشد
روباه گفت :« یالله بیا با این کدو بازی کنیم و برویم تا نزدیک شیر. اگر هم نخواستی نزدیک بروی ، من خودم همراهت هستم ، بازی می کنیم و دوباره برمی گردیم .
بزغاله گفت :« باشد .» روباه کدو را قل داد و آن را به هوا انداختند و خندیدند و بازی کنان رفتند تا جایی که شیر خوابیده پیدا بود . بزغاله وقتی شیر را دید از هیبت آن ترسید و ایستاد
روباه گفت :« پس چرا نمی آیی ؟
بزغاله گفت :« دارم فکر می کنم که این کار از دو جهت بد است : یکی این که شیر حیوان درنده است و من طعمه و خوراک او هستم و باید احتیاط کرد چون اگر خطری پیش آید همه مردم مرا سرزنش می کنند و حق هم دارند . دیگر اینکه اگر خطری هم نداشته باشد و شیر بی حال باشد تازه من نباید مردم آزاری کنم و شخص عاقل بیخود و بی جهت دیگری را مسخره نمی کند .
روباه گفت :« عجب بزغاله ساده ای هستی ، هیچ کدام از این حرفها معنی ندارد . اول که گفتی خطر، اگر خطر داشت من هم نمی رفتم ، من که گفتم خودم تجربه کردم و خطر نداشت . دیگر اینکه گفتی مردم آزاری ، آیا این مردم آزاری نیست که شیرها گوسفندها را می خورند پس اگر ما هم یک دفعه شیرها را مسخره کنیم حق داریم . با وجود این خودت می دانی ، نمی خواهی نیا ، ولی من می روم بازی می کنم ، توی گوشش هم قور می کنم ، تو همینجا صبر کن و تماشا کن .
روباه این را گفت و رفت نزدیک شیر و آهسته به او گفت :« مواظب باش خودت را به خواب بزن ، من با یک مشت دزد ودروغ یک بزغاله را تا اینجا آورده ام و برای اینکه از چنگمان در نرود باید هرکاری می کنم ناراحت نشوی و بی حرکت باشی تا او نترسد ونزدیکتر بیاید . من در گوشت قورقور میکنم و با دمت بازی می کنم ولی ساکت باش تا نقشه به هم نخورد .
بزغاله از دور تماشا می کرد و روباه رفت و در گوش شیر به صدای بلند قورقور کرد و خندید . بعد گوش شیر را به دندان کشید و بعد دمش را گرفت و بعد از روی بدن شیر به این طرف و آن طرف جست و خیز کرد ، بعد بزغاله را صدا زد و گفت :« دیدی ؟
بزغاله گفت :« حالا فهمیدم که هیچ خطری ندارد .» بزغاله پیش آمد و روباه همچنان جست و خیز می کرد و با دم شیر بازی می کرد . بزغاله رفت جلو و گفت :« من هم می خواهم توی گوش شیر قورقور کنم .» روباه گفت :« هرکاری دلت می خواهد بکن .
بزغاله سرش را به گوش شیر نزدیک کرد و گفت :« قور...» و ناگهان شیر با یک حرکت گردن بزغاله را گرفت و گفت :« حیا هم خوب چیزی است ، حالا من حق دارم تو را بخورم .
بزغاله فریاد کشید و گفت :« ای وای ، من گناهی ندارم ، روباه مرا آورده ، او به من یاد داد .
شیر گفت :« روباه کارش همین است ، تو اگر عاقل بودی چوپان و سگ و گله را نمی گذاشتی و تنها نمی آمدی که با شیر بازی کنی . گناهت هم این است که من به تو کاری نداشتم ، تو اول در گوش من قور کردی . مردم آزاری گرفتاری هم دارد . تو اگرنمی خواستی ، با روباه همراهی نمی کردی و همانجا که بودی یک صدا می کردی و چوپان روباه را فراری می داد . روباه تو را نیاورد ، تو خودت با پای خودت آمدی .
روباه گفت :« صحیح است ، من او را به زور نیاوردم . حرف می زدیم و بازی می کردیم و می آمدیم ، او خودش می خواست بیاید با شیر بازی کند و بعد برود گوسفندها را مسخره کند

[ دو شنبه 9 آذر 1389برچسب:داستانهای اصیل ایرانی ( 1, ] [ 20:44 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 248

داستان شماره 248

 

داستان سرنوشت

 بسم الله الرحمن الرحیم

این داستان که ما اسمش را گذاشتیم سرنوشت به ما می گوید که سرنوشت چیست و چگونه رقم می خورد چون بعضی ها معتقدند که از وقتی انسان روی خشت می افتد سرنوشتش روی پیشانی اش نوشته می شود و برخی هم بر این عقیده هستند که انسان خود می تواند سرنوشت خود را تعیین کند.
سرنوشت چیست؟ بلاها،ناراحتی ها،خوشی ها و همه ی چیزهایی که یک انسان تا آخر عمرش با آن ها مواجه خواهد شد  سرنوشت می گویند.
 سرزمین بزرگی بود که یک پادشاه خونخوار برآن حکومت می کرد این پادشاه به مردم ظلم می کرد و مالیات زیادی از آن ها می گرفت. و تنها چیزی که پادشاه از آن بویی نبرده بود چیزی نبود جز رحم و مروت روزی این پادشاه طالع بین دربار را صدا کرد و گفت که آینده ی مرا چگونه می بینی و سلطنت من به چه کسی خواهد رسید و چون تنها یک دختر داشت می خواست بداند که دامادش چگونه کسی خواهد بود آیا سلطنتش به دامادش خواهد رسید یا نه؟
و طالع بین دربار این چنین گفت: دیروز در فلان روستا پسری به نام حسین به دنیا آمده است و آن پسربچه روزی بر تخت و سلطنت تو صاحب خواهد شد و چون این حرف پادشاه ستمگر را نگران کرد افرادی را مامور کرد تا آن پسر بچه را پیدا کنند و نزد او بیاورند وقتی هم که اطرافیان پادشاه پسربچه را پیدا کردند و پیش او آوردند پادشاه به جلادش دستور داد که او را به کوهی برده و بکشد و جلاد هم اطاعت امر کرد و حسین را به کوه برد تا او را بکشد ولی وقتی خنجر را کشید تا گردن حسین را بزند حسین لبخندی بر لبانش نشست و شاید بشه گفت که این لبخند شیرین حسین باعث شد که جلاد به او رحم کند و گفت گور پدر پادشاه،حیف این بچه ی بی گناه نیست که کشته شود؟
بنابراین او را نکشت ولی رخت او را کند و به خون یک کبوتر آغشته کرد و برای پادشاه برد و انعامش را گرفت.
حسین هم در آن بیابان تک و تنها ماند،ناگهان چوپانی صدای گریه اش را شنید و صدا را دنبال کرد تا رسید به بچه وقتی که او را دید خوشحال شد و چون از خود اولادی نداشت گفت من این پسر را امروز به همسرم هدیه می دهم.
تمام روز را حسین را در آغوش گرفته بود و برایش لالایی می خوند و از شیر بز ها برایش داغ کرده و داد تا شب به خانه که رسید به همسرش گفت برایت هدیه ای آوردم.وقتی همسرش حسین را دید خیلی خوشحال شد و باز هم اسم حسین را برایش انتخاب کردند و کم کم حسین را بزرگ کردند تا این که نوجوان و جوان خوشکل و خوش هیکلی شد ولی بعد از گذشت هجده سال پادشاه ستمگر باز تصمیم به فالگیری گرفت و فالگوی پیر دربار را صدا کرد و باز هم همان حرف قدیمی را تکرار کرد و پادشاه فهمید که حسین کشته نشده است و هنوز هم سالم و سرحال هست دوباره دستور داد تا اورا پیدا کنند ولی هر چه گشتند پیدا نشد که نشد تا این که پادشاه جلادش را صدا زد و گفت که آن پسر بچه را نکشته ای ولی جلاد قبول نمی کرد و از گفتن حقیقت واهمه داشت تا این که دید چاره ای جز گفتن حقیقت ندارد و کل ماجرا را تعریف کرد و بعد به دستور پادشاه خود جلاد را کشتند.
و دوباره افرادی را فرستاد تا حسین را پیدا کنند ولی به هر کس و ناکسی سر زدند به هر در بسته ای در زدند باز هم  نتوانستند که اورا پیدا کنند بنابر این شاه دستور داد همه ی کسانی که اسمشان حسین است و حدود هجده تا بیست سال سن دارند به همراه پدر و مادرشان بیایند تا پادشاه به آن ها جایزه بدهد. همه آمدند حسین هم که در کوچه بازار شنیده بود دستور پادشاه را به پدر و مادرش گفت و همراه آن ها راهی دربار شد.اطرافیان پادشاه از همه ی مراجعه کنندگان پذیرایی می کردند و می پرسیدند که چند سالت هست و چکاره ای و از پدر و مادرش هم می پرسیدند که پسر شما کدام روز به دنیا آمده است.تا نوبت حسین داستان ما رسید و پدر و مادرش گفتند که او را از سر راه برداشتند و درباریان فهمیدند که قضیه از چه قرار است و آن ها را به نزد پادشاه بردند.
پادشاه به طالع بین دستور داد تا طالع حسین را ببیند و آینده ی او را به پادشاه بگوید و طالع بین هم بعد از تلاش و زحمت بسیار فهمید که این حسین همان پسر بچه ای است که آن زمان او را نکشته اند وقتی پادشاه این مطلب را فهمید به دنبال خانواده ی حسین رفت و حقیقت را از آنها جویا شد آنها حقیقت را گفتند و برایش یقین حاصل شد که حسین همان پسر است و به خانواده اش گفت که من از این پسر خوشم آمده است بنابراین می خواهم او را به یک ماموریت بفرستم.چون می دانست که اگر او را به همین سادگی بکشد رازش برملا می شود و مردم شورش می کنند.
ماموریتش این بود که باید می رفت به یک کشور دیگر و به پادشاه آن کشور تعظیم می کرد و نامه ای را که پادشاه کشورشان داده بود به دوست عزیزش که پادشاه آن کشور خارجی بود برساند و محتویات این نامه هم محرمانه بود.
حسین که نامه را داشت می برد در راه خسته شده و در جنگل مشغول استراحت می شود که ناگهان آدم کوتوله ها می آیند و دوره اش می کنند و اورا به قبیله ی خودشان می برند چون احساس می کنند که آن دزد است و اورا پیش رئیس قبیله شان می برند که رئیس قبیله ازش می پرسد که کیستی؟و به کجا می روی؟
حسین می گوید گاسدی هستم که نامه ی پادشاه را به شاه کشور همسایه می برم که ازش می پرسند محتوی نامه چیست؟ چون کوتوله ها که از دست پادشاه ناراحت بودند و چند بار به شهرشان حمله کرده بود و چندین بار سربازان پادشاه به آنها حمله کرده بودند. احساس کردند که حسین پسری پاک ولی بی سواد است گفتند:به هر حال خوش آمدی به جمع ما و حسین بعد از خوردن و آشامیدن به خواب می رود و یکی از کوتوله ها که خیلی باهوش بود یواشکی نامه را از کلاه حسین بر می دارد و می بیند که نامه حاوی این پیغام است:
ای دوست عزیز سلام من پادشاه کشور همسایه از طرف شرقی هستم من و تو فامیل هستیم فالگو گفته است که این پسر می خواهد روزی بر تخت سلطنت من بنشیند و حکومت مرا به دست بگیرد ولی من می خواهم دخترم را به نامزدی پسر تو دربیارم  و کشور هر دوی ما یکی شود و نوادگان ما در آسایش باشند پس اورا بکشید تمام.
و این کوتوله می رود و با رئیس قبیله مشورت می کند و فورا یک جلسه بین بزرگان قبیله صورت می گیرد که این جلسه می گوید حیف است که جوانی مثل این بی دلیل و بی گناه قربانی شود.و تصمیم گرفتند هر چه زودتر یک مهر تقلبی ساخته و متن نامه را تغییر دهند و بعد از ساختن مهر این نامه را نوشتند:
دوست عزیز سلام این پسر را که به حضورتان معرفی می کنم می خواهم تو این پسر را آزمایش کنی و به من بگویی که به درد شوهری دختر من می خورد یا نه؟ فردای آن روز که حسین به آن کشور وارد شد وقتی دربار را پیدا کرد و نامه را داد حسابی ازش پذیرایی به عمل آمد و تحویلش گرفتند و بعد از مدتی به همراه نامه ای به دختر پادشاه برگشت که متن نامه عبارت بود از:سلام دخترم من رفیق پدرت هستم پادشاه کشور همسایه،پدرت از من خواسته بود تا اورا تست کنم و بفهمم که آیا این پسر به درد شوهری تو می خورد یانه؟ من هم اورا تست کردم و فهمیدم که تنها پسری است که به درد شوهری تو می خورد.هرچه سریع تر با او ازدواج کن تا از دست نرفته است.تمام.
و یک نامه به رفیق عزیزش پادشاه.به متن زیر:
سلام دوست عزیزم من پادشاه کشور همسایه هستم من مصلحت کار را در این می دانم که خودت او را به یک ماموریت بزگ بفرستی و اگر در ماموریتش موفق شد دخترت و تخت و سلطنتت را به او واگذار کنی و خودت کمی هم استراحت کنی تمام.
وقتی که حسین از ماموریت برگشت یکی از نامه ها را به پادشاه و دیگری را به شاهزاده داد و شاهزاده هم از صداقت و سادگی حسین خوشش آمد و حاضر به ازدواج با او شد.
و این خبر در کل کشور پخش شد چون پادشاه دیگر کم آورده بود گفت باید اول او را به یک ماموریت بفرستم و بفهمم که او لیاقت شوهری دختر من و پادشاهی این مملکت را دارد یا نه؟
ماموریت این بود که حسین باید می رفت به یک کوه بزرگ که در چند کشور دورتر در یک جزیره واقع شده بود و در آن کوه یک دیو موطلایی زندگی می کرد و از موهای طلایی آن دیو سه تا بکند و به پادشاه تقدیم کند تا پادشاه او را به دامادی خودش بپذیرد.
حسین راه افتاد و بعد از چند روز رسید جایی که دید مردم در کنار یک درخت سیب نشسته و دارند گریه و زاری می کنند علت گریه آنان را جویا شد که گفتند:این درختی است که سیب هایش شفابخش هستند و هرکس یکی از سیب های این درخت را بخورد هر مرضی که داشته باشد شفا پیدا می کند ولی مدتیست که خشک شده است و علتش را هم نمی دانیم.
تو را تازه اینجا می بینیم از کجا می آیی؟ به کجا می روی؟
حسین گفت از کشور فلان می آیم و به نزد دیو موطلایی می روم که در این هنگام یک پیرمرد گفت که بیا این سیب را بگیر و به مادر دیو بده چون مادر دیو از سیب را خیلی دوست دارد و این باعث می شود که کمکت کند ولی اگر توانستی به آنجا برسی از دیو موطلایی علت خشکیدن این درخت سیب شفابخش را هم بپرس و حسین هم چشم گفت و راهی شد که آنان مانع شدند و گفتند که مسافر راهی و مقداری آذوقه و نوشیدنی بهش دادند و راهی کردند.
رفت و رفت و رفت تا بعد از چند روز گرسنه و تشنه رسید لب چشمه ای که مردم دور آن تجمع کرده بودند و باز دید که ناله و زاری برپا کرده اند و علت گریه ی آنان را نیز جویا شد که گفتند:
این چشمه آب زیاد و گوارایی داشت و حالا خشکیده است ولی نمی دانیم چرا؟
آن ها هم از حسین پرسیدند که از کجا می آیی و به کجا می روی؟ غریبه هستی این اطراف ندیده بودیم تا حالا شما را حسین گفت:اهل کشور فلان هستم و به دستور پادشاه به نزد دیو موطلایی می روم تا از موهای طلایی آن دیو سه تار برای شاه ببرم.
آن ها گفتند حالا که تو می روی پیش دیو موطلایی لطفی کن و علت خشکیدن این چشمه را هم از او بپرس و موقع برگشتن علتش را به ما بگو تا باز این چشمه زندگی را به مردم این منطقه ببخشد.و با کمی آذوقه و نوشیدنی بدرقه اش کردند و گفتند خدا پشت و پناهت.
حسین به راه افتاد رفت و رفت و رفت تا رسید به دریا و باید مسیری را با قایق طی می کرد وقتی سوار قایق شد قایقران از او پرسید که به پیش دیو موطلایی می روی؟حسین گفت بله.قایقران گفت پس درد من را هم اگر توانستی از آن دیو ظالم بپرس که چرا من نمی توانم از این قایق پیاده شوم و همیشه باید در این قایق ماندگار باشم؟
حسین با گفتن چشم می پرسم از قایق پیاده شد و به راه افتاد دیگر راهی برایش باقی نمانده بود. رفت و رفت و رفت تا به نزدیکی مکان زندگی دیو موطلایی رسید وقتی به خانه ی دیو موطلایی رسید مادر دیو موطلایی را دید و بهش سلام کرد و گفت که من از فلان کشور آمده ام و از شما می خواهم سه تار مو از موهای طلایی دیو موطلایی به من بدهید و به سه سوال من جواب دهید که عبارتند از:علت خشکیدن آن درخت سیب شفابخش و خشکیدن آن چشمه ی بزرگ و چرا قایقران نمی تواند از قایق پیاده شود؟
مادر دیو گفت در عوض این همه چیز تو به من چی می دهی؟ حسین سیب را به مادر دیو داد و مادر دیو خیلی خوشحال شد. و یک سحر و جادو خواند و حسین را تبدیل کرد به یک موش و حسین را که موش شده بود به جیبش انداخت و گفت من سوال هایت را می پرسم ولی باید جواب هایت را خودت بشنوی.
دیو موطلایی به خانه برگشت و بعد از کمی ریخت و پاش کردن و داد و بیداد غذایش را خورد که ماشاالله پانصد هزار نفر را سیر می کرد رفت دراز کشید و طبق معمول از مادرش خواست تا سرش را بخاراند که مادرش به هدفش رسید و سر صحبت را باز کرد و پرسید که پسر ناقلای من چه کاری کرده است تا آن درخت سیب شفابخش خشک شود؟
دیوموطلایی گفت مادر جان مرا دست کم نگیر من یک کرم خاکی بزرگ را در کنار ریشه هایش گذاشتم و هرچی آب و غذا به ریشه های درخت می رسد آن کرم خاکی آن ها را می خورد و اگر بخواهند آن درخت بارور شود باید زمین را بکنند و آن کرم خاکی را بکشند تا آن درخت دوباره شکوفه بزند و سیب شفابخش بیاورد.و در این هنگام مادرش یک مو از موهای طلاییش را کشید که دیو داد زد چه شده؟مادرش گفت هیچی عزیزم جوش بود.و علت خشک شدن چشمه را هم پرسید که دیو گفت من در مسیر چشمه گودالی کندم و توسط آن گودال آب را به مسیر دیگری هدایت کردم که می رود و در زمین ته نشین می شود و باید آن گودال پر شود تا چشمه آب دهد مادرش باز هم به بهانه ی جوش یک تارمو کشید. و گفت آن قایقران بیچاره باید چکار کند تا از قایق پیاده شود دیو گفت که نمی شود که قایق بدون راننده باشد قایقران برای خلاصی از قایق باید پارو را به دست یک مسافری بدهد که سوار قایقش شده است و خودش آزاد گردد مادرش باز هم یک تار مو کشید که دیو گفت بس است مادر جان می خواهم بخوابم دیو خوابید مادرش حسین را که تبدیل به موش شده بود از جیبش در آورد و دوباره جادوی قبلی را خواند تا تبدیل به انسان شد و سه تار موی طلایی را به حسین داد وحسین  به راه افتاد. رفت و رفت و رفت تا رسید به دریا و سوار قایق شد که قایقران ازش پرسید و حسین گفت وقتی پیاده شدم می گویم.
موقع پیاده شدن گفت که باید پارو را به دست کسی بدهی تا خودت آزاد شوی قایقران از بس که خوشحال بود همه ی آن طلاها و پول هایی را که در طی چندین سال جمع کرده بود به حسین داد و حسین به راه افتاد. رفت و رفت و رفت تا به لب همان چشمه رسید و به آن ها گفت که باید چکار کنند تا چشمه آب دهد.و مردم بعد از این که آن گودال را پیدا و پر کردند آب به چشمه برگشت و زندگی به آن آبادی و اهالی آن آبادی حسین را بایک اسب تیزرو و یک خورجین پر از طلا و جواهر بدرقه کردند.
حسین رفت و رفت و رفت تا رسید به همان آبادی که درخت سیب شفابخش در آن بود و علت خشکیدن درخت را به آنان گفت و بعد از کندن پای درخت به کرم خاکی رسیدند و آن را کشتند درخت دوباره شکوفه زد مردم آن آبادی خیلی خوشحال شدهخ و از حسین تشکر کردند و آن را با یک اسب دیگر به همراه خورجینی طلا و ج=واهر بدرقه کردند.
حسین رفت و رفت و رفت تا رسید به دربار و جلوی دربار همه ی طلاها و جواهرات و سه تار موی طلایی را به پادشاه تقدیم کرد. پادشاه ازش پرسید این طلاها را از کجا آورده ای؟
حسین چون می دانست که پادشاه می خواهد او را بکشد با خودش گفت بهتر است این پادشاه را بفرستم به آنجایی که عرب نی انداخت و گفت که کوهی که دیو موطلایی در آن زندگی می کند پر از طلاست پادشاه هم چون عاشق طلا بود گفت من تنهایی به یک سفر می روم وقتی برگشتم شما می توانید با هم ازدواج کنید پادشاه رفت و رفت و رفت تا رسید به قایقران و قایقران هم از او خواهش کرد تا کمی هم او پارو بزند پادشاه هم قبول کرد ولی به محض گرفتن پارو در دست برای همیشه در آن قایق ماندگار شد حسین هم با دختر پادشاه ازدواج کرد و بر تخت سلطنت نشست هم صاحب دختر پادشاه شد و هم صاحب تاج و تخت او و مردم هم اورا پذیرفتند. و این داستان سرنوشت حسین بود که از بچه ی یک چوپان بودن به پادشاهی رسید

[ دو شنبه 8 آذر 1389برچسب:داستانهای اصیل ایرانی ( 1, ] [ 20:42 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 247

داستان شماره 247

 

داستان سیندرلا

 

بسم الله الرحمن الرحیم
يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .
سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟

شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند

[ دو شنبه 7 آذر 1389برچسب:داستانهای اصیل ایرانی ( 1, ] [ 20:41 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 246

داستان شماره 246

 

داستان باغداران

 

بسم الله الرحمن الرحیم

مردی بوده است اهل خیر و باغدار و فرزندانی داشته است. ( در این جهت تفاسیر اختلاف کرده‏اند که در همین دوره اوایل اسلام بوده است یا اساسا مربوط به امم گذشته است. ) این مرد، همچنانکه داب و سنت اهل‏ خیر است، کار می‏کرده، زحمت می‏کشیده و محصولی به دست می‏آورده است و همیشه فقرا را در این محصول شریک می‏کرده است، که در قرآن کریم است: «و الذین فی اموالهم حق معلوم للسائل والمحروم» ( معارج/ 24 و 25؛ ترجمه: و همانان که در اموالشان حقی معین است، برای سائل و محروم). این آیه در دو جای قرآن است، در یک جا کلمه " معلوم " را دارد، در جای دیگر ندارد: «و فی اموالهم حق للسائل و المحروم» ( ذاریات / 19؛ ترجمه: و در اموالشان سهمی برای سائل و محروم بود). سائلان یعنی فقرایی که‏ خودشان اظهار فقر می‏کنند، محرومان یعنی کسانی که اظهار فقر نمی‏کنند ولی‏ فقیر هستند. قرآن در اوصاف متقین می‏فرماید: آنها که مسکینان و محرومان‏ و سائلان حقی در مال آنها دارند. نمی‏فرماید: از مال خودشان به آنها می‏دهند، می‏گوید: آنها حقی در مال اینها دارند. در روایات وارد شده‏ است که آیا مقصود همان زکات و وجوه واجب است؟ تصریح شده که خیر، آن‏ حسابش علی‏حده است، چون آن مقداری که زکات تعلق می‏گیرد مال آنها نیست‏. در وجوه دیگر مانند خمس هم همین‏طور است ( البته در این جهت‏ اختلاف‏نظر است، ولی در معنا می‏شود گفت مال آنها نیست. ) می‏فرماید: کسانی که در همان چیزی که ملک مطلق و مال خالص شرعی آنها حساب می‏شود، حقی برای سائلان و محرومان است
آن مرد اهل خیر هم اینچنین مردی بود و قهرا سائلان و محرومان او را شناخته بودند. هر سال موعد برداشت محصول که می‏شد فقرا انتظار داشتند که‏ باغهای فلان کس عن قریب محصول می‏دهد، چیزی گیر ما می‏آید. این پدر می‏میرد، بچه‏ها به اصطلاح روشنفکر می‏شوند، می‏گویند: این چه‏ کاری است: برویم زحمت بکشیم، جان بکنیم، موقعش که می‏شود عده‏ای به‏ اینجا بیایند، یک مقدار این ببر، یک مقدار آن ببر. از طرفی اینجا شناخته‏شده است، اگر به عادت همه ساله مردم بفهمند که چه روزی روز برداشت محصول و جمع کردن و چیدن است، باز به اینجا می‏آیند. آمدند با یکدیگر تبانی کردند، گفتند: به هیچ کس اطلاع ندهیم که ما چه روزی‏ می‏خواهیم برویم محصول را بچینیم، هنوز طلوع صبح نشده حرکت کنیم که در صبح بسیار زود، ما روی محصول باشیم و تا وقتی که مردم خبر شوند ما تمام‏ میوه را چیده باشیم. قرآن یک تعبیری دارد، می‏فرماید: « و قال اوسطهم‏. (سوره قلم آیه 28، عاقل ترشان گفت)، در میان این برادران یک برادر بوده که معتدل‏تر بوده است، یعنی معتدل‏ فکر می‏کرده، مثل پدرش فکر می‏کرده است. او اینها را از این کار نهی کرده‏ و گفته است این کار را نکنید، مصلحت نیست، خدا را فراموش نکنید، از خدا بترسید، مرتب خدا را به یاد اینها آورده است. ولی اینها به حرف او گوش نکردند. او هم از باب اینکه در اقلیت بوده اجبارا دنبال اینها آمده درحالی که فوق‏العاده از عمل اینها ناراضی بوده است
همان شب که اینها برای فردا صبحش چنین تصمیمی داشتند، قرآن همین قدر می‏گوید که " « فطاف علیها طائف من ربک »"« سوره قلم آیه 19، پس بلایی فراگیر از جانب پروردگارت آن باغ را فرا گرفت». ( طائف یعنی عبورکننده ) یک عبورکننده‏ای را خدا فرستاده بود. اما قرآن نمی‏گوید آن عبورکننده چه‏ بود، چه آفتی بود، چه بلایی بود، آیا از نوع انسان بودند یا نبودند. خلاصه یک بلای آسمانی بر این باغ فرود آمد که آنچه میوه داشت از بین برد ( بعد در تفسیر آیه می‏گوییم که خود باغ را از بین برد یا از آیه بیش از این استفاده نمی‏شود که از میوه‏های باغ چیزی باقی‏ نگذاشت، مثل لشکری که بریزند و همه چیز را ببرند ). صبح زود که شد گفتند: " «اغدوا علی حرثکم» «سوره قلم آیه 22؛ که بامدادان به سوی کشت خویش روید»" آن صبحانه و زود هنگام بدوید. قرآن‏ می‏گوید: وقتی می‏رفتند می‏گفتند آرام حرف بزنید. آرام حرف می‏زدند که‏ صدایشان را کسی نشنود، یک وقت کسی خبردار نشود که بعد دیگران را خبردار کند. طبق نشانه می‏رفتند ( لابد آن باغ در میان باغهای دیگران بوده‏ است )، چشمشان به باغشان افتاد، دیدند این که آن باغ دیروز نیست، همه چیزش عوض شده است. خیال کردند راه را گم کرده‏اند و این باغ آنها نیست. گفتند: این باغ ما نیست، راه را گم کرده‏ایم. کمی دقت کردند، گفتند نه، همان است، یک حادثه‏ای پیش آمده است. فورا آن فردی که‏ فرد معتدلشان بود گفت: نگفتم به شما که نیتتان را اینقدر کج نکنید؟ این اثر نیت سو است. بعد قرآن می‏گوید که اینها اظهار توبه کردند و گفتند : اشتباه کردیم
این جریان را قرآن این‏طور ذکر می‏کند، می‏خواهد بفرماید: ببینید که این‏ غرور مال انسان را چه می‏کند، به چه فکرها و اندیشه‏ها می‏اندازد! به جای‏ اینکه شکر منعم را بجا بیاورد و شکرانه این نعمت، حق سائلان و محرومان و بیچارگان را بدهد، چنین نقشه‏ها می‏کشد! این نمونه‏ای است از اینکه انسان‏، با نعمت آن هم با نعمت مال مورد آزمایش الهی قرار بگیرد. بعد می‏گوید اینها هم «سران قریش» با نعمت مال مورد آزمایش قرار گرفتند، و اینهمه اخلاق فاسدی که دارند ریشه‏اش اگر درست تحلیل و جستجو کنید همان حساب دارم دارم است، آن دارم دارم، اینها را به اینجا رساند

 

[ دو شنبه 6 آذر 1389برچسب:داستانهای اصیل ایرانی ( 1, ] [ 20:38 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 245

داستان شماره 245

داستان باسن دختر و حکیم ایرانی

 

بسم الله الرحمن الرحيم

در زمانی های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و لگنش از جایش در می‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند. به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و ناتوان‌تر میشود تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم پدر دختر با خوشحالی زیاد قبول میکند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما چیست؟
حکیم میگوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود. پدر دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی می‌خرد و گاو را به خانه حکیم می‌برد حکیم به پدر دختر میگوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید. پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری میکند
از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور میدهد که تا دوروز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب میکنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد.
حکیم تاکید میکند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود. دو روز میگذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میشود . خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد حکیم به پدر دختر دستور میدهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب میشوند، چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند بنابراین دختر را بر روی گاو سوار میکنند
حکیم سپس دستور میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند؟ همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور میدهد برای گاو کاه و علف بیاورند گاو با حرص و ولع شروع می‌کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند. شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحطه تنگ و کشیده تر میشود دختر از درد جیغ میکشد. حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند گاو با عطش بسیار آب می‌نوشد حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده میشود. جمعیت فریاد شادی سر می‌دهند دختر از درد غش میکند و بیهوش میشود
حکیم دستور میدهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند. یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری میشود و گاو بزرگ متعلق به حکیم میشود .آن حکیم ابوعلی سینا بوده است

 

[ دو شنبه 5 آذر 1389برچسب:داستانهای اصیل ایرانی ( 1, ] [ 20:37 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 244

داستان شماره 244

 

 

ماجرای پیدا کردن شوهر اینترنتی توسط «دلربا» دختر ننه قمر

 

بسم الله الرحمن الرحیم

یکى بود، یکى نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. روزى روزگارى در ولایت غربت یک پیرزنى بود به نام «ننه قمر» و این ننه قمر از مال دنیا فقط یک دختر داشت که اسمش «دلربا» بود و این دلربا در هفت اقلیم عالم مثل و مانندى نداشت؛ از بس که زشت و بدترکیب و بد ادا و بى‌کمالات بود.
یک روز که این دلربا توى خانه وردل ننه قمر نشسته بود و داشت به ناخن‌هایش حنا مى‌گذاشت، آهى کشید و رو کرد به مادرش و گفت: «اى ننه، مى‌گویند» بهار عمر باشد تا چهل سال. با این حساب، توپ سال نو را که در کنند، دختر یکى یک دانه‌ات، پایش را مى‌گذارد توى تابستان عمر. بدان و آگاه باش که من دوست دارم تابستان عمرم را در خانه‌ی شوهر سپرى کنم و من شنیده‌ام که یک دستگاهى هست که به آن مى‌گویند «کامپیوتر» و در این کامپیوتر همه جور شوهر وجود دارد. یکى از این دستگاه‌ها برایم مى‌خرى یا این که چى؟
ننه قمر «لاحول» گفت و لبش را گاز گرفت و دلسوزانه، بنا کرد به نصیحت که: مردى که توى دستگاه عمل بیاید، شوهر بشو و مرد زندگى نیست. تازه بچه‌دار هم که بشوى لابد یا دارا و سارا مى‌زایى یا از این آدم آهنى‌هاى بدترکیب یا چه مى‌دانم پینوکیو...
وقتى ننه قمر دهانش کف کرد و قلبش گرفت و خسته شد، دلربا شروع کرد به تعریف از کامپیوتر و اینترنت و چت و این که شوهر کامپیوترى هم مثل شوهر راست راستکى است و آنقدر گفت و گفت تا ننه قمر راضى شد براى عاقبت به خیرى دخترش، سینه‌ریز و النگوهاى طلایش را بفروشد و براى دلربا کامپیوتر مجهز به فکس مودم اکسترنال و کارت اینترنت پرسرعت و هدست و کلى لوازم جانبى دیگر بخرد.
بارى اى برادر بدندیده و اى خواهر نوردیده، دستگاه را خریدند و آوردند گذاشتند روى کرسى و زدندش به برق و روشنش کردند. دلربا گفت: «اى مادر، در این وقت روز، فقط بچه‌هاى مدرسه‌اى و کارمندهاى زن و بچه‌دار توى ادارات، مى‌روند در چت و تا نیمه شب خبرى از شوهر نیست.» به همین خاطر، از همان کله‌ی ظهر تا نیمه شب، ننه قمر نشست در پشت دستگاه و با جدیت تمام به بازى ورق گنجفه و با دل و اسپایدر پرداخت
نیمه شب دلربا دستگاه را تحویل گرفت و وصل شد به اینترنت و یک «آى دى» به نام «دلربا آندرلاین تنها 437» براى خود ثبت کرد و رفت توى یکى از اتاق‌هاى «یارو مسنجر». به محض ورود، زنگ‌ها به افتخارش به صدا درآمدند و تا دلربا به خودش جنبید، متوجه شد که چهل _ پنجاه تا شوهر بالقوه، دورش را گرفته‌اند. دلربا که دید حریف این همه خواستگار مشتاق و دلداده نیست، همه‌ی پیغام‌ها را خواند و سر آخر از نام یکى از آنها خوشش آمد و با ناکام گذاشتن خیل خواستگاران سمج، با همان یکى گرم صحبت شد. در زیر متن مکالمات نوشتارى آن دو به اختصار درج مى شود
پژمان آندرلاین توپ اند باحال: سلام. اى دلرباى زیباى شیرین کار، خوبید؟
دلربا آندرلاین تنها437: سلام. مرسى. یو خوبى؟
پژمان: مرسى + هفتاد. سین، جیم، جیم پلیز. [سین، جیم، جیم: همان A/S/L به زبان غربتى است؛ یعنى: سن؟ جنسیت؟ جا و مکان زندگى
دلربا: هجده، دال، بوغ [یعنى هجده ساله‌ام، دخترم و در بالاى ولایت غربت به زندگانى اشرافى مشغولم. ترجمه و تفسیر از بنده نگارنده] یو چى؟
پژمان: من بیست و چهار، پ، بوغ. خوشبختم! [یعنى خوشوقتم
دلربا: لول. [یعنى حسابى لول و کیفورم. همان LOL] پس همسایه‌ایم
پژمان: بله ولى من براى ادامه‌ی تحصیل دارم ویزا مى‌گیرم که بروم در جابلقا چون که هم در آنجا آزادى مى‌باشد و هم سى دى با کیفیت آینه آنجا هست و من همه کس و کارم (یعنى دخترخاله پسر عمه دایى مامانم) در آنجا زندگى مى‌کنند
دلربا: اوکى، درک مى‌کنم به قول مامى: توبى اور نات توبى. راستى نگفتى چه شکلى هستى؟
پژمان: قد 185، وزن80، موخرمایى روشن و بلند، پوست سفید، چشم آبى
دلربا: من قدم 174، وزن 60، رنگ چشمم هم یک چیزى بین آبى و سبز
پژمان: واى خداى من... راست مى گویى؟
دلربا: وا... یعنى خیلى زشتم؟
پژمان: نه... اتفاقاً بى‌نظیرى. راستش نمى‌دانم چطور شد که همین الان، یک دفعه به من احساس ازدواج دست داد. آه اى دلرباى من، چشمان تو حرمت زمین است و یک قشنگ نازنین است
دلربا: اى واى خدا مرا بکشد که با بیان حقیقتى ناخواسته، تیر عشق را بر قلبت نشاندم
.....حالا دو تا حیران من و تو، زار و گریان من و تو
پژمان: اى نازنین، بدجورى من خاطرخواه توام آیا حالیت مى‌باشد؟ تکه تکه کردى دل من را، بیا بیا بیا که خیلى مى‌خواهمت
دلربا: حالا من چه خاکى به سر بریزم با این عشق پاک و معصوم؟ من مى‌خواهم ایوان رویا را آب پاشى کنم و امشب هرجور شده و با هر بدبختى، عکس تو را نقاشى کنم. اما تو را چه جورى بکشم چرا که وسایل نقاشى‌ام کم و کسر دارد و من مداد مخملى ندارم
پژمان: اوه ماى گاد... اصلاً اى دلرباى نازنین من، بیا تا برویم از این ولایت غربت من و تو. تو دست مرا [البته بعد از جارى شدن صیغه عقد. یادآورى از بنده نگارنده] بگیر و من دامن تو را [البته بعد از جلب رضایت زوجه و خانواده او و همچنین طى مراحل قانونى. ایضاً یادآورى اخلاقى از بنده نگارنده] بگیرم. کاش هم اکنون در کنارم بودى تا... اصلاً ولش کن، الان هر چه بگوییم این یارو «بنده نگارنده» مى‌خواهد وسطش پیام اخلاقى بدهد. بیا شماره تلفن مرا بنویس و تماس بگیر تا بدون مزاحم حرف‌هاى‌مان را بزنیم
ما از این افسانه نتیجه مى‌گیریم که اگر جوانان را نصیحت کنیم، رازشان را به ما نمى‌گویند
قصه‌ی ما به سر رسید، غلاغه به خونه‌اش نرسید

 

[ دو شنبه 4 آذر 1389برچسب:داستانهای اصیل ایرانی ( 1, ] [ 20:33 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 243

داستان شماره 243

حسن كچل و كتوله مهربان

 

بسم الله الرحمن الرحیم

روزي روزگاري، در خانه اي كوچك زن و شوهر پيري با تنها پسرشان زندگي مي كردند. اسم اين پسر حسن بود. حسن كچل بود و يك موي توي سرش نبود. مادر برايش قصه مي گفت و او به قصه ي حسن كچل و دختر پادشاه بيشتر علاقه داشت. حسن كم كم بزرگ شد ولي دنبال هيچ كاري نمي رفت. تنبل نبود. همه دنيايش رويا و خيال بود. پارچه ي سفيدي روي سرش مي بست. عبايي روي دوشش مي انداخت. تسبيح به دست مي گرفت و مي گفت:« من بايد داماد شاه بشم. »مادرش مي گفت:« آخه پسرم نه باباي ثروتمندي داري و نه شغل و قيافه اي! خيلي شانس داشته باشي بتوانم يك دختر كچل برات پيدا كنم.» حسن مي گفت:« مادر چه حرفها مي زني؟ شانس كه به پول داشتن و قيافه نيست. مگر توي قصه ي خودت حسن كچل همسر دختر پادشاده نشد؟ » هر چه مادرش مي گفت زندگي واقعي با قصه خيلي فرق دارد، حسن قبول نمي كرد. مادرش مي گفت:« پسرم اگر اين حرفها به گوش پادشاه برسه تيكه بزرگت گوشته.» اما گوش حسن به اين حرفها بدهكار نبود. توي كوچه و بازار پيش بچه و بزرگ سينه را جلو مي داد و مي گفت كه من بايد با دختر پادشاه عروسي كنم.مردم به او حسن ديوانه مي گفتند. بعضي اوقات هم او را دست مي انداختند و مي گفتند : « خبردار! اعليحضرت والامقام، حسن كچل ديوانه وارد می شود.در روزهاي جشن، حسن كچل روي كدو تنبل بزرگي عكس صورت مي كشيد و آن را روي سرش مي گذاشت و راه مي رفت. مردم ازخنده روده بر مي شدند، چون به نظر مي رسيد، يك نفر با دو كله ي كچل راه مي رود. شهرت حسن در شهر كوچكشان پيچيد و بالاخره دختر پادشاه هم خبردار شد كه برايش چنين خواستگاري پيدا شده است؛ عصباني شد و از پدرش خواست، پوست حسن كچل را بكند. پادشاه وقتي فهميد حسن ديوانه است، دستور داد او را به يك شهر دورتبعيد كنند. ماموران نزد پدر حسن آمدند و دستور دادند پسرش را به يك جاي دور بفرستد. پدر حسن با غصه به پسرش گفت:« پسرم آنقدر ديوانگي كردي كه كار دستت داد. بايد از اين شهر به يك جاي دور بروي. ولي به هر شهر ديگري كه رسيدي عاقل باش و ديگر ازاين حرفاها نزن.»حسن گفت:« پدر، اين را بدان كه كچل ها شانس دارند. در تاريخ هم گفته اند که بيشتر شاهان كچل بوده اند.»پدرش گفت:« خوب تو هم به دنبال شانس خودت برو. درخانه ي ما كه شانس نداشتي.شايد هم داشتي كه تا حالا زنده مانده اي. حتماً به خاطر اين بوده كه به تو لقب ديوانه داده بودند.» حسن جواب داد: « اتفاقاً بيشتر راهبران و شاهان تاريخ هم ديوانه بوده اند. كمتر يك آدم عاقل و دانشمند به حكومت رسيده، مردم پشت سر كسي كه مثل خودشان باشد سينه نمي زنند.»پدر گفت:« بسه پسرم.من به اندازه ي كافي نارحت هستم. ديگر از اين حرف ها نزن. خدا يك عقل سالمي به تو بدهد.»حسن مقداري آذوقه برداشت و در تو بره اي ريخت، از مارش خداحافظي كرد و راه بيابان را در پيش گرفت. راه مي رفت و فكر مي كرد كه كجاي كارش اشتباه بوده است؟ چرا دختر پادشاه عاشق او نشد. خسته و گرسنه و تشنه بود. خورشيد به شدت مي تابيد. عرق از سر و صورش مي ريخت. در اين موقع صدايي شنيد. صدا مي گفت:« به من پيرمرد كمك كنيد.» حسن به دنبال صدا، رفت و رفت تا به سر چاهي رسيد. مردي ازداخل چاه تقاضاي كمك مي كرد. حسن كنار چاه رفت وگفت: « سلام بابا، چه كاري مي تونم برات انجام بدم؟.» صدا گفت:« خوب معلوم است، كمك كن و من را از چاه در بياور.» حسن پارچه ي سفيد روي سرش را باز كرد و آن را داخل چاه فرستاد و گفت:« بابا، اين را بگير تا تو را بالا بكشم.»صدا ازداخل چاه گفت:« خدا خيرت دهد جوان. آن را به كمرم گره زده ام مرا بالا بكش.» حسن خدا را ياد كرد و پارچه را بالا كشيد. ولي به نظرش آمد كه خيلي سبك است. فكر كرد كه گره ي پارچه باز شده است. گفت:« دوباره پارچه را پايين مي اندازم، اين كوله بار محكم تر گره بزن.» صدا گفت:« نه پسرم، گره باز نشده، بالا بكش.» حسن پارچه را بالا كشيد و لحظه اي بعد پيرمرد كوتوله اي جلويش ايستاده بود. حسن سلام كرد و پرسيد: « بابا پيرمرد داخل چاه چه مي كردي؟» كوتوله گفت:« من شانس تو هستم. با تو از اين طرف مي رفتم، حواسم نبود، داخل چاه افتادم.» حسن پرسيد:« اسم شما شانس است يا اين كه شانس من هستي؟»كوتوله پاسخ داد:« من م يخواهم با دختر پادشاه ازدواج كنم.مي توني اين كار را بكني؟»كوتوله گفت:« من به تو وسيله اي مي دهم كه بتوني نظر پادشاه را جلب كني. بايد از مغزت هم كمك بگيري و فريب نخوري.» آن وقت كوتوله كيسه اي به حسن داد و گفت:« با اين كيسه به شهر ديگري غير ازشهر خودت برو. ازداخل اين كيسه، هر جور ميوه اي كه اراده كني، با هر اندازه كه بخواي، بيرون مي آد.»حسن كيسه را گرفت. تا خواست تشكر كند و بپرسد با ميوه چگونه بايد نظر پادشاه را جلب كند، كوتوله غيب شده بود. حسن خوشحال به راه خود ادامه داد تا به شهري رسيد. به ميوه فروشي رفت و قيمت ميوه ها را سوال كرد. چند قدم پايين تر مردي را ديد كه در مغازه اي بيكار نشسته بود. جلو رفت و سلام كرد و گفت:« آقا مثل اين كه شما چيزي براي فروش نداريد؟» پيرمرد گفت:« نه پسرم سرمايه اي ندارم كه با آن چيزي خريد و فروش كنم.»خلاصه حسن با مختصر پولي كه داشت مغازه را براي مدتي اجاره كرد. شب همانجا خوابيد. كيسه را از جيب در آوردو گفت:« ازهر نوع ميوه صد كيلو مي خواهم.» انواع ميوه ها ازدهانه ي كيسه بيرون آمد و مغازه پر ازميوه هاي درجه يك شد. روز بعد حسن ميوه ها را به نصف قيمت ميوه فروشي هاي ديگر فروخت. هر روز اين كار را ادامه مي داد و ثروت عظيمي به دست آورد. آوازه ي او به گوش پادشاه رسيد. كسي نمي دانست كه اين همه ميوه هاي رنگارنگ چه موقع در مغازه خالي مي شود. پادشاه از او دعوت كرد كه در پايتخت ميوه فروشي داير كند. حسن هم ازدختر پادشاه خواستگاري كرد و در خواست كرد او براي مذاكره نزد حسن بيايد. دختر پادشاه كه وصف حسن را شنيده بود نزد حسن آمد و درخانه اي بزرگ مهمان او شد. اين كه حسن كچل بود، دختر پادشاه به روي خودش نياورد و با احترام با او برخورد كرد و گفت:« شما مرد بزرگي هستيد، من حاضرم با شما ازداوج كنم، ولي من و پادشاه مايليم بدانيم شما اين همه ميو ه هاي رنگارنگ را از كدام باغ تهيه مي كنيد؟دوست دارم قبل از ازدواج در باغ هاي شما قدم بزنم و لذت ببرم.»حسن گفت:« اين يك راز است، بعد از ازدواج همه چيز را به شما خواهم گفت.»دختر پادشاه اصرار كرد كه زن و شوهر بايد با يكديگر يكرنگ باشند و قبل از ازدواج همه چيز يكديگر را بدانند. حسن داستان خود را گفت. دختر پادشاه وقتي كه فهيمد او همان حسن كچل است، كيسه را از حسن گرفت و دستور داد كتك مفصلي به او بزنند و او را از شهر بيرون كنند. حسن، آواره، راهي بيابان شد. به سر همان چاه رسيد ولي از كوتوله خبري نبودو غصه دار و غمگين به راه خود ادامه داد تا ازخستگي و گرسنگي زير درخت خوابش برد. دلش مي خواست همان جا از گرسنگي بميرد. وقتي چشمانش را باز كرد، ديد كوتوله ي مهربان بالاي سرش نشسته است و لبخند مي زند. حسن خوشحال شد و با شرمندگي داستان را تعريف كرد. كوتوله گفت:« فريب خوردي . باز هم كمكت مي كنم. ولي مواظب باش كه ديگر فريب نخوري.»حسن قول داد و گفت:« شما شانس خيلي خوبي هستيد. من به مادرم مي گقتم كه كچل ها شانس دارند، ولي باور نمي كرد.»كوتوله گفت:« پسرم همه شانس دارند. ولي آدم هاي باهوش همان دفعه ي اول آن را از دست نمي دهند. حالا من به تو يك شيپور استثنايي مي دهم. جلوي قصر شاه برو و فرياد كن كه شاه و دخترش حقه بازند و مال و ثروت تو را به زور گرفته اند، وقتي ماموران شاه براي دستگيري تو آمدند، تا در شيپور بدمي، سربازان مانند مور و ملخ ازدهانه ي آن بيرون مي ريزند و تمام لشكر پادشاه را نابود مي كنند. بدين ترتيب، پادشاه مجبور مي شود با تو صلح كند و تقاضاي تو را بر آورده كند.»كوتوله شپيور را به حسن داد و غيب شد. حسن كچل جلوي قصر شاه رفت و شروع به فرياد كرد:« اين شاه، ظالم و خونخوار است. دم از انسانيت و راستگويي و خدا شناسي مي زند ولي مال مردم را مي دزدد، آنها را كتك مي زند و آواره مي كند. مردم به حرف اين ظالمان توجه نكنيد و اعمال آنها را بنگريد كه حقه بازي و ريا است.»شاه خشمگين شد و گفت:« اين حسن كچل ديوانه به شاه، نماينده ي خدا تهمت مي زند، او را بگيريد و پوستش را بكنيد.»تا مامورين به حسن كچل حمله كردند، در شيپورش دميد و فوج سربازها از شيپور بيرون آمدند و سربازان شاه را قتل عام كردند. شاه كه چنين ديد از دخترش كمك خواست.دختر شاه بيرون آمد و گفت:« حسن، عزيرم، همسر آينده ام، ببخش، من اشتباه كردم. قول مي دهم با تو ازدواج كنم.»حسن شيپور را در جيب گذاشت. او را با احترام به قصر بردند. قرار شد صبح روز بعد دختر پاشاه را به عقد او در بياروند. حسن با خوشحالي در قصر شاه خوابيد شيپور را زير سرش گذاشت. نيمه هاي شب دختر پادشاه پاورچين پاورچين داخل اتاق شد، به آرامي شيپور را برداشت و خارج شد و صبح زود به اتاق حسن آمد و گفت:« ببين شيپور پيش من است. من فهميدم تو همان حسن كچل بي عرضه هستي كه اگر شيپور را از تو بگيرند هيچ كاري از دستت بر نمي آيد. ديشب كه خواب بودي شيپور را برداشتم. حالا زود تا پدرم بيدار نشده و پوست سرت را نكنده از اين شهر برو و ديگر اين طرف پيدايت نشود.» حسن غميگين و سرگردان دوباره راهي بيابان شد، هنوز چند قدمي نرفته بود كه كوتوله پيدا شد و گفت :« مثل اين كه باز خرابكاري كردي.»حسن با شرمندگي سرش را پايين انداخت. گفت:«حسن آخرين باراست كه شانس خودت را مي بيني. اگر اين دفعه فريب بخوري ديگر شانس به سراغت نمي آيد و تو همان آدم ابله باقي مي ماني. من دو تا سيب بي نظير به تو مي دهم بايد هر طور مي داني يكي ازآنها را به پادشاه بخوارني و يكي را به دخترش. اگر اين كار را بكنی روي سر هر كدام شاخ بلندي در مي آيد. پمادي به تو مي دهم كه اگر به شاخ ها بزني محو مي شوند.» تا كوتوله سيب و پماد را دست حسن داد غيب شد و به حسن فرصت نداد از او بپرسد سيب ها را چه طور بايد به پادشاه و دخترش بخوارند. حسن در راه فكر مي كرد. تصميم گرفت از يكي از خدمتكاران كه با او مهربان بود و از كلكي كه به او زده بودند سخت ناراحت شده بود كمك بخواهد. نزديك قصر در جايي پنهان شد. تا يك شب آن مرد را ديد. جلو رفت و سلام كرد. مرد با خوشرويي با او برخورد كرد. حسن پرسيد: «به من كمك مي كني؟» مرد پرسيد:« چه كمكي؟» حسن گفت:« اين دو سيب را به شاه و دخترش بده تا بخورند.» مرد گفت:« چه سيب هاي قشنگي! اين ها مسموم نيستند؟» حسن گفت: «به خدا مسموم نيستند. بهترين سيب هاي دنيا هستند. اگر باز هم از اين سيب ها خواستند بگو من داده ام. شايد دلشان به رحم بيايد. من عاشق دختر پادشاه هستم. با اين همه ستمي كه به من كرده، نمي خواهم حتي يك مو از سرش كم مي شود.» خدمتكار قبول كرد. شاه و دخترش سيب ها را خوردند. روز بعد دو شاخ بلند از سرشان خارج شد كه به سرعت رشد مي كرد. شاخ ها چنان با سرعت رشد مي كردند كه شاه و دخترش قادر نبودند از هيچ دري خارج يا داخل شوند و به خاطر نرفتن به دستشويي دل درد شديدي گرفته بودند. هر چه شاخ ها را اره مي كردند، بلافاصله رشد مي كرد. خدمتكار فهميد كه اين بايد كار حسن باشد و حسن را به قصر آورد. حسن گفت:«من چاره اي براي شاخ ها دارم به شرط اين كه اول خطبه ي عقد من و دختر پادشاه جاري شود، بعد من شاخ ها را چاره مي كنم.» پادشاه قبول كرد و دخترش گفت:«ب ه خاطر اين كه فهميدم با عرضه اي، ازتو خوشم آمد.» و قول داد كه زن مهرباني براي حسن باشد. در حالي كه شاه و دخترش از دل درد به خود مي پيچيدند و حسن قهقه مي زد، خطبه ي عقد جاري شد. حسن پمادي را كه همراه داشت، به شاخ آنها ماليد و شاخ ها بلا فاصله از بين رفتند و شاه و دخترش به سرعت به سوي دستشويي دويدند

 

[ دو شنبه 3 آذر 1389برچسب:داستانهای اصیل ایرانی ( 1, ] [ 3:9 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 242

داستان شماره 242

پيروز و چل گيس

 

بسم الله الرحمن الرحیم

یکی بود ... یکی نبود ... غیر از خدا هیچکس نبود روزی بود و روزگاری و پادشاهی که یک فرزند داشت به نام پیروز. پیروز هرچه بزرگتر می شد قشنگ تر و ورزیده تر می شد تا بالاخره به سن 18 سالگی رسید. پدر و مادرش به او گفتند که باید عروسی کنی. پیروز گفت اگر اجازه بدهید من می خواهم شهرها را بگردم و خودم همسر شایسته ای انتخاب کنم. پدر و مادرش موافقت کردند و پیروز با اسب چابک خودش راه افتاد و شهر به شهر می گشت تا همسر مناسب خود را پیدا کند. در یکی از راه های همانطور که می رفت دید آب یک جوی کوچک از راهش منحرف شده و به خانه مورچه ها نزدیک می شود. فوراً از اسب پایین پرید و با دستش خاک آورد ، جلوی آب را گرفت و نگذاشت خانه مورچه ها خراب شود. وقتی می خواست سوار اسبش شود و برود رئیس مورچه ها او را صدا زد و یکی از شاخک هایش را به او داد و گفت هر موقع به کمک احتیاج داشتی آنرا آتش بزن. پیروز تشکر کردو رفت. همینطور که از این شهر به آن شهر می رفت یک بار در جاده متوجه شد که یک لاکپشت روی لاکش چپه شده و دست و پا می زند و نمی تواند برگردد. از اسب پایین آمد و لاکپشت را برگرداند، لاکپشت از او تشکر کرد و به او گفت با خنجرت یکی از ناخن هایم را کوتاه کن و سرناخن را پیش خود نگهدار اگر روزی به کمک احتیاج داشتی آنرا آتش بزن. پیروز از لاکپشت خداحافظی کرد و رفت. رفت و رفت و رفت تا رسید به یک برج و باروی. قلعه ای که اصلاً در نداشت در عوض دیوارهای خیلی خیلی بلندی داشت. همانطور که حیران دور و بر قلعه را نگاه می کرد و با خودش می گفت که مردم این قلعه چطور رفت و آمد می کنند به پیرمرد خارکنی رسید. پیرمرد به او گفت پسرجان این قلعه در ندارد یک راهرو زیرزمینی دارد که به خانه شاه وصل است و صدتا نگهبان ازش مواظبت می کنن. پیروز با تعجب پرسید : چرا؟ پیرمرد جواب داد : شاه یک دختر دارد به اسم چهل گیس، مثل دسته گل که از هر انگشتش یک هنر می ریزد. شاه گفتگه او را زندانی کنند تا زمانی که خواستگار مناسبی برایش بیاید. خلاصه اونقدر از دختر شاه تعریف کرد که پیروز تصمیم گرفت به خواستگاریش بره. پیروز پرسید : هنوز خواستگار براش نیامده؟ پیرمرد جواب داد: البته که آمده اما شاه 5 تا شرط داره و اگر کسی نتونه به حتی یکیش جواب بده می کشدش. پیروز پرسید این شرط ها چی هست؟ پیرمرد جواب داد: اولش یک معماست که میگه ، دورتر بره کوچیکتره جلو بیاد مثل منه، چپم راستشه ، راستش چپمه. - خوب بعدش - بعدش باید یک دیو که پشت اون کوهه و مزاحم مردم می شه رو شکست بده. - بعدش - اسبش بتونه با اسب شاه مسابقه بده. - خوب بعدش - یک انبار کلم رو یک شبه بخوره - خوب بعدش - یک انبار ارزن و کنجد رو یک شبه از هم جدا کنه - تمام شرط هایش همینهاست! - آره پیروز یک کمی فکر کرد و بعد گفت: پس من رفتم که از دخترش خواستگاری کنم. پیرمرد گفت: نرو جوون به جوونیت رحم کن می دونی تا حالا چند نفر جونشونو در این راه از دست دادن؟ - توکل به خدا می روم تو هم دعا کن. - موفق باشی خلاصه پیروز رفت بارگاه شاه و ضمن معرفی خودش از دختر شاه خواستگاری کرد. شاه نگاهی به پیروز انداخت و خیلی از او خوشش آمد. جواب داد: - جوون می دونی که این کار 5 شرط داره و اگه نتونی جواب بدی کشته می شی. به جوونیت رحم کن. - من آماده ام. - خوب بگو ببینم این چیه که دور بره کوچیکتره ، جلو بیاد مثل منه راستش چپه منه ، چپش راستم. فیروز دست کرد و از داخل خورجینی که همراهش بود یک آینه در آورد و جلو شاه گرفت و گفت: قربان این عکس شما توی آینه است. پادشاه خیلی خوشحال شد ، بعد گفت اما این فقط شرط اول بود. شرط دوم اینکه اسبت با اسب من مسابقه بده ، امشب برو استراحت کن فردا با اسبت بیا کنار رودخانه. پیروز اون شب استراحت کرد اما فردا صبح طلوع آفتاب رفت کنار رودخانه ، دوروبر را نگاه کرد دید رد پای اسب ها تا کنار رودخانه است فهمید که باید از روی رودخانه بپرد. شروع کرد به تمرین اول از قسمت های باریکتر و بعد پهن تر. اسب پیروز همه که از اسب هیا اصل و چالاک بود خیلی زود موفق شد که اینکار را با دو سه بار تمرین انجام بده. بعداز ظهر ، شاه و لشکرش آمدند. یکی از بهترین سوارکارها سوار اسب شاه شد و شروع کردند به مسابقه بالاخره قرار شد هر اسبی که از پهن ترین قسمت پرید برنده اعلام بشه. و اسب پیروز که تمرین کرده بود تونست اینکار رو به خوبی انجام بده. همه برای پیروز دست زدند و صدای هورا بلند شد. شاه به فیروز تبریک گفت و از او خواست که شب برای انجام قسمت بعدی به قصر بیاید. شب که فیروز به قصر رفت او را به انبار بزرگی بردند که پر از کلم بود و گفتند تا صبح باید این کلم ها را بخوری. بعد همگی رفتند و در را قفل کردند. پیروز بلافاصله ناخن لاکپشت را آتش زد. بعد از چند لحظه لاکپشت پیشش حاضر شد. پیروز قضیه کلم ها را به او گفت. لاکپشت همه دوستانش را صدا زد و شروع کردند به خوردن کلم ها. چند ساعتی نگذشته بود که اثری از کلم ها باقی نماند! پیروز راحت گرفت خوابید. صبح که شاه و نگهبانها در را باز کردند از تعجب دهانشان باز ماند ته انبار همه انگار جارو شده بود! شاه به پیروز گفت تا شب دیگر با تو کاری نداریم می توانی بروی اما شب برگرد تا قسمت بعدی را به تو بگویم. شب پیروز برگشت او را دو مرتبه داخل انبار بردند چند خروار کنجد و ارزن را که با هم مخلوط شده بود را به او نشان دادند بعد شاه گفت: تا صبح مهلت داری که آنهارا از هم جدا کنی وگرنه سرت را به باد خواهی داد. بعد از آنکه شاه رفت و در انبار را قفل کردند پیروز شاخک مورچه را آتش زد. رئیس مورچه ها حاضر شد و پیروز قضیه را به او گفت. رئیس مورچه ها به پیروز گفت برو راحت بخواب ما همه چیز را روبراه می کنیم. ظرف چند ساعت لشکر مورچه ارزن ها و کنجدها را از همه جدا کردند و بعد راهشان را گرفتند و رفتند. صبح وقتی شاه و همراهانش در را باز کردند دیدند پیروز خوابیده و دو پشته ارزن و کنجد در دوطرف او روی همه ریخته شده است. شاه او را با احترام به دربار خود برد، پذیرایی کرد و بعد گفت: یک دیو در کوه کنار شهر خانه دارد و مرتب مزاحم مردم است. اگر بتوانی شهر او را از سر مردم کم کنی دیگر می توانی به دخترم عروسی کنی. فردا صبح پیروز از میان بیابان پر برف و سرد زمستان راه افتاد به طرف کوه اما خودش نمی دانست که با دیو چه کند چون او خیلی جثه بزرگی داشت و به راحتی نمی شد کلکش را کند. با خودش فکرمی کرد که او را نه با زور که با عقل باید شکست بدهد در همین فکر بود که پیرزن روستایی کنار جاده او را صدا زد و در حالی که از سرما می لرزید گفت پسرم اگر ممکنه چیزی از من بخر من پیرزن فقیری هستم. پیروز تکه ای پنیر و یک نان از بساط او برداشت، در خورجینش گذاشت و یک سکه طلا به پیرزن داد. پیرزن خوشحال شد و شروع کرد به دعا. بعد از مدتی پیروز رسید به یک دسته گنجشک که تو برف ها دنبال غذا می گشتند. او هم نانی را که از پیرزن خریده بود نرم کرد و ریخت جلو آنها. گنجشک ها خیلی خوشحال شدند و شکمی از عزا در آوردند. یکی از گنجشک ها رو کرد به پیروز و گفت: - جوون این راهی که انتخاب کردی به لانه دیو می رسه می دانی؟ - بله می خواهم با او بجنگم. - او دیو خیلی بزرگی است. تو نمی تونی با او بجنگی. - بله زورش از من خیلی بیشتره اما عقلش نه. من با عقلم با او می جنگم. - پس منم همراهت میام تا اگه کاری از دستم برآمد کمکت کنم. گنجشک نشست روی شانه پیروز و باهم شروع کردند به صحبت که چکار کنند تا دیو شکست بخورد و بالاخره نقشه ای کشیدند. به لانه دیو که رسیدند دیو بوی آدمیزاد به دماغش خورد و بیرون آمد و نعره ای زد که کوه به لرزه در آمد. - آهای آدم خیره سر، اینجا آمده ای چکار کنی. - آمدم با هم مسابقه بدهیم . اگه تو پیروز شدی منو بخور اگه من پیروز شدم هرچی گفتم باید گوش کنی. دیو خنده ای کرد و گفت: - تا حالا آدم زیاد دیدم اما به پر رویی تو نه. ولی بدم نمیاد چند دقیقه ای با تو بازی کنم. حالا چه مسابقه ای بدهیم. - ببینم کی زورش بیشتره؟ - هه. هه .هه مثلاً چطور؟ - مثلاً. هر کدوم از ما یک سنگ را دستش می گیره و هر کی بهتر له کرد از قسمت او مسابقه برنده شده. دیو خنده کنان خم شد و سنگی را برداشت. در همین موقع پیروز پنیری را که از پیرزون گرفته بود از خورجین در آورد و جلوی پای خودش انداخت لای بقیه سنگها. دیو سنگ را برداشت و با یک فشار آنرا پودر کرد. بعد رو کرد به پیروز و پرسید: - چطور بود؟ - بد نبود ... ولی من سنگ رو فقط آرد نمی کنم. بلکه روغنشو هم در میارم. بعد خم شد و تکه پنیر را برداشت و در دست فشرد. آب پنیر چکه چکه از لای انگشتاش بیرون زد. دیو مات و متحیر ماند و دلش لرزید و با صدای گرفته ای پرسید: خوب مرحله بعدی مسابقه چیه ؟ - یک سنگ بردار و پرت کن به آسمان ببینم تا کجا می ره؟ دیو خم شد که سنگ بردارد. گنجشک آهسته خودش را انداخت جلوی پای پیروز. دیو سنگ را پرتاب کرد صدمتر بالا رفت و بعد برگشت به زمین. نوبت پیروز که رسید، خم شد و گنجشک را برداشت و پرت کرد به آسمان گنجشک هم پرکشید و رفت در افق گم شد. دیو بکلی دست و پای خودش را گم کرد و با ترس و لرز از پیروز پرسید: می شه خواهش کنم بذاری من برم؟! قول می دم به کسی کاری نداشته باشم و دیگه این طرفا پیدام نشه. پیروز همه جواب داد: البته اگر پیدات بشه مثل همون سنگ اول له می کنمت بعد همچی میندازمت به آسمون که اونطرف دریا بیای پایین ( یا می شه این اصطلاح رو به کار برد : با برف سال دیگه بیای پایین ) دیو در حالی که می گفت: چشم چشم. شروع کرد به فرار. قهرمان داستان ما هم برگشت به شهر و مردم هفت شبانه روز عروسی او و چهل گیس را جشن رگفتند. بعد از اون پیروز دست زنش را گفت و برگشت به سرزمین خودش. سال های سال به خوبی و شادکامی با هم زندگی کردند. انشاالله که شما هم سال ها خوب و خوش و کامروا باشید

 

[ یک شنبه 2 آذر 1389برچسب:داستانهای اصیل ایرانی ( 1, ] [ 20:40 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 241

داستان شماره 241

داستان سه دختر

 

بسم الله الرحمن الرحیم

در زمانهای قدیم سه دختر بودند که زن پدر داشتند . یک روز زن بابا به آنها گفت "می خواییم حلوا درست کنیم هر که بیشتر کار کنه ته دیگ حلوا را به اون می دیم" . هرکدام از دخترها کاری کردند ، آخر که حلوا پخته شد توی یک سینی بزرگ ریختند ولی ته دیگ را زن بابا خورد و به دختر ها نداد . دخترها وقتی که زن بابا از خانه رفت بیرون گفتند باید تلافی در بیاریم ، همه حلواها را خوردند و وقتی پدرشان از صحرا برگشت زنش گفت : امروز حلوا پختیم بیارم یه کم هم تو بخور  . وقتی سینی حلوا را آورد مرد دید خالی است .  زن گفت این کار دختراته  و اینجا یا جای منه یا جای دخترها . مرد گفت الان دخترها را می برم بیابان ولشان می کنم . دخترها را برد بیابان و به آنها گفت : من می رم دستشویی و زود برمی گردم
دخترها منتظر پدر ماندند ولی پدرشان نیامد، وقتی رفتند اطراف را گشتند دیدند پدر نیست و آنها هم راه خانه را بلد نبودند . زیر یک درخت نشستند  تا اینکه شب  شد . داشتند با هم صحبت می کردند. دختر بزرگ گفت : اگر من را پسر پادشاه بگیره لباس همه قشون پادشاه را می دوزم . دختر دوم گفت : اگر من را پسر پادشاه بگیره برای همه سپاه پادشاه نون می پزم . دختر کوچک گفت : اگر من را پسر پادشاه بگیره ، یه دختر دندون مرواری با یک پسر کاکل زری براش به دنیا   می آرم
... سه تا از پسرهای پادشاه که به شکار رفته بودند صدایشان را شنیدند و آنها را با خود به شهر بردند و شهر را آینه بندان کردند و هر کدام با یکی از دخترها عروسی کردند . دختر بزرگی یک لباس دوخت پر از سوزن کرد هر یکی از سربازان می پوشیدند سوراخ سوراخ می شدند و سریع لباس را در می آوردند . پسر پادشاه این دختر را طلاق داد
دختر دوم که قول داده بود  نان بپزد خمیر را شور کرده بود سربازان پادشاه هر لقمه نان را که خوردند شور بود و از دهنشان بیرون انداختند . پسر پادشاه دختر دوم را هم طلاق داد و ماند دختر کوچک . دختر کوچک زایید و یک دختر دندون مرواری با یک پسر کاکل زری به دنیا آورد . خواهرهایش که خیلی حسود بودند زود بچه ها را برداشتند و بردند و به جای آنها دو تا توله سگ گذاشتند . پسر پادشاه که از شکار برگشت بهش گفتند که زنت زاییده و دو تا توله سگ به دنیا آورده . ناراحت شد و گفت : زنی که توله سگ بیاره باید ببرندش جلوی دروازه شهر به گچ بگیرند . زن هرچه التماس کرد که این حرفها دروغه و من بچه دندون مرواری و کاکل زری آوردم شوهرش قبول نکرد بنابر این به سربازها گفت : بروید در دروازه شهر چاله بکنید و زن را تا کمر در چاله کنید و گچ بزنید و به بچه ها گفت که بروند سنگش بزنند
خواهر های زن  بچه ها  را بردند توی یکی از خرابه های کنار شهر گذاشتند . از قضا یک گوسفند بود که مال یک پیرزن بود هر روز می رفت توی خرابه و به بچه ها شیر می داد و آنها بزرگ می شدند . پیرزن دید که هر روز که بزش می آید شیر ندارد. رفت به چوپان گله گفت که شیر بز من را تو می دوشی . هرچی چوپان گفت من نمی دوشم پیرزن قبول نکرد . چوپان گفت خودت همراه گله بیا ببین که بزت کجا میره . پیرزن با گله رفت ، دید که بزش رفت توی خرابه و دو تا بچه شیرش را خوردند . پیرزن بچه ها را به خونه آورد ، هروقت که بی پول می شد یک نیشگون به دختر می گرفت گریه می کرد و دختر که دندانهایش مروارید بود اشکهایش هم مروارید می شد آنها را جمع می کرد    می برد می فروخت و موهای پسر را هم می چید و می فروخت تا اینکه بچه ها بزرگ شدند و هر روز می رفتند دم دروازه با بچه های دیگر بازی می کردند و به زن پسر پادشاه که تو گچ بود  سنگ می زدند و این بچه ها نمی دانستند که این زن  ، مادرشان است . یک روز پسر پادشاه از زنش پرسید اینقدر بچه ها به تو سنگ می زنند دردت هم میاد ؟  گفت : نه ، فقط یک دختر و پسر هستند که وقتی سنگ می زنند دردم میاد
... بچه ها بزرگ و بزرگتر شدند و برای خودشان قصری ساختند . خاله هاشون فهمیدند که این ها همان بچه ها هستند با خود گفتند هرجوری شده باید آنها را از بین ببریم . گفتند می ریم بهشون می گیم که خونه شما خیلی قشنگه فقط یه اسب     چهل کُرّه می خواد . وقتی اونها میرن اسب را بگیرن اسب اونها را لگد می زنه و می میرن . خاله ها رفتند به پسر کاکل زری گفتند : خونه شما اسب چهل کره می خواد. پسره آمد به خواهرش گفت : این زن گفته خونه شما اسب چهل کره می خواد. خواهرش گفت یه کم شکر وردار برو لب چشمه، وقتی اسب اومد آب بخوره یک مشت شکر بریز توی آب . اسب میگه چه آب شیرینی ! تو هم بهش می گی بیا پالانت کنم ، میاد . باز یک مشت دیگه شکر می ریزی تو آب میگه چه آب شیرینی ، میگی : بیا زینِت کنم و سوارت بشم و این کار را می کنی . وقتی سوارش شدی یک نعره می زنه چهل کُره از زیر بُته ها بیرون میان . کاکل زری این کارها را کرد و اسب چهل کره را  به خانه آورد. خاله ها دیدند که بچه ها باز هم سالم هستند . گفتند : خونه شما انار چهل غنچه میخواد  . هرکس که به دنبال انار چهل غنچه می رفت دیو او را می کشت چون زیر درخت انار چهل غنچه دیو خوابیده بود . پسر کاکل زری اومد ماجرا را به خواهرش گفت . خواهرش گفت : میری سوار اسب می شی به باد می گی " سلام راه انار چهل غنچه از کدوم وره" نشونت می ده ، می رسی به در می گی " راه انار چهل غنچه از کدوم وره" به کلیدون می رسی می گی  "راه انار چهل غنچه از کدوم وره " همه نشونت میدن، میری انار را  می چینی و میایی  . کاکل زری سوار اسب شد و رفت  و از همه  نشونی ها را پرسید تا اینکه رسید به کلیدون سلام کرد و در باز شد . رفت توی باغ دید زیر درخت انار ، دیو خوابیده . یواش یواش رفت انار را چید و سوار بر اسب شد . یک دفعه دیو از خواب بیدار شد گفت : کلیدون ، در را قفل کن نذار بره . کلیدون گفت : بره مال خودشه . دیو گفت : در ، بسته شو نذار بره ، گفت : بره مال خودشه .دیو گفت : باد بگیرش .گفت : بره مال خودشه . اومد رسید به خونه  ، به خاله ها گفت : انار چهل غنچه آوردم . خاله ها دیدند هیچ بلایی نمی تونند سر این بچه بیارن، گفتن : خونه شما  "ماه دخترون "می خواد  . هر کس می رفت ماه دخترون را بیاره سنگ سیاه می شد . کاکل زری اومد به خواهرش گفت : این زنه  می گه خونه شما ماه دخترون می خواد . دندون مرواری گفت : میری سوار بر اسب میشی پای کوه ماه دخترون میگی : ماه دخترون پای اسبم سیاه شد ، ماه دخترون اسبم سیاه شد ، ماه دخترون خودم و اسبم سیاه شدیم ، اون موقع ماه دخترون میاد بیرون . کاکل زری اومد پای کوه دید اونجا پر از سنگ سیاهه ،  فهمید اینها آدمهایی بودن که اومدن ماه دخترون را ببینن که سنگ سیاه شدن. کاکل زری کارهایی  را  که خواهرش گفت کرد تا اینکه دید ماه دخترون از وسط کوه بیرون اومد . کاکل زری او را سوار بر اسب کرد و به خانه اومد . خاله ها دیدند بازهم این بچه ها سالم هستند . اومدن به پسر پادشاه ( که همان پدر بچه ها بود ) گفتند : یه دختر و پسر هستند که خیلی ثروتمندند و توی خانه شان اسب چهل کره دارن ، انار چهل غنچه دارن ، ماه دخترون دارن .... اگر اینها را نکشی پادشاه می شن . پسر پادشاه گفت امشب آنها را دعوت می کنم و در غذایشان زهر می ریزم . رفتند اونها را دعوت کردند. دندون مروارید به کاکل زری گفت : امشب وقتی رفتی مهمانی یک کلاه سرت بذار که اونها ندونن موهای تو زری است و یک چوب با یک گوپ ور میداری وقتی سفره پهن شد     می گن : بسم الله ، تو میگی : چوب و گوپ و بسم الله . دست به غذا نمی زنی چون زهر توش کردن . باز میگن بسم الله ، و تو حرف قبلی را می زنی . رفتن مهمانی ، سفره پهن شد . پسر شاه گفت : بسم الله ، کاکل زری گفت : چوب و گوپ و بسم الله .پسر شاه ناراحت شد ، گفت : پسره نفهم چوب و گوپ هم مگه شام می خورن؟ کاکل زری گفت : مرتکه نفهم مگه آدم هم توله سگ به دنیا میاره ؟ بعد کلاهش را  ور داشت . پسر پادشاه دید که کاکلش زری است ! دندون مرواری هم خندید ،  پسر پادشاه دید که دندونش مروارید است و فهمید که خواهر های زنش دروغ گفتند ...  دستور داد آنها را به دم اسب باد پا ببندند و توی صحرا روی زمین بکشند تا تکه تکه شوند . بعد مادرشان را هم از توی گچ درآوردند و به قصر آوردند و با هم زندگی کردند

[ یک شنبه 1 آذر 1389برچسب:داستانهای اصیل ایرانی ( 1, ] [ 20:38 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 240

داستان شماره 240

کبری غرغرو ومار بدجنس

 

بسم الله الرحمن الرحیم

یکی بود یکی نبود غیراز خدا هیچکس نبود
در روزگار قدیم مردی زندگی می کرد که زنی به اسم کبري داشت که خیلی بداخلاق بود و همیشه سر هر چیزی غر می زد. همه او را به اسم « کبري غرغرو» می شناختند. از بس که شوهرش را اذیت می کرد و غر می زد شوهرش تصمیم گرفت تا او را نابود کند تا بلکه از غرزدن های او خلاص شود
تا اینکه روزی به بیابان رفت و چاهی پیدا کرد که برای از بین بردن همسرش مناسب بود. سریع به خانه برگشت و به کبري گفت : « بیا با هم به گردش برویم
کبری با خوشحال آماده شد و به همراه شوهرش به بیابان رفت. مرد بدون آنکه کبري بفهمد فرش زیبایی به روی چاه انداخت و به کبری گفت : « همسر مهربانم بیا و بر روی این فرش بنشین
همین که کبری روی فرش پا گذاشت، افتاد توی چاه و شوهرش از شر کبري غرغرو خلاص شد
دو سه روز بعد شوهرکبري به سر چاه رفت تا ببیند کبری زنده است یا مرده ؟ اما به محض اینکه به سرچاه رسید دید ماری از تو چاه صدا می زند :« تو را به خدا قسم من را از دست این زن خلاص کن. اگر این کار را برای من انجام دهی من پول خوبی به تو می دهم
شوهر کبري یک سطل به طناب بست و به چاه انداخت. مار داخل سطل رفت و مرد او را بالا کشید. وقتی که مار نجات پیدا کرد با خوشحالی نگاهی به مرد انداخت و بعد از تشکر گفت: « من پولی ندارم که به تو بدهم اما در عوض کاری به تو یاد می دهم که بتوانی مقدار زیادی پول به دست آوری. من الان حرکت می کنم به سمت قصر حاکم و مستقیم می روم به اتاق دختر حاکم. دور گردن دختر حاکم می پیچم. هر کس که خواست مرا از دور گردن دختر حاکم باز کند من به او حمله می کنم تا تو بیایی و مرا از دور گردن او باز کنی و پول خوبی از حاکم بگیری
مار رفت و دور گردن دختر حاکم پیچید. هر کس که می خواست دختر حاکم را نجات دهد و به سمت مار می رفت. ما به او حمله می کرد. تا اینکه شوهر کبري غرغرو آمد وگفت :« من هزار سکه طلا می گیرم و مار را از دور گردن دختر باز می کنم» حاکم با تعجب نگاهی به مرد انداخت و گفت قبول است
مرد جلو رفت و رو به مار گفت: « ای مار به فرمان من از دور گردن دختر حاکم را رها کن و برو
مار خیلی سریع از دور گردن دختر حاکم باز شد و جلوی مرد آمد و آرام در گوش او گفت: « تو مرا نجات دادی و من تو را صاحب ثروت کردم پس دیگر با هم کاری نداریم. دیگر نمی خواهم تو رو ببینم. اگر دوباره تو را ببینم نیشت می زنم
مار بد جنس در تمام مدتی که دور گردن دختر حاکم بود از غذاهایی که برای دختر حاکم می آوردند می خورد و می خوابید، طعم غذهای قصر زیر دندانش مزه کرده بود و تن پرور شده بود. به همین خاطر نقشه تازه ای کشید و به سمت شهر دیگری حرکت کرد و مستقیم به سمت قصر حاکم آن شهر رفت و اتاق دختر حاکم را پیدا کرد و دور گردن او پیچید
چند روز گذشت و هیچ کس جرأت نمی کرد به مار نزدیک شود. حاکم که نگران دختر خودش بود دستور داد همه جا جار بزنند اگر کسی بتواند این مار را از دور گردن دخترم باز کند به او ده هزار سکه می دهم. خبر به گوش شوهر کبری غرغرو رسید و خیلی سریع خودش را به قصر رساند
جلوی حاکم رفت و گفت مار را به من نشان دهید تا فراری اش دهم. سربازان مرد را به اتاق دختر حاکم بردند. مرد تا مار را دید سریع رفت و جلوی مار ایستاد. مار به به محض اینکه مرد را دید با عصبانیت گفت: « مگر نگفته بودم نمی خواهم دیگر تو را ببینم و اگر ببینمت تو را نیش می زنم؟
شوهر کبری غرغرو گفت :« چرا گفته بودی
مارگفت :« خوب پس چرا به اینجا آمدی ؟
مرد گفت :« اومدم به تو بگویم در راه که می آمدم کبری غرغرو را دیدم که داشت به اینجا می آمد
مار تا اسم کبري غرغرو را شنید از ترس از دور گردن دختر حاکم باز شد و به سرعت فرار کرد
شوهر کبری غرغرو ده هزار سکه را از حاکم گرفت و به سمت خانه خودش حرکت کرد. در راه بازگشت، مرد به یاد زنش افتاد و دلش برای او سوخت. برای همین سر چاه رفت و کبری را صدا زد. کبری که از گرسنگی در حال مرگ بود تا صدای شوهرش را شنید بلند شد و شروع کرد به التماس کردن و قول داد که دیگر غر نزند
مرد طنابی به چاه انداخت و کبری را نجات داد
از آن پس کبری دیگر غر نزد و در کنار شوهرش با ثروتی که به دست آورده بودند یک زندگی خوب و آرام را شروع کردند. اما خوب مردم دیگر عادت کرده بودند و هنوز هم کبری را صدا می زدند : « کبری غرغرو

[ یک شنبه 30 آبان 1389برچسب:داستانهای اصیل ایرانی ( 1, ] [ 20:37 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 239

داستان شماره 239

 

داستان عهد و پیمان با خدا


  بسم الله الرحمن الرحیم
در كتاب كیفر و كردار جلد دو آمده است
جوانى با خداى متعال عهد و پیمان بست كه به دنیا دل نبندد و به زیورآلات آن ننگرد چون اینها انسان را از یاد خدا باز مى دارد
روزى از بازارى مى گذشت از جلوى جواهر فروشى رد مى شد دید كه كمربندى مُرصّع به دُرّ و جواهر است ، از عهد خود غافل شد و نگاه طولانى به آن كرد و از زیبائى و حُسن آن تعجب نمود
صاحب جواهر فروشى دید كه آن جوان با دقت تمام به آن كمربند نگاه مى كند دل از آن نمى برد همینكه آن جوان قدرى از در مغازه جواهر فروشى رد شد صاحب جواهر فروشى كمربند را در دكان ندید فورا از در مغازه بریزآمد و با شتاب تمام خود را به جوان رسانید و دست او را گرفت و گفت اى عیّار تو كمربند را دزدیدى من از تو دست برنمى دارم تا كمربند مرا بدهى و كشان كشان او را به محضر حاكم آورد گفت اى حاكم این جوان دزد است و كمربند جواهرنشان را ربوده
حاكم نگاهى بسیماى آن جوان كرد و گفت گمان نكنم این جوان دزد باشد زیرا به او این كار نمى آید
صاحب كمربند گفت چرا او كمربند مرا دزدیده و ما جرا را براى حاكم شرح داد. حاكم دستور داد او را بازرسى كنند وقتى كه او را بازرسى كردند دیدند در زیر لباسهاى جوان كمربند بسته شده ، حاكم متعجب و خشمناك فریاد زد.
((یا فتى اَما نستحیى تلبس لباس الاخیار و تعمل عمل الفجار)) اى جوان آیا حیا نمى كنى و خجالت نمى كشى لباس خوبان را میپوشى و عمل بدكاران را انجام میدهى ؟
جوان وحشت زده و ناراحت گفت : مولاى من قدرى صبر كن تا مطب برایت واضح گردد. سپس رو به آسمان نمود و از صمیم دل گفت الهى لااعود الى مثلها خدایا دیگر به این عمل برنمى گردم مى دانم از یاد تو غافل شدم و به گناه افتادم از كرده خود پشیمان و نادمم توبه مرا بپذیر كه خیلى ناراحتم و آبروى مرا نبر
قاضى خیال كرد كه جوان عمل دزدى را مى گوید خیلى ناراحت شد و دستور داد او را عریان كنند و تازیانه بزنند (باینكه آن حكم بر خلاف قرآن بود زیرا حكم دزد پس از اثبات دست بریدن بود
ناگهان صدائى شنیدند ولى صاحب صدا را ندیدند كه فرمود: ادعو ولاتضربوه انما ارودنا تأ دیبه ) رهاكنید او را زیرا ما مى خواستیم او را تاءدیب نمائیم
حاكم منقلب گردید واز كرده خود پشیمان شد و از آن جوان عذر خواهى كرد و آمد بین دوچشم او را بوسید و گفت مرا از قصه خود آگاه كن .
جوان جریان عهد خود را با خدا بیان كرد و نقض عهد را نیز عنوان نمود و گفت نقض عهد و پیمان مرا به این رسوائى و بلیه دچار كرد.
صاحب كمربند وقتى از داستان آگاه شد پشیمان و نادم او را قسم داد كه تو را به خدا قسمت مى دهم كه این كمربند را از من قبول كن و مرا حلال نما
جوان گفت : اى مرد برو دنبال كارت من خودم باعث این كیفر شدم و گوش مالى هم شدم

اى خدائیكه مكان یافته اى دردل دوست
باز از پنجه قدرت بنما مشكل دوست
اى خدائیكه گداى در تو بنده تست
جلوه ماه و خور از طلعت تابنده تست
اى خدائیكه بغیر از تو نداریم كسى
لطف تو مى طلبیم چون به همه دادرسى
از صفات توهمین ورد زبان ما را بس
خود بمیریم ، به فضل توبفریاد برس

[ یک شنبه 29 آبان 1389برچسب:داستانهای زیبایی از دین ( 2, ] [ 20:35 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 238
[ یک شنبه 28 آبان 1389برچسب:داستانهای زیبایی از دین ( 2, ] [ 20:34 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 237
[ یک شنبه 27 آبان 1389برچسب:داستانهای زیبایی از دین ( 2, ] [ 13:33 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 236
[ یک شنبه 26 آبان 1389برچسب:داستانهای زیبایی از دین ( 2, ] [ 20:32 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 235

داستان شماره 235

داستان واقعی : زن زیبا و عابد شهر

 

بسم الله الرحمن الرحیم
در شهری زنی بسیار زیبا رو بود که شوهری (بی غیرت) داشت
زن روزی خودش را آرایش کرد و به شوهر بی غیرتش گفت: آیا کسی هست که منو ببینه و در فتنه واقع نشه؟
شوهر گفت: بله یک نفر بنام عبید که بسیار انسان عابدیست
زن گفت: حالا ببین چجوری وسوسه اش میکنم و در فتنه می اندازمش
زن به نزد عبید رفت و چادرش را از چهره اش کنار زد ، مثل اینکه تکه ای از ماه در صورت این زن گذاشته بودن و عبید را بسوی خودش دعوت کرد
عبید گفت: باشه من قبول میکنم که باتو باشم اما چند سوال دارم و دوست دارم با من صادق باشی اگر صادق بودی قبول است ، آن زن گفت:باشه درست جواب میدم
عبید گفت: اگر الان عزرائیل برای بیرون آوردن روحت بیاد آیا در آن حالت نزع روح دوست داری بامن مشغول باشی؟زن گفت: نه به خدا
عبید گفت اگر تو را در قبر گذاشتن و منکر و نکیر برای سوال و جواب پیشت آمدند در آن حالت دوست داری با من باشی؟ زن گفت: نه به خدا
عبید گفت: اگر قیامت برپاشد و تو نمی دانستی که پرونده اعمالت به دست راستت می دهند یا دست چپت آیا در آن حالت باز دوست داشتی با من مشغول باشی؟ زن گفت: نه به خدا
عبیدگفت: اگر ترازوی اعمال گذاشتند و تو نمی دانستی که اعمال خوبت بیشتر میشود یا اعمال بدت ! آیا در آن حالت باز دوست داشتی که با من مشغول گناه باشی؟ زن گفت: نه به خدا
عبید گفت: اگر در مقابل خدا قرار گرفتی و خداوند با تو صحبت می کرد ،آیا باز هم دوست داشتی با من باشی ؟ زن گفت نه والله
عبید گفت: وقتی مردم از روی پل صراط رد میشدند و تو نمی دانستی که آیا میتونی رد بشی یانه؟ آیا باز هم دوست داشتی بامن مشغول گناه باشی ، زن گفت نه به خدا دیگه نگو
عبید گفت : راست گفتی و آن زن به خانه رفت و به شوهرش گفت هم من بد کردم هم تو و زن توبه کرد واز عبادت کاران بزرگ شد

 

[ یک شنبه 25 آبان 1389برچسب:داستانهای زیبایی از دین ( 2, ] [ 20:31 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 234
[ یک شنبه 24 آبان 1389برچسب:داستانهای زیبایی از دین ( 2, ] [ 20:12 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 233

داستان شماره 233

شما دین خود را فروختید



بسم الله الرحمن الرحیم

بانوی باحجابی داشت در یکی از سوپرمارکت‌های زنجیره‌ای در فرانسه خرید می‌کرد؛ خریدش که تمام شد برای پرداخت رفت پشت صندوق. صندق‌دار زنی بی‌حجاب و اصالتاً عرب بود
صندوق‌دار نگاهی از روی تمسخر به او انداخت و همینطور که داشت بارکد اجناس را می‌گرفت اجناس او را با حالتی متکبرانه به گوشه میز می‌انداخت
اما خواهر باحجاب ما که روبنده بر چهره داشت خونسرد بود و چیزی نمی‌گفت و این باعث می‌شد صندوقدار بیشتر عصبانی شود
بالاخره صندوق‌دار طاقت نیاورد و گفت: «ما اینجا توی فرانسه خودمون هزار تا مشکل و بحران داریم و این نقابی که تو روی صورتت داری یکی از همین مشکلاته که عاملش تو و امثال تو هستید! ما اینجا اومدیم برای زندگی و کار نه برای به نمایش گذاشتن دین و تاریخ! اگه می‌خوای دینت رو نمایش بدی یا روبنده به صورت بزنی برو به کشور خودت و هر جور می‌خوای زندگی کن
خانم محجبه اجناسی رو که خریده بود توی نایلون گذاشت، نگاهی به صندق‌دار کرد… روبنده را از چهره برداشت و در پاسخ خانم صندوق‌دار که از دیدن چهرهٔ اروپایی و چشمان رنگین او جا خورده بود گفت: «من جد اندر جد فرانسوی هستم… این دین من است و اینجا وطنم… شما دینتان را فروختید و ما خریدیم

 

[ یک شنبه 23 آبان 1389برچسب:داستانهای زیبایی از دین ( 2, ] [ 20:11 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 232

داستان شماره 232

دختر انگلیسی؛ از سراب تا سعادت حقیقی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

دختری بود از اهالی بریتانیا که در شهر لندن سکونت داشت. این دختر در آغاز جوانی‌اش قرار داشت که پدرش به او گفت:«تو الان می‌توانی بر خودت تکیه کنی». (ای برادرانم! بنگرید به این جدایی و این شهرنشینی‌های بی‌ارزش و این‌که هیچ مسئولیتی در قبال عزیزترین مردم خودشان نمی‌پذیرند
بالفعل این دختر بی‌هدف به راه افتاد. او به دنبال کسی بود که شریک زندگی‌اش شود. او دنبال پسری بود، هر پسری که می‌دید تا با او چند روزی روابط دوستانه برقرار کند، نه برای عشق و شهوت، آن‌گونه که خود دختر ذکر می‌کند… او فقط پناه‌گاهی می‌خواست که تا به آن پناه برد و پشتیبانی می‌خواست که به آن تکیه کند و سینه‌ی مهربانی که آرزوها و دردهایش را احساس کند… ولی در سرزمینی مانند بریتانیا چنین چیزی بسیار بعید است
نکته‌ی مهم در این ماجرا این است که این دختر پس از چندین سال که از دوستی به دوست پسری دیگر جا به جا می‌شد، از این عده سه فرزند به دنیا آورده بود که دو دختر و یک پسر بودند و پس از مدت زمانی که با آن‌ها گذرانده بود دیگر هیچ رغبتی به زندگی نداشت و دنیا با همه‌ی وسعتش برای او تنگ شده بود. زیادی غم‌ها و رنج‌هایش او را به فکر کردن برای خودکشی وادار می‌کرد، چون او هیچ مسکنی و حتی غذایی که برای فرزندانش کافی باشد نمی‌یافت؛ و این در حالی بود که حکومت بریتانیا برای افرادی در وضعیت او مستمری‌های ماهانه اختصاص داده بود ولی این مستمری‌ها برای او و فرزندانش کافی نبود. به همین دلیل این مادر بیچاره تصمیم گرفت به کلیسا برود تا شاید آنچه را می‌جوید در آنجا بیابد. هنگامی که به کلیسا رفت و ماجرای خود را برای آن‌ها بازگو کرد، کشیش‌ها فقط به دعا کردن و نماز برای او بسنده کردند. او بازگشت و اقدام به خودکشی کرد. او با خود اکسید آرسنیک که بسیار سمّی نیز بود، حمل می‌کرد. به کوچه‌ی ساختمانی رفت که غالباً کسی به آن نزدیک نمی‌شد و می‌خواست آن را بنوشد که در همین لحظه جوانی از کنار او گذر کرد و متوجه شد که او می‌خواهد خودکشی کند. به سرعت تصمیم گرفت که او را از این فکر بازدارد. این جوان مسلمانی عربی بود
در آن لحظه دختر، سخن جوان مسلمان را قبول کرد و شیشه‌ی محتوی اکسید آرسنیک را به زمین انداخت. پس از آن جوان دختر را برای شام به خانه‌اش دعوت کرد ولی او به شدت امتناع ورزید و گفت:«از من چه می‌خواهی؟ آیا می‌خواهی کاری را که دیگر جوانان انجام می‌دهند با من انجام بدهی؟
ولی جوان به نرمی در جواب او گفت: «نه، خواهرم. دین من مرا از ارتکاب گناهان و انجام دادن فواحش بازمی‌دارد». و بعد از این‌که داستان [علت خودکشی] او را فهمید، تصمیم گرفت تا بر دعوت او برای شام اصرار ورزد
دختر پس از این‌که آسوده خاطر شد و نسبت به او اطمینان حاصل کرد، دعوت وی را پذیرفت. پس از این‌که برای آوردن فرزندانش از او کسب اجازه کرد با او به خانه‌اش رفت. بعد از خوردن غذا جوان از او خواست که در مورد زندگی‌اش مفصلاً با او صحبت کند
دختر خجالت‌زده شده و گریان به وی گفت که او تنها کسی نیست که دچار این مشکلات شده است، ولی او به عکس بسیاری از دختران دیگر قادر به تحمل آن‌ها نبوده است. به صورت اجمالی از سختی‌ها، عذاب وجدان‌ها و از راضی نبودنش نسبت به این آزادی تباه کننده زندگی سخن به میان آورد و در خلاصه‌ی سخنان خود ذکر کرد که فرزندانش هر یک گل باغی دیگر هستند
در پایان جوان مسلمان توانست تا برای او راه نجات و سعادت دائمی را شرح دهد که فقط در دین مبین اسلام است و در غیر آن یافت نمی‌شود. دختر خوشحال شد و با گریه گفت:«چگونه ممکن است که مسلمان شوم در حالی که این‌گونه آلوده به گناه هستم؟
جوان به او پاسخ داد:«هر گناهی با توبه‌ی نصوح و خالصانه به نیکی تبدیل می‌شود و خداوند اجر تو را دو بار به تو عطا می‌کند
دختر جوان از این رخداد نیکو و این سرانجام زیبا بسیار خوشحال شد. او همراه با جوان مسلمان به محلّه‌ای رفت که اغلب ساکنان آن مسلمان بودند و با آن‌ها آشنا شد. لباس زیبای اسلام (حجاب) را به تن کرد. او با مرد انگلیسی مسلمانی که به دنبال همسری مسلمان و اهل انگلستان بود، ازدواج کرد و زندگی‌اش پس از شکست روحی به سعادتی که حد و مرزی نداشت و به زندگی‌ای پر از سازگاری، عشق و محبت تبدیل گشت

 

[ یک شنبه 22 آبان 1389برچسب:داستانهای زیبایی از دین ( 2, ] [ 20:9 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 231

داستان شماره 231

فرزند نجات بخش


  بسم الله الرحمن الرحیم
حضرت امام صادق (علیه السلام) از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل می کنند که حضرت عیسی (علیه السلام) از کنار قبری که صاحبش در حال عذاب بود عبور کردند. اما وقتی که سال بعد از کنار همان قبر گذشتند با شگفتی دیدند که صاحب قبر، این بار، در حال عذاب نیست. حضرت عیسی (علیه السلام) به خداوند متعال عرض کردند: «خدایا چه طور سال اول که از این جا گذشتم او در حال عذاب بود، اما امسال که عبور کردم در حال عذاب نبود.» به ایشان وحی شد که: « او دارای فرزند صالحی است که راه خدا را دنبال می کند و از جمله یتیمی را پناه داده است: به سبب این عمل صالح، از گناه پدرش چشم پوشی کردیم و او را بخشیدیم.» آنگاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: « آنچه برای بنده ی مؤمن پس از مرگش باقی می ماند، فرزندی است که بعد از پدر عبادت خدا می کند.»(1) سپس این آیه را تلاوت کردند: «رب فهب لی من لدنک ولیا یرثنی ویرث من آل یعقوب واجعله ربّ رضیّا
«خدایا از لطف خاص خود فرزندی صالح و جانشینی شایسته به من عطا فرما که وارث من وهمه ی آل یعقوب باشد و تو ای خدا او را وارثی پسندیده و صالح مقرر فرما

نکته: فرزند صالح، علاوه بر فایده ی اخروی فایده ی دنیوی نیز دارد. بسیار اتفاق افتاده است که از اخلاق و رفتار فرزند پی به اخلاق و رفتار پدر می برند و چنانچه اخلاق و رفتار فرزند خوب باشد، مردم در حق پدر و مادرش دعا می کنند و اگر شرور باشد، پدر و مادر او را نفرین می کنند

 

[ شنبه 21 آبان 1389برچسب:داستانهای زیبایی از دین ( 1, ] [ 19:11 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 230

داستان شماره 230

داستان عمر بن عبد العزیز

 

بسم الله الرحمن الرحیم

عمر بن عبدالعزیز كه به خلافت رسید، لعن به حضرت علی ـ علیه السّلام ـ را كه از زمان معاویه مرسوم شده بود، ممنوع كرد
قبل از او كار به جایی رسیده بود كه یك نفر در بیابان نماز خواند و فراموش كرد كه بعد از نماز ـ نعوذ بالله ـ لعن به امام علی ـ علیه السّلام ـ كند و بعد یادش آمد، لذا برای كفاره‌ی این گناه در همان محل یك مسجد بنا كرد
به هر حال، عمر بن عبدالعزیز اگر چه فقط شش ماه خلیفه بود، اما جلو حیف و میل‌ها را گرفت، دست اطرافیانش را از بیت المال كوتاه كرد و اوضاع به گونه‌ای سامان یافت كه در اواخر حكومت او، استاندارها برایش نوشتند دیگر فقیری پیدا نمی‌شود و ذخیره‌ی بیت المال هم فراوان است، آنها را در چه راهی مصرف كنیم؟ او دستور داد كه با آن پول‌ها غلام و كنیز بخرید و آزاد كنید
خود عمر بن عبدالعزیز می‌گوید: «من اگر كار خوبی انجام داده‌ام به خاطر تربیت صحیح معلم است
او می‌گوید: «روزی معلم من دید كه بچه‌ها به علی ـ علیه السّلام ـ ناسزا می‌گویند، وقتی بچه‌ها رفتند، مرا صدا زد و گفت: كسی كه از نظر قرآن اهل بهشت است، از كجا فهمیدی كه لعن او جایز و لازم است؟
همین جمله، جرقه‌ای در ذهن من ایجاد كرد و هدایت شدم و اكنون خدا را شكر می‌كنم، سپاسگزارم كه موفق شدم این رسم شوم را از جامعه محو كنم

 

[ شنبه 20 آبان 1389برچسب:داستانهای زیبایی از دین ( 1, ] [ 19:10 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 229

داستان شماره 229

غیبت و بدگویی از دیگران

 

بسم الله الرحمن الرحیم
 
حجت الاسلام محی الدین حائری شیرازی فرمودند: شیخ بهلول، نقل کرد در زمان رضا خان به خاطر آن که مورد غضب شاه بودم و مأموران در تعقیب من بودند، همسر خود را طلاق دادم؛ زیرا اگر او به زوجیت من باقی می ماند ممکن بود مورد تعرض دستگاه قرار بگیرد
حتی پس از آن که او را طلاق دادم و عده او تمام شد وسیله ازدواج مجدد را برای او فراهم آوردم تا هیچ ناراحتی و خطری از ناحیه من متوجه او نشود
مدتی گذشت این زن مرد
من در خواب سه نفر زن را دیدم که نزد من آمدند. از آنها پرسیدم شما کیستید؟
یکی از آنها گفت: من عمه پدر تو هستم، و دو نفر دیگر هم از خویشان به شمار می آمدند
به هر صورت آنان به من گفتند: حضرت زهرا (س) ما را فرستاده است تا این مطلب را به شما برسانیم که وقتی زن شما از دنیا رفت ملائکه عذاب قصد عذاب او را داشتند ولی حضرت زهرا (س) دستور فرموده است فعلا دست از عذاب او بردارید.
علت عذاب غیبتهایی بود که او از بعضی از مردم کرده بود و دلیل دستور توقف عذاب از سوی حضرت زهرا (س) نیز برای آن است که شاید از غیبت شدگان رضایت خواهی شود و آنان نیز رضایت دهند
شیخ بهلول گفت: من پس از بیدار شدن از خواب فورا خود را به محل سکونت آن زن رسانیده و به منبر رفتم، بالای منبر به مردم گفتم: شخصی از اهل این محل از دنیا رفته و غیبت بعضی از مردم را کرده است از تقصیر او بگذرید و او را عفو کنید تا از عذاب اخروی نجات یابد و به دیگران هم که در جلسه حاضر نیستند بگویید تا از تقصیر او بگذرند
بعد از مدتی همسر سابقم را خود در خواب دیدم که رو به من کرده و گفت: فلانی راحت شدم و اضافه کرد که : تو نیز اینجا بیا، چرا در دنیا این محل کثیف مانده ای
........

 

[ شنبه 19 آبان 1389برچسب:داستانهای زیبایی از دین ( 1, ] [ 19:9 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 228

داستان شماره 228

يهودى و زرتشتى

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم

مرد يهودى و فقير با شخصى آتش پرست كه مال زياد داشت ، به راهى مى رفتند، آتش پرست شترى داشت و اسباب سفر نيز همراه داشت ؛ از يهودى سؤ ال كرد: مذهب و مرام تو چيست ؟
گفت : عقيده ام آن است كه جهان را آفريدگارى است و او را پرستش مى كنم و به او پناه مى برم ، و هر كس موافق مذهب من مى باشد به او نيكى مى كنم و هر كس مخالف مذهب من است خون او را بريزم
يهودى از آتش پرست سؤ ال كرد: مرام تو چيست ؟ گفت : خود و همه موجودات را دوست مى دارم و به كسى بدى نمى كنم و به دوست و دشمن احسان و نيكى مى كنم . اگر كسى با من بدى كند به او جز با نيكى رفتار نكنم ، به سبب آنكه مى دانم كه جهان هستى را آفريدگارى است . يهودى گفت : اين قدر دروغ مگو كه من همنوع تو هستم ، و تو روى شتر با وسايل مسافرت مى كنى و من با پاى پياده با تهى دستى ، نه از خوراك خود مى دهى و نه سوار بر شترت مى نمايى
آتش پرست از شتر پياده شد و سفره غذا را در مقابل يهودى پهن كرد يهودى مقدارى نان خورد و با خواهش بر شتر او نشست تا خستگى بگيرد. مقدارى راه كه با يكديگر حركت كردند، يهودى ناگهان تازيانه بر شتر نواخت و فرار نمود. آتش پرست هر چند فرياد كرد: كه اى مرد من به تو احسان نمودم آيا اين جزاى احسان من است كه مرا در بيابان تنها بگذارى ، فايده اى نكرد. يهودى با فرياد مى گفت : قبلا مرام خود را به تو گفتم كه هر كس مخالف مرام من است او را هلاك كنم
آتش پرست رو به آسمان كرد و گفت : خدايا من به اين مرد نيكوئى كردم و او بدى نمود، داد مرا از او بستان
اين گفت و به راه خود ادامه داد. هنوز مقدارى راه را نپيموده بود كه ناگهان چشمش به شترش افتاد كه ايستاده و يهودى را بر زمين انداخته و تمام بدنش مجروح و ناله اش بلند است
خوشحال شد و شتر خود را گرفت و بر آن نشست و مى خواست حركت كند كه ناله يهودى بلند شد: اى مرد نيكوكار تو ميوه احسان را چشيدى و من پاداش بدى را ديدم ، اينك به عقيده خودت از راه احسان رومگردان و به من نيكى كن و مرا در اين بيابان رها مكن
او بر يهودى رحم و شفقت نمود او را بر شتر خويش سوار كرد و به شهر رساند

 

[ شنبه 18 آبان 1389برچسب:داستانهای زیبایی از دین ( 1, ] [ 19:8 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 227

داستان شماره 227

سه نفر در غار

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: سه نفر از بنى اسرائيل با يكديگر هم سفر شدند و به مقصدى روان شدند. در بين راه بارى ظاهر شد و باريدن آغاز نمود، خود را پناهنده به غارى نمودند
ناگهان سنگى درب غار را گرفت و روز را بر آنان چون شب ، ظلمانى ساخت . راهى جز آنكه به سوى خدا روند نداشتند. يكى از آنان گفت خوب است كردار خالص و پاك خود را وسيله قرار دهيم ، باشد كه نجات يابيم ، و هر سه نفر اين طرح را قبول كردند
يكى از آنان گفت : پروردگارا تو خود مى دانى كه من دختر عمويى داشتم كه در كمال زيبائى بود، شيفته و شيداى او بودم ، تا آنكه در موضعى تنها او را يافتم ، به او در آويختم و خواستم كام دل برگيرم كه آن دختر عمو سخن آغاز كرد و گفت : اى پسر عمو از خدا بترس و پرده عفت مرا مدر. من به اين سخن پاى بر هواى نفس گذاردم و از آن كار دست كشيدم ، خدايا اگر اين كار از روى اخلاص نموده ام و جز رضاى تو منظورى نداشتم ،اين جمع را از غم و هلاكت نجات ده ناگاه ديدند آن سنگ مقدارى دور شد و فضاى غار كمى روشن گرديد
دومى گفت : خدايا تو مى دانى كه من پدر و مادرى سالخورده داشتم ، كه از پيرى قامتشان خميده بود، و در همه حال به خدمت آنان مشغول بودم شبى نزدشان آمدم كه خوراك نزد آنان بگذارم و برگردم ، ديدم آنان در خوابند، آن شب تا صبح خوراك بر دست گرفته نزد آنان بودم و آنان را از خواب بيدار نكردم كه آزرده شوند
پروردگارا اگر اين كار محض رضاى تو انجام دادم ، در بسته به روى ما بگشا و ما را رهائى ده ؛ در اين هنگام مقدارى ديگر سنگ به كنار رفت سومى عرض ‍ كرد: اى داناى هر نهان و آشكارا، تو خود مى دانى كه من كارگرى داشتم ؛ چون مدتش تمام شد مزد وى را دادم ، و او راضى نشد و و بيش از آن اندازه طلب مزد مى كرد، و از نزدم برفت
من آن وجه را گوسفندى خريدارى كرم و جداگانه محافظت مى نمودم كه در اندك زمان بسيار شد. بعد از مدتى آن مرد آمد و مزد خود را طلب نمود. من اشاره به گوسفندان كردم . آن گمان كرد كه او را مسخره مى كنم ؛ بعد همه گوسفندان را گرفت و رفت
پروردگارا اگر اين كار را براى رضاى تو انجام داده ام و از روى اخلاص بوده ، ما را از اين گرفتارى نجات بده . در اين وقت تمام سنگ به كنارى رفت و هر سه با دلى مملو از شادى از غار خارج شدند و به سفر خويش ادامه دادند

 

[ شنبه 17 آبان 1389برچسب:داستانهای زیبایی از دین ( 1, ] [ 19:7 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 226

داستان شماره 226

 

عاقبت حسادت

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم

در ايام خلافت ((معتصم عباسى )) شخصى از ادباء وارد مجلس او شد. از صحبتهاى او معتصم خيلى خوشوقت گرديد و دستور داد در هر چند روزى به مجلس او حاضر شود، و عاقبت از جمله نديمان (همدم ، هم صحبت ) خليفه محسوب شود
يكى از ندماء خليفه در حق اين اديب حسد ورزيد كه مبادا جاى وزارت او را بگيرد. به خيال افتاد او را به طريقى از بين ببرد. روزى وقت ظهر با اديب از حضور خليفه بيرون آمدند و از او خواهش كرد به منزلش بيايد و كمى صحبت كنند و ناهار بماند، او هم قبول كرد. موقع ناهار سير گذاشته بود و اديب از آن خوراك سير زياد خورد. وقت عصر صاحب خانه به حضور خليفه رفت و صحبت از اديب كرد و گفت : من نمك پرورده نعمتهاى شما هستم نمى توانستم اين سر را پنهان كنم كه اين اديب كه نديم شما شده در پنهانى به مردم مى گويد: بوى دهن خليفه دارد مرا از بين مى برد، پيوسته مرا نزد خود احضار مى كند
خليفه بى اندازه آشفته گرديد و او را احضار كرد. اديب چون سير خورده بود كمى با فاصله نشست و با دستمال دهن خود را گرفته بود. خليفه يقين كردكه حرف وزير درست است . نامه اى نوشت به يكى از كارگزارانش كه حامل نامه را گردن بزند نديم حسود در خارج اطاق خليفه منتظر بود و ديد زود اديب از حضور خليفه آمد و مكتوبى در دست دارد. خيال كرد در نامه خليفه نوشته مال زيادى به وى دهند. حسدش زيادتر شد و گفت : من ترا از اين زحمت خلاص مى دهم و دو هزار درهم اين نامه را خريد و گفت : چند روز خودت را به خليفه نشان مده ، او هم قبول كرد. نديم حسود نامه را به عامل خليفه داد و او گردن او را زد. مدتى بعد خليفه سؤ ال كرد اديب ما كجاست پيدا نمى شود آيا به سفر رفته است ؟ گفتند: چرا ما او را ديده ايم احضارش كرد و با تعجب گفت : ترا نامه اى داديم به عامل ندادى ؟ قضيه نامه و وزير را نقل كرد. خليفه گفت : سؤ ال مى كنم ، دروغ نگو، بگو تو به نديم ما گفتى : بوى دهن خليفه مرا اذيت مى كند؟ گفت : نه ، خليفه بيشتر تعجب كرد و گفت : چرا نزد ما آمدى دورتر نشستى و با دستمال دهان خود را گرفتى ؟
عرض كرد: نديم شما مرا به خانه خود برد و سير به من خورانيد، چون به حضور شما آمدم ترسيدم بوى دهانم خليفه را آزار نمايد
خليفه گفت : الله اكبر، و قضيه حسادت نديم و قتل حاسد و زنده بودن محسود را براى همه حضار نقل كرد و همگان در حيرت شدن

 

[ شنبه 16 آبان 1389برچسب:داستانهای زیبایی از دین ( 1, ] [ 19:6 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]